حکایتهاى گلستان سعدى به قلم روان - مرجع کامل کتاب های مذهبی، شعر، قدیمی، کودکان، آموزشی، انگلیسی
X
تبلیغات
رایتل

حکایتهاى گلستان سعدى به قلم روان

شنبه 18 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 01:38 ب.ظ

حکایتهاى گلستان سعدى به قلم روان

نویسنده : محمد محمدى اشتهاردى


در ادامه مطلب



حکایتهاى گلستان سعدى به قلم روان

نویسنده : محمد محمدى اشتهاردى



  سخن ناشر
  پیشگفتار
  باب اول : در سیرت پادشاهان
  1. دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه برانگیز
  2. عبرت از دنیاى بى وفا
  3. اسب لاغر میان به کار آید
  4. عاقبت ، گرگ زاده گرگ شود
  5. رنج شدید بیمارى حسادت براى حسود
  6. راز واژگونى تخت و تاج شاه ظالم
  7. آنکس که مصیبت دید، قدر عافیت را مى داند
  8. مراقبت از گزند آن کس که از انسان مى ترسد
  9. افسوس شاه از عمر بر باد رفته
  10. نتیجه مهر و نامهرى رهبر به ملت
  11.برتر بودن مرگ ظالم بر زندگى او
  12. برتر بودن خواب ظالم از بیداریش
  13. اندازه نگهدار که اندازه نکوست
  14. نتیجه بى توجهى به سپاه
  15. وارسته شدن وزیر بر کنار شده
  16. پاسخ سیه گوش
  17. نتیجه شوم حسادت
  18. وساطت براى امر خیر و نتیجه گرفتن
  19. تمجید از سخاوت شاهزاده
  20. بنیاد ظلم از اندک شروع شود
  21. کیفر ستمگر مغرور و غافلگیر
  22. قصاص روزگار
  23. نتیجه پناهندگى به خدا و پاداش احسان
  24. پرهیز از ستیز با نااهلان
  25. نجات وزیر نیکوکار به خاطر صداقت و پاکى
  26. پاداش زیادتر از براى انسان پرتلاش
  27. آهى که خرمن هستى ظالمى را خاکستر کرد
  28. برترى زور علم بر زور تن
  29. فقیر آزاده در برابر شاه
  30. نصیحت ذوالنون مصرى
  31. پرهیز از تحمل بار سنگین گناه
  32. انتخاب راءى شاه براى دورى از سرزنش او
  33. دروغگویى جهانگردها
  34. نتیجه نیکوکارى
  35. کنترل خشم
  36. نجات یافتن نیکوکار و هلاکت بدکار
  37. عزت با رنج ، بهتر از ذلت بى رنج
  38. پاسخ عبرت انگیز انوشیروان
  39. دورى از پرچانگى
  40. رزق و روزى به زرنگى نیست
  41. نتیجه مستى و دورى از نیمخورده ناپاک
  42. دو عامل پیروزى اسکندر
  باب دوم : در اخلاق پارسایان
  43. خوش بینى و ترک تجسس
  44. مناجات پارساى آگاه
  45. مناجات عبدالقادر
  46. دوستى اهل صفا و انسانهاى پاکدل
  47. دورى از سالوسان خوش نما
  48. زاهد دغلباز
  49. خوابیدن تو بهتر از عیبجویى است
  50. من آنم که خود مى دانم
  51. دو حالت عارفان وارسته
  52. اثر سخن بر دل پندپذیر و آماده
  53. تلاش براى رسیدن به کعبه مقصود
  54. شکر به خاطر گناه نکردن ، نه به خاطر مصیبت
  55. پرهیز از اظهار نیاز در نزد دشمن
  56. پارساى خداشناس و باعزت
  57. علت بهشتى شدن شاه و دوزخى شدن پارسا
  58. مرگ توانگر شاداب ، و زندگى فقیر نادار
  59. عابد ریاکار و مرگ نکبتبار او
  60. پند لقمان حکیم
  61. کرامت آوازه خوان ناخوش آواز و نازیبا
  62. ادب را از بى ادبان آموختم
  63. نور معرفت در دل کم خور
  64. گله از عیبجویى مردم
  65. با نیکى کردنت عیبجو را شرمنده ساز
  66. نعره شوریده دل
  67. اعتراض به عابد بى خبر از عشق
  68. آرامش در سایه قناعت
  69. دیدار به اندازه موجب محبت بیشتر است
  70. گله از همسر ناسازگار
  71. غم نان و عیال ، عامل بازدارى از سیر در عالم معنى
  72. تباه شدن عابد بر اثر زرق و برق دنیا
  73. پارسا یعنى وارسته از دلبستگى به دنیا
  74. گرسنه را نان تهى ، کوفته است
  75. دستور براى رفع مزاحمت مردم
  76. پند گرفتن از گفتار واعظان
  77. صبر و تحمل در برابر نااهلان
  78. سزاى گردنفرازى و نتیجه فروتنى
  79. پهلوان تن و ناتوان جان
  80. کمترین نشانه برادران با صفا
  81. زن زشت رو و همسر نابینا
  82. سیرت زیبا بهتر از صورت زیبا
  83. اعتراض به همنشینى گیاه با گل و پاسخ گیاه
  84. برترى سخاوت بر شجاعت
  باب سوم : در فضیلت قناعت
  85. نعمت بزرگ قناعت
  86. پارساى با عزت
  87. سلامتى مردم مدینه و دکتر بى مشترى
  88.نیرو گیرنده از غذا باش نه حمال آن
  89. مرگ قوى و زنده ماندن ضعیف ، چرا؟
  90. خوردن و نوشیدن به اندازه
  91. ترک ذلت زیر بار قرض رفتن
  92. دورى از دراز کردن دست سؤ ال به سوى فقیر
  93. نتیجه شوم ، دست سوال بسوى ثروتمند
  94. عطایش را به لقایش بخشیدم
  95. پرهیز از رفتن به نزد نامرد
  96. بزرگ همت تر از حاتم
  97. مور همان به که نباشد پرش
  98. تشنه را در دهان ، چه در چه صدف
  98. بیچارگى مسافر بى توشه
  100. نگاه به زیردست و شکرانه خدا
  101. شاه در کلبه دهقان
  102. یا قناعت یا خاک گور
  103. بخل نگون بخت
  104. قسمت و اجل
  105. با هزار پا نتوانست از چنگ اجل بگریزد
  106. آدم نما، نه آدم
  107. پاسخ گدا به اعتراض دزد
  108. گفتگوى پدر با پسر در مورد سفر موفقیت آمیز
  109. نتیجه شکم پرستى
  باب چهارم : در فواید خاموشى
  110. دو چشم بد اندیش ، برکنده باد
  111. پرهیز از شماتت دشمن
  112. ترس از شرمسارى
  113. خاموشى در برابر ستیزه جویان لجوج
  114. پرهیز دانا از ستیز با نادان ابله
  116. پرهیز از سخن گفتن در میان سخن دیگران
  117. رازدارى
  118. توجه به همسایه ، هنگام خریدارى خانه
  119. مرا به خیر تو امید نیست ، شر مرسان
  120. از آسمانها خبر مى داد، ولى از خانه اش بى خبر!
  121. انتقاد از دوستى که عیب را هنر داند
  122. صداى دلخراش اذان گو
  123. براى خدا این گونه قرآن نخوان
  باب پنجم : در عشق و جوانى
  124. آنچه در دل نشیند در دیده خوش آید
  125. رفع رسم آقایى و نوکرى با آمدن عشق و عاشقى
  126. سلطان عشق
  127. شهید راه عشق
  128. حفظ تعادل در خوش گمانى و بدگمانى
  129. استقبال از یار عزیز
  130. یار بى اغیار
  131. بى اعتنایى یار، آسانتر از محرومیت از دیدارش
  132. آمدى ، ولى حالا چرا؟
  133. تغییر روحیه
  134. زبان مردم
  135. همنشینى طوطى و کلاغ در قفس
  136. آشتى سعدى با دوست قدیم خود
  137. رنج همسایگى با مادرزن فرتوت
  138. آب گوارا از زیبایى دل آرا
  139. سعدى به صورت ناشناس در شهر کاشغر
  140. عدم دلبستگى پارسا به دارایى
  141. دیده مجنون بین
  142. معنى عشق و ایثار
  باب ششم : در ناتوانى و پیرى
  143. آرزوى پیرمرد صد و پنجاه ساله
  144. ازدواج پیرمرد با دختر جوان
  145. مکافات عمل
  146. پیشدستى آرام رونده بر شتابزده
  147. پژمردگى پیرمرد بجاى شادى جوانى
  148. پاسخ مادر دلسوخته به پسر جوانش
  149. توانگر بخیل
  150. متناسب نبودن ازدواج پیرمرد با زن جوان
  151. ناتوانى پیرمرد در ازواج با زن جوان
  باب هفتم : در تاءثیر تربیت
  152. کودن تربیت ناپذیر
  153. برترى هنر بر ثروت
  154. تاءدیب شاهزاده ، توسط آموزگار
  155.معلم خوش اخلاق و بد اخلاق
  156. سر انجام نکبتبار اسرافکار منحرف
  157. درجات شایستگى براى تربیت
  158. توجه به روزى دهنده
  159. از عمل مى پرسند نه از سبب
  160.مکافات عمل
  161. فرزند ناصالح
  162.بلوغ و کمال حقیقى
  163. نزاع حاجیان قلابى در راه مکه
  164. تناسب شغل با محل سکونت
  165. دامپزشکى که بینا را کور کرد
  166.دو شعر روى سنگ قبر
  167. نصیحت پارسا به مولاى ستمگر
  168. همسفر دلاور و جنگدیده بجوى
  169. دشمنترین دشمنان
  170. گفتگو ثروتمندزاده و فقیرزاده در کنار گور پدرشان
  171. داورى صحیح قاضى
  باب هشتم : در آداب صحبت و همنشنى
  172. نیکبخت و بدبخت کیست ؟
  173. کیفر ثروتمند دست تنگ و پاداش ثروتمند بخشنده
  174. دعواى خنده آور یهودى و مسلمان
  175. اعتدال در نیکى
  176. آموختن خاموشى از حیوانات
  177. صبر و حوصله لقمان در سؤ ال نکردن
  178. نیکى به بدان ، براى هدایت آنها
  179. محرومیت اهل کمال از زینتهاى دنیا
  180. یا بخشنده باش یا آزادمرد

 



 

next pagefehrest page

سخن ناشر
واقعیت خارج ((آینه مشیت خدا)) ست و اگر هنرمند اهل حق باشد مى تواند حقیقت را در آن میان باز یابد و واقعیت را براى رسیدن به حقیقت بشکافد.
((شهید سید مرتضى آوینى ))
سرزمین پهناور ایران در طول سالیان دراز، پرورش دهنده ذوق شاعران و نویسندگان بسیارى بوده است و باعث شده است چنان میراثى از ادیبان و شاعران خوش قریحه قدیم به ما برسد که نظر آن را در هیچ ملک و سامان دیگرى نمى توان یافت و یا اگر هم باشد به این درجه از لطافت و ظرافت و نکته سنجى نخواهد رسید. و در این میان گلستان شیخ اجل سعدى دنیاى دیگرى است . کتاب گلستان ، زیباترین کتاب نثر فارسى است و ((سعدى سلطان مسلم ملک سخن و تسلطش در بیان از همه کس بیشتر است )) (1). ((کلام در دست او مانند موم است )) (2)و اینجاست که به معناى واقعى استفاده از مناسبترین کلمه پى مى بریم چرا که سعدى ((هر معنایى را به عبارتى بیان مى کند که از آن بهتر و زیباتر و موجزتر ممکن نیست .)) (3)
در یک کلام نثر فارسى به کمال رسیدن خود را مدیون اوست ، چرا که هر داستان و روایتى را به زیباترین وجه ممکن بیان کرده است و سپس براى تاءثیر هر چه بیشتر برخواننده شعرى متناسب با آن بر آن افزوده است .
گلستان از گوشه نشینى و ترک دنیا حاصل نیامده است بلکه حاصل جهانگردى و دنیادیدگى سعدى است . روح بلند و پاک و قلب صاف و شفافش را در یک یک نوشته ها و در پیچ و خم اشعار و حکایتها مى توان دید و درک کرد و ستود و او با بهره گیرى از همین صفات و خصائل بلند انسانى آنچه را که خوب بوده است خوب جلوه داده و بد و زشت را نیز زشت معرفى کرده است . و عجیب نیست اگر هنوز گلستانش خواهان بسیار دارد.
از ادیب و دانشمند و زبان شناس تا مردم عامى و کم سواد هر یک به قدر توانایى خود از امثال و حکم او بهره مى گیرند و متمتع مى شوند، چرا که هنوز پس از گذشت قرنهاى متمادى ، تمامى آنها ملموس و قابل درکند و هنوز پندها و اندرزهاى او مى تواند راهگشاى ما در جهان در هم ریخته کنونى باشد.
در عصر ارتباطات و هنگامه دهکده جهانى که صاحبان زر و زور و تزویر با انواع دسیسه و ابزارها براى به بردگى کشاندن انسانها از هیچ کوششى دریغ نمى کنند و در زمانى که هنر بازیچه اى براى خواسته هاى شیطانى مى شود، باید که آگاهى و معرفت و حکمت را به کمک طلبید.
اما کدام معرفت و حکمت را؟ معرفت و حکمتى که به زیور هنر آراسته شده و به وسیله آن انسان جویاى زیبایى را سیراب کند، و سعدى چنین هنرى دارد.
سعدى در گلستان به ما مى آموزد که : ((دارالقرار ما جهان دیگرى است )) .
سعدى در گلستان به ما مى آموزد که : ((لذات دنیا ناپایدار است و آنچه نپاید دلبستگى را نشاید.))
سعدى در گلستان به ما مى آموزد که : ((حب دنیا ریشه همه بدیهاست .)) 
((سعدى در گلستان به ما مى آموزد که ...))

و بالاخره سعدى در گلستان به ما آگاهى ، حکمت و معرفتى عجین شده به هنرى بى بدیل و جذاب را مى آموزد و تنها راه سعادت را چنگ زدن به عروة الوثقى حقیقى یعنى ذات مقدس حق جل و علا معرفى مى نماید. این است سعدى و هنر او. این است سعدى و عالم فکر و آرمانهاى او.
امید که نوجوانان و جوانان میهن اسلامیمان ، این شاعر و نویسنده توانا و ارجمند را چنان که باید بشناسند.
خدایش رحمت کناد
این اثر که توسط استاد توانا، حجة الاسلام محمدى اشتهاردى به رشته تحریر در آمده است ، کوششى است در جهت همگانى کردن استفاده از این گنجینه گرانبها از معارف و حکم و شناسایى جهانى که استاد سخن سعدى (علیه الرحمه ) در ترسیم آن به بهترین نحو و با ایجازى حیرت آور دست یازید. با تشکر از الطاف و زحمات گرانقدر ایشان و امید به اینکه جوانان عزیز را به کار آید و ره پویندگان را، توان بیفزاید.
(والسلام )
مؤ سسه انتشارات نبوى 1374

پیشگفتار

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم 


بنام خداوند جان آفرین
حکیم سخن در زبان آفرین
خداوند بخشنده و دستگیر
کریم خطابخش پوزش پذیر(4)
براى اینکه این کتاب را با بصیرت بیشتر مطالعه کنید، نظر شما را به چند مطلب ، بطور فشرده جلب مى کنم .
قربانى مسلخ عشق
آغاز سخنم را با این حکایت عرفانى که در دیباچه (مقدمه ) گلستان سعدى آمده و بیانگر نهایت عشق عبد به معبودش ، خداى بزرگ است مى آرایم :
یکى از عارفان نیک نهاد نگهدارنده دل از ورود اغیار، در دریاى عشق به خدا و شناخت معبود حق ، غرق شده ، و در بوستان پر عطر پیوند به خدا سرمست گشته بود، پس از آنکه حالت عادى یافت ، یکى از یاران ، از او پرسید: از این بوستان ، چه هدیه نفیسى براى ما آورده اى ؟!
عارف پاسخ داد: ((تصمیم داشتم وقتى که به درخت گل عشق معبود برسم ، دامنم را پر از گل کنم و از آن براى شما به رسم هدیه بیاورم ، ولى وقتى که به آن درخت رسیدم بوى گل آن ، به گونه اى مرا سرمست کرد(5) که از خود بى خود شدم ، دامنم از دستم جدا شد،)) (و دیگر دامنى نداشتم تا گل در آن بریزم و بیاورم .)
اى مرغ سحر(6) عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد(7) و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بى خبرانند
کانرا که خبر شد خبرى باز نیامد(8)
اى برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم
وز هر چه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم
مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر
ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم
سعدى کیست ؟
درباره نام سعدى و القابش ، تاریخ تولد و وفاتش ، سفرهاى او و تاریخ نگارش بوستان و گلستانش ، نظرات مختلفى بیان شده است . در اینجا بهتر این است که از نقل اقوال بگذریم و آنچه صحیحتر به نظر مى رسد همان را بنگاریم .
بعضى به نقل از کتاب ((تلخیص مجمع الاداب )) از ابن الفوطى ، معاصر سعدى وى را چنین یاد کرده اند:
مصلح الدین ابو محمد، عبدالله بن مشرف بن مصلح بن مشرف ، معروف به سعدى شیرازى . (9)
و در لغتنامه دهخدا، چنین آمده :
مشرف الدین ، مصلح بن عبدالله سعدى شیرازى (10)
سعدى در حدود سال 606 هجرى در شیراز متولد شد و به سال 690 (27 ذیحجه ) در سن 84 سالگى در شیراز در گذشت . آرامگاه او در شیراز معروف است .(11)
تاریخ تولد او از مقدمه گلستان استفاده مى شود، زیرا در آغاز مقدمه گلستان مى گوید:
هر دم از عمر مى رود نفسى
چون نگه مى کنم نمانده بسى
اى که پنجاه رفت و در خوابى
مگر این چند روزه در یابى
خلل آنکس که رفت و کار نساخت
کوس رحلت زدند و بار نساخت
و در پایان مقدمه مى گوید:
درین مدت که ما را وقت خوش بود
ز هجرت ششصد و پنجاه و شش بود
مراد ما نصیحت بود و گفتیم
حوالت با خدا کردیم و رفتیم
با مقایسه این دو قطعه شعر، چنین به دست مى آید که او گلستان را در سال 656 هجرى در آن وقت که پنجاه سال داشته ، نوشته است . بنابراین ولادت او در سال 606 هجرى بوده است .
خاندان سعدى از علماى دین بودند. پدرش در سلک علما و مورد احترام مردم بوده است . سعدى در بوستان به همین مطلب اشاره کرده ، مى گوید:
همه قبیله من عالمان دین بودند
مرا معلم عشق تو شاعرى آموخت
از قضا روزگار، سعدى در آن هنگام که دوران کودکى را مى گذراند، پدرش از دنیا رفت ، چنانکه خود گوید:
مرا باشد از درد طفلان خبر
که در طفلى از سر برفتم پدر
نیز از گفتار سعدى فهمیده مى شود که او در خانواده اى کاملا مذهبى و زیر سایه پدرى عابد و پرهیزکار، و علاقمند به دانش ، رشد و نمو کرده است ، که خود مى گوید:
یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودم و شبخیز و مولع زهد و پرهیز. شبى در خدمت پدر (رحمة الله ) نشسته بودم و همه شب دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز در کنار گرفته و طایفه اى گرد ما خفته ، پدر را گفتم از اینان یکى سر بر نمى دارد که دو گانه اى بگزارد، جان پدر تو نیز اگر بخفتى ، به که در پوستین خلق افتى .(12)
نیز مى گوید:
ز عهد پدر یاد دارم همى
که باران رحمت بر او هر دمى
که در خردیم لوح و دفتر خرید
ز بهرم یکى خاتم زر خرید
تحصیلات سعدى
سعدى پس از مرگ پدر، ظاهرا در کنار تربیت جد مادریش مسعود بن مصلح پدر قطب الدین شیرازى (13)قرار گرفت و مقدمات علوم ادبى و شرعى را در شیراز آموخت و سپس براى اتمام تحصیلات به بغداد رفت و همین سفر، مقدمه سفرهاى طولانى دیگر شد.
گویا سفر او به بغداد در حدود سالهاى 620 و 621 هجرى اتفاق افتاد. او در بغداد در مدرسه نظامیه به ادامه تحصیل پرداخت که خود مى گوید:
مرا در نظامیه ادرار بود
شب و روز تلقین و تکرار بود
و در آنجا با دانشمندان و بزرگان آن عصر، ملاقات کرد و بهره ها جست . از جمله با علامه شهاب الدین سهروردى (وفات یافته سال 632). در این مورد ((جامى )) مى گوید:
سعدى از مشایخ کبار، بسیارى را دریافته و به صحبت شیخ شهاب الدین سهروردى رسیده و با وى در یک کشتى ، سفر دریا کرده است .(14)
چنانکه سعدى در بوستان به این مطلب اشاره کرده ، مى گوید:
مرا شیخ داناى مرشد، شهاب
دو اندرز فرمود بر روى آب
یکى آنکه در جمع بدبین مباش
دگر آنکه در نفس خودبین مباش (15)
سفرهاى طولانى سعدى
سعدى پس از تحصیلات خود در دانشگاه نظامیه بغداد، به سفرهاى طول و دراز دست زد. او در آن عصر و با وسایل آن زمان به شهرهاى روم ، حجاز، شام ، هند، کاشغر، سومنات ، مصر و...سفر کرد. سفرش از شیراز، در سال 620 یا 621 شروع شد و تا سال 655 هجرى ادامه یافت ، و در همین سال به شیراز باز گشت و تاءلیفات خود را در این زمان در شیراز نوشت . او پس از 30 یا 35 سال مسافرت و جهانگردى با کوله بارى از تجربیات گوناگون ملتهاى مختلف ، و دستى پر از معلومات بشرى به وطن باز گشت . (16)
او در مورد سفرهاى طولانى خود مى گوید:
در اقصاى عالم بگشتم بسى
بسر بردم ایام با هر کسى
تمتع ز هر گوشه اى یافتم
ز هر خرمنى خوشه اى یافتم (17)
شاعر معروف ، جامى مى گوید:
سعدى ، اقالیم را گشته و بارها به سفر حج پیاده رفته .(18)
و بنا به نقل دولتشاه :
سعدى چهارده نوبت به حج رفته و براى جهاد به سوى روم و هند رهسپار شده است .(19)
او از مسافرت و جهانگردى خسته نمى شد. کتاب بوستان و گلستان او نتیجه تجربه هایى است که در محفلها و شهرها و کشورهاى گوناگون به دست آورده است .
گویند: یکى از آشنایان سعدى به او گفت : ((این همه تجربه ها را از کجا به دست آورده اى ؟))
سعدى در پاسخ گفت : ((از سفرهاى دور و دراز.))
او پرسید: ((چگونه این همه خستگى سفر را تحمل کردى ؟))
سعدى در پاسخ گفت :
تهى پاى رفتن به از کفش تنگ
بلاى سفر به که در خانه جنگ
حاضران دانستند که همسر سعدى ، خوش اخلاق نیست . یکى از حاضران گفت : ((با این حال همسر شیخ سعدى ، براى ما مرد حکیم و عاقلى پرورش داد.(20)
علت شهرت او به سعدى

واژه سعدى ، لقب شعرى (تخلص ) اوست . از این رو به این لقب شهرت یافته است . درباره اینکه او این واژه را از کجا اقتباس کرده ، دو قول است :
1.از نام ((سعدبن زنگى بن مودود سلغرى )) از اتابکان (که در سال 599 تا 623 در شیراز حکومت مى کرد و در آن سامان ، امنیت به وجود آورد.)
2. از نام نوه او ((سعدبن ابى بکر بن سعدبن زنگى )) .
بیشتر محققان ، قول دوم را برگزیده اند، زیرا تاریخ نگارش گلستان و بوستان ، با تاریخ حکومت سعدبن ابى بکر، هماهنگ است .(21)
دکتر خطیت در مقدمه شرح گلستان خود مى نویسد: ((سعدى بوستان را به نام ابوبکر سعدبن زنگى نوشت ، و گلستان را به نام ((سعدبن ابى بکر)) فراهم نمود.))
شاءن و مقام على علیه السلام و خاندانش در اشعار سعدى
گرچه مطابق قائن ، سعدى در مذهب شافعى است و شاید تحت تاءثیر فرزند اولین مربى و معلمش بعد از پدر، یعنى دایى اش علامه قطب الدین شیرازى شافعى قرار گرفته ، ولى در وصف امیر مؤ منان على علیه السلام و خاندان رسالت - از نظر کمى و کیفى - بهتر از دیگران سخن گفته و شرط انصاف را رعایت کرده ، تا آنجا که مى گوید:
کس را چه زور و زهره که وصف على کند
جبار در مناقب او گفته هل اتى
زور آزماى قلعه خیبر که بند او
در یکدگر شکست به بازوى لافتى
مردى که در مصاف (22)زره پیش بسته بود
تا پیش دشمنان نکند پشت بر غزا(23)
شیر خدا و صفدر میدان و بحر جود
جانبخش در نماز و جهانسوز در وغا(24)
دیباچه مروت و دیوان معرفت
لشگر کش فتوت (25)و سردار اتقیا
فردا که هر کسى به شفیعى زنند دست
ماییم و دست و دامن معصوم مرتضى
پیغمبر آفتاب منیر است در جهان
آلش ستارگان بزرگان بزرگند و مقتدا
یا رب به نسل طاهر اولاد فاطمه
یا رب به خون پاک شهیدان کربلا
یا رب به صدق سینه پیران راست رو
یا رب به آب دیده مردان آشنا
یا رب خلاف امر تو بسیار کرده ایم
امید هست از کرامت عفو ما مضى (26)
دلهاى خسته را به کرم مرهمى فرست
اى اسم اعظمت در گنجینه شفا
گر خلق تکیه بر عمل خویش کرده اند
ما را بس است رحمت و فضل تو متکا(27)
یکى دیگر از اشعار سعدى که نمایانگر علاقه او به خاندان رسالت و در وصف پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله آمده ، چنین است :
سعدى اگر عاشقى کنى و جوانى
عشق محمد بس است و آل محمد
تاءلیفات ارزشمند سعدى
محقق بزرگ ، دهخدا مى نویسد:
مشرف الدین ، مصلح بن عبدالله ، سعدى شیرازى ، نویسنده و گوینده بزرگ قرن هفتم ، در شیراز به کسب علم پرداخت . سپس به بغداد رفت و در مدرسه نظامیه به تعلیم مشغول شد. سعدى سفرهاى بسیارى کرد و در زمان سلطنت اتابک ، ابوبکربن سعدبن زنگى (623 - 668 ه - ق ) به شیراز باز گشت و ره تصنیف ((سعدى نامه )) یا بوستان (در سال 655) و گلستان (در سال 656) پرداخت . علاوه بر اینها، قصاید، غزلیات ، قطعات ، ترجیع بند، رباعیات ، مقالات و قصاید عربى دارد که همه آنها را در کلیات وى جمع کرده اند.
امتیاز بزرگ سعدى در غزل عاشقانه و مثنوى اخلاقى ، و نثر فنى به سبک مقاله (28) نگارى است (29).
مجموعه کلیات سعدى که اکنون در دسترس است ، حاوى همه آثار قلمى سعدى است که عبارتند از: مجالس ، گلستان ، بوستان غزلیات ، قصاید فارسى ، رباعیات ، ترجیحات ، قطعات ، مثنویات ، مطایبات ، ملمعات ، مثلثات و قصاید عربى .
نگاهى به گلستان سعدى
گلستان سعدى ، مجموعه اى از گنجینه ها و گوهرهاى فرهنگى است . بر اساس اینکه بهشت داراى هشت باب (در) است ، هشت باب زیر تشکیل شده است :
باب اول : در سیرت پادشاهان .
باب دوم : در اخلاق درویشان .
باب سوم : در فضیلت قناعت .
باب چهارم : در فواید خاموشى .
باب پنجم : در عشق و جوانى .
باب ششم : در ضعف و پیرى .
باب هفتم : در تاءثیر تربیت .
باب هشتم : در آداب صحبت .
سخن در وصف گلستان سعدى و زیبایى واژه ها و عمق بیان دلنشین سعدى ، بسیار است .
کوتاه سخن آنکه : سعدى به زبان همه ملل سخن گفته ، و گفتارش بعد از هفتصد و پنجاه و هشت سال تازه است و گویى براى امروز جهان نوشته شده است . از این رو زبانهاى زنده جهان از جمله به زبان فرانسوى ، لاتینى ، آلمانى انگلیسى ، عربى و ترکى ترجمه و به جهانیان گزارش شده است و مردم دنیا او را به عنوان معلم راستین ادب و اخلاق مى شناسند.
دکتر ((فوزى عطرى )) نویسنده سرشناس عرب مى نویسد:
گلستان سعدى کتابى است که در زمینه پرورش ادب و اخلاق ، تحریر شده و ره همین جهت سالهاى علاوه بر ایران ، در سایر کشورها نیز به عنوان کتاب درسى ، مورد مطالعه دانش آموزان و دانشجویان قرار گرفته و با این وجود از لطافت و ظرافت خاصى هم برخوردار است .... اعتقاد عمومى بر این است که شیخ شیراز، شاعر و نویسنده اى فقط متعلق به ایران نیست .
دکتر فوزى در مقاله اى تحت عنوان ((سعدى شیرازى ، شاعرى که به زبان همه جهان سخن گفت )) ، مى نویسد:
وقتى ((بنیامین فرانکلین )) یکى از عبارات گلستان سعدى را شنید، تعجب زده گفت : ((خدایا چه مى شنوم ؟ بى شک این عبارت یکى از عبارات گمشده تورات است .)) و ((امرسون ))با برداشتى که از کتاب سعدى داشته ، سعدى را شاعرى دانسته که به زبان همه ملته سخن گفته است (30).
در اینجا به نظرم جالب آمد که نکته اى در شاءن سعدى از حضرت اما خمینى رحمة الله علیه بگویم ، تا هم شاءن سعدى در هنر را دریابیم و هم یادگارى از اما خمینى رحمة الله علیه زینت بخش این سطور گردد.
در یکى از روزها عروس امام ، همسر مرحوم حجة الاسلام و المسلمین آقاى حاج احمد آقا (ره ) با اصرار از امام در خواست مى کند که اشعارى را بسراید و ره او اهدا کند، اما در ضمن گفتارى به او مى فرماید:
شاعر اگر سعدى شیراز است
بافته هاى من و تو بازى است (31)
دکتر خلیل خطیب مى نویسد:
گلستان را باید فرآورده آزمونها و نمودار مطالعه سعدى در افکار و احوال و اخلاق و آداب مردمى شمرد، که وى در سفر سى ساله با آنان سروکار داشته و از راز درونشان آگاه گشته و از هر یک اندرزى شنیده و نکته اى آموخته و به گنجینه خاطر سپرده است و آنگاه در فراغ بال چند ساله اى که در روزگار سلغریان یافته ، این گهرهاى تابناک را به رشته تحریر کشیده و گیسوى عروس سخن را به زیور نظم و نثر گرانبهاى خویش بیاراسته است .
نبوغ سعدى در نویسندگان و گویندگان از گلستان ، نیک نمایان است و اگر استاد جز همین اثر را به یادگار نمى گذاشت ، بر اثبات بزرگى وى کافى بود. سعدى در گلستان آموزگارى خردمند است که جویندگان فضیلت را گاه با نقل افسانه و داستان به شیوه مقامه نویسان و گاه با حجت و برهان و استناد به تاریخ ، به شناخت خوب و بد، توان مى بخشد. از گفتن حق بیم ندارد، بر نقایصى که در اجتماع مى بیند، پرده نمى پوشد، عشوه ده رشوت ستان نیست . کلام بکرش هم فلسفى است ، هم عرفانى و هم به معیار دین ، درست تو هم به آیین اخلاق ، پسندیده .
وى فرزانه اى روانشناس است که داروى تلخ نصیحت را با شهد ظرافت آمیخته ، تا نازک طلبان و نازنینان جهان هم از گفتارش ملول نشوند، این است که دانایان سخن ، سعدى را زبده حکمت و خلاصه معرفت و گلستانش را چون بوستان ، و بوستانش را چون گلستان ، جان پرور مى شمرند...(32)
کتاب حاضر
همیشه هدف بزرگانى چون سعدى این بود که الفاظ را آیینه معنى قرار دهند و آن معنى را به عنوان نصیحت و اندرز، براى هدایت انسانها، به گوش آنان برساند، نه به عکس که معنى را فداى لفظ کنند و را لفظ باز منهاى معنى ، مردم را سرگرم نمایند.
هدف سعدى در کتابهایش ، از جمله ، نگارش گلستان ، نصیحت و پیام و ارشاد انسانها است ، چنانکه خود در آخر مقدمه گلستان گوید:
مراد ما نصیحت بود و گفتیم
حوالت با خدا کردیم و رفتیم
و مردم را تشویق و دعوت مى کند که از بوى دل انگیز گلهاى کتاب گلستان ، بهره جویند که همیشه با نشاط و تازه است ، و مانند گلهاى گیاهان ، زودگذر نیست . در همین رابطه مى گوید:
به چه کار آیدت ز گل طبقى ؟
از گلستان من ببر ورقى
گل همین پنج روز و شش باشد
وین گلستان همیشه خوش باشد(33)
از ویژگیهاى گلستان سعدى اینکه : کاملا ابتکارى و دور از تقلید از این و آن است . سعدى در این مورد گوید: ((در همه گلستان ، بر خلاف عادت مؤ لفان از اشعار پیشینیان ، شعرى به عاریت گرفته نشد، و اشعار من با اشعار آنها آمیخته نگردید:))
کهن خرقه خویش پیراستن
به از جامه عاریت خواستن
یعنى : ((جامه کهنه و پاره خود را درست گردانیدن و بر تن راست کردن ، بهتر از آن است که جامه نوى را به عاریت طلب نمود.))
به این ترتیب غالب گفتار سعدى شادى آور، خوشبو و نمکین و تازه است .(34)
گرچه گلستان سعدى پس از هفتصد و پنجاه و هشت سال ، هنوز طراوت و تازگى خود را حفظ کرده است ، ولى بر همگان روشن است که به خاطر سنگینى بیان آن عصر، براى توده مردم امروز قابل فهم نیست و جز خواص ‍ از آن بهره مند نمى شوند. بنابراین براى بهره مندى همه مردم ، لازم آمد که به قلم روان و همگانى نگارش یابد تا در دسترس و بهره گیرى همگان قرار گیرد.
بر همین اساس ، پس از آنکه گزیده اى از ((داستان مثنوى )) مولانا جلال الدین را به قلم روان در سطح عموم نوشتم و در سطح وسیع انتشار یافت ، بر این فکر بودم که حکایات((گلستان سعدى )) را نیز به قلم روان بنویسم و تقدیم نمایم . اشتغالات به من فرصت نمى داد تا اینکه ناشر محترم (انتشارات نبوى ) پیشنهاد دادند و تاءکیداتشان موجب شد که همت گمارم و به این کار مثبت جامه عمل پوشم . خدا را شکر که بر این کار توفیقم داد.
تذکر چند نکته
در اینجا تذکر چند نکته لازم است :
1. ما در این کتاب ، نثر حکایتهاى گلستان سعدى را به قلم روان روز در آورده ایم و اشعار فارسى آن را به همان قالب خود حفظ نموده ایم ، و به توضیح اشعارى که فهم معنى آن مشکل بود در پاورقى پرداخته ایم .
2. در بسیارى از موارد نثر، نیاز به توضیح بود که آن را در بین دو کروشه در متن و یا بدون کروشه ، در پاورقى ، آورده ایم .
4. گاهى در متن حکایتها، اشعار عربى وجود داشت که از ذکر آنها خوددارى شد، با توجه به اینکه معنى آنها در اشعار فارسى یا در نثر آمده است .
4. براى توضیح ، از شرح گلستان سعدى ، تاءلیف آقاى دکتر خلیل خطیب ، بهره فراوان برده ایم .
5. در مواردى اندک ، از ذکر چند حکایت به عللى ، از جمله بدآموزى ظاهرى آن و یا اینکه مقصود ما را در راستاى هدف از تنظیم این کتاب ، (نصیحت و عبرت ) تاءمین نمى کرد، خوددارى شد .
6. لازم به تذکر است که تنها حکایتهاى گلستان سعدى ، در این کتاب ، بازنویسى شده ، نه مثالها یا نصایح و مطالب دیگر این کتاب که جنبه حکایت ندارند( مانند بیشتر مطالب باب هشتم ).
به هر حال گلستان سعدى را چون دریایى پر از معارف ، نصایح ، عرفان ، عشق و شور یافتم . گاهى خود را در میان امواج این دریا در تلاطم مى دیدم و از پیشروى درمانده مى شدم ، بى اختیار این شعر در صفحه دلم روان و بر زبانم جارى مى گردید که :
شناورى که نه سزاى محمدى ها است
غریق جهل کجا و شنا در این دریا
این کتاب در وجود من اثر بسزا گذاشت ، به امید آنکه اندرزها و سخنان از دل برخاسته و عرفانه سعدى ، آن پیر خرد و مرشد نصیحت که برگرفته از آیات قرآن و روایات اسلامى و تجربیات بسیار است ، و در یک کلمه ثمره یک عمر رنج و تلاش سعدى است و چکیده اى از دانشها و حکمتهاست ، در راستاى پاکسازى و نوسازى و بهسازى ما سودمند گردد، و ما را در بهره گیرى صحیح از ارزشهاى والاى عرفانى و اخلاقى و عشق به معبود حق ، یار و یاور باشد، که سعدى در مورد بهره گیرى عرفانى از کتاب گلستان مى گوید:
اگر مجنون لیلى زنده گشتى
حدیث عشق از این دفتر نبشتى
حوزه علمیه قم
محمد محمدى اشتهاردى
زمستان 1373ش 
باب اول : در سیرت پادشاهان
1. دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه برانگیز
در یکى از جنگها، عده اى را اسیر کردند و نزد شاه آوردند. شاه فرمان داد تا یکى از اسیران را اعدام کنند. اسیر که از زندگى ناامید شده بود، خشمگین شد و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد که گفته اند: ((هر که دست از جان بشوید، هر چه در دل دارد بگوید.))
وقت ضرورت چو نماند گریز
دست بگیرد سر شمشیر تیز
شاه از وزیران حاضر پرسید: ((این اسیر چه مى گوید؟))
یکى از وزیران پاکنهاد گفت : اى آیه را مى خواند:
((والکاظمین الغیظ و العافین عن الناس ))
((پرهیزکاران آنان هستند که هنگام خشم ، خشم هود را فرو برند و لغزش ‍ مردم را عفو کنند و آنها را ببخشند.))
(آل عمران / 134)
شاه با شنیدن این آیه ، به آن اسیر رحم کرد و او را بخشید، ولى یکى از وزیرانى که مخالف او بود (و سرشتى ناپاک داشت ) نزد شاه گفت : ((نباید دولتمردانى چون ما نزد سخن دروغ بگویند. آن اسیر به شاه دشنام داد و او را به باد سرزنش و بدگویى گرفت .
شاه از سخن آن وزیر زشتخوى خشمگین شد و گفت : دروغ آن وزیر براى من پسندیده تر از راستگویى تو بود، زیرا دروغ او از روى مصلحت بود، و تو از باطن پلیدت برخاست . چنانکه خردمندان گفته اند: ((دروغ مصلحت آمیز به ز راست فتنه انگیز)) 
هر که شاه آن کند که او گوید
حیف باشد که جز نکو گوید
و بر پیشانى ایوان کاخ فریدون شاه ، نوشته شده بود:
جهان اى برادر نماند به کس
دل اندر جهان آفرین بند و بس
مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت
که بسیار کس چون تو پرورد و کشت
چو آهنگ رفتن کند جان پاک
چه بر تخت مردن چه بر روى خاک
(به این ترتیب با یادآورى این اشعار غرورشکن و توجه به خدا و عظمت خدا، باید از خواسته هاى غرورزاى باطن پلید چشم پوشید و به ارزشهاى معنوى روى آورد و با سر پنجه گذشت و بخشش ، از فتنه و بروز حوادث تلخ ، جلوگیرى کرد، تا خداوند خشنود گردد.)
2. عبرت از دنیاى بى وفا
یکى از فرمانروایان خراسان ، سلطان محمود غزنوى را در عالم خواب دید که همه بدنش در قبر، پوسیده و ریخته شده ، ولى چشمانش همچنان سالم و در گردش است و نظاره مى کند. خواب خود را براى حکما و دانشمندان بیان کرد تا تعبیر کنند، آنها از تعبیر آن خواب فروماندند، ولى یک نفر پارساى تهیدست ، تعبیر خواب او را دریافت و گفت : ((سلطان محمود هنوز نگران است که ملکش در دست دگران است !)) 
بس نامور به زیر زمین دفن کرده اند
کز هستیش به روى زمین یک نشان نماند
وان پیر لاشه را که نمودند زیر خاک
خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند
زنده است نام فرخ نوشیروان به خیر
گرچه بسى گذشت که نوشیروان نماند
خیرى کن اى فلان و غنیمت شمار عمر
زان پیشتر که بانگ بر آید فلان نماند

3. اسب لاغر میان به کار آید
پادشاهى چند پسر داشت ، ولى یکى از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود، و دیگران همه قدبلند و زیبا روى بودند. شاه به او با نظر نفرت و خوارکننده مى نگریست ، و با چنان نگاهش ، او را تحقیر مى کرد.
آن پسر از روى هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر تحقیرآمیز به او مى نگرد، به پدر رو کرد و گفت :
اى پدر! کوتاه خردمند بهتر از نادان قد بلند است ، چنان نیست که هرکس ‍ قامت بلندتر داشته باشد، ارزش او بیشتر است ، چنانکه گوسفند پاکیزه است ، ولى فیل مردار بو گرفته مى باشد:
آن شنیدى که لاغرى دانا
گفت بار به ابلهى فربه
اسب تازى وگر ضعیف بود
همچنان از طویله خر به
شاه از سخن پسرش خندید و بزرگان دولت ، سخن او را پسندیدند، ولى برادران او، رنجیده خاطر شدند.
تا مرد سخن نگفته باشد
عیب و هنرش نهفته باشد
هر پیسه (35) گمان مبر نهالى (36)
شاید که پلنگ خفته باشد
اتفاقا در آن ایام سپاهى از دشمن براى جنگ با سپاه شاه فرا رسید. نخستین کسى که از سپاه شاه ، قهرمانانه به قلب لشگر دشمن زد، همین پسر کوتاه قد و بدقیافه بود، که با شجاعتى عالى ، چند نفر از سران دشمن را بر خاک هلاکت افکند، و سپس نزد پدر آمد و پس از احترام نزد پدر ایستاد و گفت :
اى که شخص منت حقیر نمود
تا درشتى هنر نپندارى
اسب لاغر میان ، به کار آید
روز میدان نه گاو پروارى
افراد سپاه دشمن بسیار، ول افراد سپاه پادشاه ، اندک بودند. هنگام شدت درگیرى ، گروهى از سپاه پادشاه پا به فرار گذاشتند، همان پسر قد کوتاه خطاب ته آنان نعره زد که : ((آهاى مردان ! بکوشید و یا جامه زنان بپوشید.))
همین نعره از دل برخاسته او، سواران را قوت بخشید، دل به دریا زدند و همه با هم بر دشمن حمله کردند و دشمن بر اثر حمله قهرمانانه آنها شکست خورد.
شاه سر و چشمان همان پسر زا بوسید و او را از نزدیکان خود نمود و هر روز با نظر بلند و با احترام خاص به او مى نگریست و سرانجام او را ولیعهد خود نمود.
برادران نسبت به او حسد ورزیدند، و زهر در غذایش ریختند تا به بخورانند و او را بکشند. خواهر آنها از پشت دریچه ، زهر ریختن آنها را دید، دریچه را محکم بر هم زد، پسر قد کوتاه با هوشیارى مخصوصى که داشت جریان را فهمید و بى درنگ دست از غذا کشید و گفت : ((محال است که هنرمندان بمیرند و بى هنران زنده بمانند و جاى آنها را بگیرند.))
کس نیابد به زیر سایه بوم (37)
ور هماى (38) از جهان شود معدوم
پدر از ماجرا باخبر شد، پسرانش را تنبیه کرد و هر کدام از آنها را به یکى از گوشه هاى کشورش فرستاد، و بخشى از اموالش را به آنها داد و آنها را از مرکز دور نمود تا آتش فتنه خاموش گردید و نزاع و دشمنى از میان رفت . چنانچه گفته اند: ((ده درویش در گلیمى بخسبند و دو پادشاه در اقلیمى (39) نگنجند.))
نیم نانى گر خورد مرد خدا
بذل درویشان کند نیمى دگر
ملک اقلمى بگیرد پادشاه
همچنان در بند اقلیمى دگر

4. عاقبت ، گرگ زاده گرگ شود
گروهى دزد غارتگر بر سر کوهى ، در کمینگاهى به سر مى بردند و سر راه غافله ها را گرفته و به قتل و غارت مى پرداختند و موجب ناامنى شده بودند. مردم از آنها ترس داشتند و نیروهاى ارتش شاه نیز نمى توانستند بر آنها دست یابند، زیرا در پناهگاهى استوار در قله کوهى بلند کمین کرده بودند، و کسى را جراءت رفتن به آنجا نبود.
فرماندهان اندیشمند کشور، براى مشورت به گرد هم نشستند و درباره دستیابى بر آن دزدان گردنه به مشورت پرداختند و گفتند: هر چه زودتر باید از گروه دزدان جلوگیرى گردد و گر نه آنها پایدارتر شده و دیگر نمى توان در مقابلشان مقاومت کرد.
درختى که اکنون گرفته است پاى
به نیروى مردى برآید ز جاى
و گر همچنان روزگارى هلى (40)
به گردونش از بیخ بر نگسلى
سر چشمه شاید گرفتن به بیل
چو پر شد نشاید گذشتن به پیل
سرانجام چنین تصمیم گرفتند که یک نفر از نگهبانان با جاسوسى به جستجوى دزدان بپردازد و اخبار آنها را گزارش کند و هر گاه آنان از کمینگاه خود بیرون آمدند، همان گروهى از دلاورمردان جنگ دیده و جنگ آزموده را به سراغ آنها بفرستند... همین طرح اجرا شد، گروه دزدان شبانگاه از کمینگاه خود خارج شدند، جستجوگر، بیرون رفتن آنها را گزارش داد، دلاورمردان ورزیده بیدرنگ خود را تا نزدیک کمینگاه دزدان که شکافى در کنار قله کوه بود رساندند و در آنجا خود را مخفى نمودند و به انتظار دزدان آماده شدند، طولى نکشید که گروهى از دزدان به کمینگاه خود باز گشتند و آنچه را غارت کرده بودند بر زمین نهادند، لباس رو و اسلحه هاى خود را در آوردند و در کنارى گذاشتند، به قدرى خسته و کوفته شده بودند که خواب آنها را فرا گرفت ، همین که مقدارى از شب گذشت و هوا کاملا تاریک گردید:
قرص خورشید در سیاهى شد
یونس اندر دهان ماهى شد
دلاورمردان از کمین بر جهیدند و خود را به آن دزدان از همه جا بى خبر رسانده و دست یکایک آنها را بر شانه خود بستند و صبح همه آنها را دست بسته نزد شاه آوردند. شاه اشاره کرد که همه را اعدام کنید.
اتفاقا در میان آن دزدان ، جوانى نورسیده و تازه به دوان رسیده وجود داشت ، یکى از وزیران شاه ، تخت شاه را بوسید و به وساطت پرداخت و گفت : ((این پسر هنوز از باغ زندگى گلى نچیده و از بهار جوانى بهره اى نبرده ، کرم و بزرگوارى فرما و بر من منت بگذار و این جوان را آزاد کن .))
شاه از این پیشنهاد خشمگین شد و سخن آن وزیر را نپذیرفت و گفت :
پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است
تربیت نااهل را چون گردکان (41) برگنبد است
بهتر این است که نسل این دزدان قطع و ریشه کن شود و همه آنها را نابود کردند، چرا که شعله آتش را فرو نشاندن ولى پاره آتش رخشنده را نگه داشتن و مار افعى را کشتن و بچه او را نگه داشتن از خرد به دور است و هرگز خردمندان چنین نمى کنند:
ابر اگر آب زندگى بارد
هرگز از شاخ بید بر(42) نخورى
با فرومایه روزگار مبر
کز نى بوریا شکر نخورى
وزیر، سخن شاه را خواه ناخواه پسندید و آفرین گفت و عرض کرد: راى شاه عین حقیقت است ، چرا که همنشینى با آن دزدان ، روح و روان این جوان را دگرگون کرده و همانند آنها نموده است . ولى ، ولى امید آن را دارم که اگر او مدتى با نیکان همنشین گردد، تحت تاءثیر تربیت ایشان قرار مى گیرد و داراى خوى خردمندان شود، زیرا او هنوز نوجوان است و روح ظلم و تجاوز در نهاد او ریشه ندوانده است و در حدیث هم آمده :
کل مولود یولد على الفطرة فابواه یهودانه او ینصرانه او یمجسانه .
هر فرزندى بر اساس فطرت پاک زاده مى شود، ولى پدر و مادر او، او را یهودى یا نصرانى یا مجوسى مى سازند.
پسر نوح با بدان بنشست
خاندان نبوتش گم شد
سگ اصحاب کهف روزى چند
پى نیکان گرفت و مردم شد
گروهى از درباریان نیز سخن وزیر را تاءکید کردند و در مورد آن جوان شفاعت نمودند. ناچار شاه آن جوان را آزاد کرد و گفت : ((بخشیدم اگر چه مصلحت ندیدم )) .
دانى که چه گفت زال با رستم گرد(43)
دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد
دیدیم بسى ، که آب سرچشمه خرد
چون بیشتر آمد شتر و بار ببرد
کوتاه سخن آنکه : آن نوجوان را با ناز و نعمت بزرگ کردند و استادان تربیت را براى او گماشتند و آداب زندگى و شیوه گفتگو و خدمت شاهان را به او آموختند، به طورى که به نظر همه ، مورد پسند گردید. وزیر نزد شاه از وصف آن جوان مى گفت و اظهار مى کرد که دست تربیت عاقلان در او اثر کرده و خوى زشت او را عوض نموده است ، ولى شاه سخن وزیر را نپذیرفت و در حالى که لبخند بر چهره داشت گفت :
عاقبت گرگ زاده گرگ شود
گرچه با آدمى بزرگ شود
حدود دو سال از این ماجرا گذشت . گروهى از اوباش و افراد فرومایه با آن جوان رابطه برقرار کردند و با او محرمانه عهد و پیمان بستند که در فرصت مناسب ، وزیر و دو پسرش را بکشد. او نیز در فرصت مناسب (با کمال ناجوانمردى ) وزیر و دو پسرش را کشت و مال فراوانى برداشت و خود را به کمینگاه دزدان در شکاف بالاى کوه رسانید و به جاى پدر نشست .
شاه با شنیدن این خبر، انگشت حیرت به دندان گزید و گفت :
شمشیر نیک از آهن بد چون کند کسى ؟
ناکس به تربیت نشود اى حکیم کس
باران که در لطافت طبعش خلاف نیست
در باغ لاله روید و در شوره زار خس (44)
زمین شوره سنبل بر نیاورد
در او تخم و عمل (45) ضایع مگردان
نکویى با بدان کردن چنان است
که بد کردن بجاى (46) نیکمردان



 

next page

fehrest page

back page

5. رنج شدید بیمارى حسادت براى حسود

سرهنگى پسرى داشت ، که در کاخ برادر سلطان ، مشغول خدمت بود. با او ملاقات کردم ، دیدن هوش و عقل نیرومند و سرشارى دارد، و در همان زمان خردسالى ، آثار بزرگى در چهره اش دیده مى شود:
بالاى سرش ز هوشمندى
مى تافت ستاره بلندى
این پسر هوشمند مورد توجه سلطان قرار گرفت ، زیرا داراى جمال و کمال بود که خردمندان گفته اند: ((توانگرى به هنر است نه به مال ، بزرگى به عقل است نه به سال .))
مقام او در نزد شاه ، موجب شد، آشنایان و اطرافیان ، نسبت به او حسادت ورزیدند، و او را به خیانتکارى تهمت زدند، و در کشتن او تلاش بى فایده نمودند، ولى آنجا که یار، مهربان است ، سخن چینى دشمن چه اثرى دارد؟
شاه از آن سرهنگ زاده پرسید: ((چرا با تو آن همه دشمنى مى کنند؟)) 
سرهنگ زاده گفت : زیرا من در سایه دولت تو همه را خشنود کردن مگر حسودان را که راضى نمى شوند مگر اینکه نعمتى که در من است نابود گردد:
توانم آن که نیازارم اندرون کسى
حسود را چه کنم کو ز خود به رنج در است (47)
بمیر تا برهى اى حسود کین رنجى است
که از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست
شوربختان به آرزو خواهند
مقبلان را زوال نعمت و جاه (48)
گر نبیند به روز شب پره چشم
چشمه آفتاب را چه گناه ؟
راست خواهى هزار چشم چنان
کور، بهتر که آفتاب سیاه (49)
(بنابراین نباید از گزند حسودان هراس داشت ، زیرا اگر شب پره لیاقت دیدار خورشید ندارد، از رونق بازار خورشید کاسته نخواهد شد.)

6. راز واژگونى تخت و تاج شاه ظالم
پادشاهى نسبت به ملت خود ظلم مى کرد، دست چپاول بر مال و ثروت آنها دراز کرده ، و آنچنان به آنان ستم نموده که آنها به ستوه آمدند و گروه گروه از کشورشان به جاى دیگر هجرت مى کردند، و و غربت را بر حضور در کشور خود ترجیح دادند. همین موضوع موجب شد که از جمعیت بسیار کاسته شد و محصولات کشاورزى کم شد و به دنبال آن مالیات دولتى اندک ، و اقتصاد کشور فلج ، و خزانه مملکت خالى گردید.
ضعف دولت او موجب جراءت دشمن شد، دشمن از فرصت بهره گرفت و تصمیم گرفت به کشور حمله کند و با زور وارد مملکت شود:
هر که فریادرس روز مصیبت خواهد
گو در ایام سلامت به جوانمردى کوش
بنده حلقه به گوش از ننوازى برود
لطف کن که بیگانه شود حلقه به گوش
در مجلس شاه ، (چند نفر از خیرخواهان ) صفحه اى از شاهنامه فردوسى را براى شاه خواندند، که در آن آمده بود:
((تاج و تخت ضحاک پادشاه بیدادگر (با قیام کاوه آهنگر) به دست فریدون واژگون شد. )) (تو نیز اگر همانند ضحاک باشى ، نابود مى شوى .)
وزیر شاه از شاه پرسید: آیا مى دانى که فریدون با اینکه مال و حشم 
(50) نداشت ، چگونه اختیاردار کشور گردید؟
شاه گفت : چنانکه (از شاهنامه ) شنیدى ، جمعیتى متعصب دور او را گرفتند، و او زا تقویت کرده و در نتیجه او به پادشاهى رسید.
وزیر گفت : اى شاه ! اکنون که گرد آمدن جمعیت ، موجب پادشاهى است ، چرا مردم را پریشان مى کنى ؟ مگر قصد ادامه پادشاهى را در سر ندارى ؟
همان به که لشکر به جان پرورى
که سلطان به لشکر کند سرورى
شاه گفت : چه چیز باعث گرد آمدن مردم است ؟
وزیر گفت : دو چیز؛ 1- کرم و بخشش ، تا به گرد او آیند. 2- رحمت و محبت ، تا مردم در پناه او ایمن کردند، ولى تو هیچ یک از این دو خصلت را ندارى :
نکند جور پیشه (51) سلطانى
که نیاید ز گرگ چوپانى
پادشاهى که طرح ظلم افکند
پاى دیوار ملک خویش بکند
شاه از نصیحت وزیر خشمگین و ناراحت شد، و او را زندانى کرد. طولى نکشید پسر عموهاى شاه از فرصت استفاده کرده و خود را صاحب سلطنت خواندند و با شه جنگیدند، مردم که دل پرى از شاه داشتند، به کمک پسر عموهاى او شتافتند و آنها تقویت شدند و براحتى تخت و تاج شاه را واژگون کرده و خود به جاى او نشستند، آرى :
پادشاهى کو روا دارد ستم بر زیر دست
دوستدارش روز سختى دشمن زورآور است
با رعیت صلح کن وز جنگ ایمن نشین
زانکه شاهنشاه عادل را رعیت لشکر است

7. آنکس که مصیبت دید، قدر عافیت را مى داند
پادشاهى با نوکرش در کشتى نشست تا سفر کند، از آنجا که آن نوکر نخستین بار بود که دریا را مى دید و تا آن وقت رنجهاى دریانوردى را ندیده بود، از ترس به گریه و زارى و لرزه افتاد و بى تابى کرد، هرچه او را دلدارى دادند آرام نگرفت ، ناآرامى او باعث شد که آسایش شاه را بر هم زد، اطرافیان شاه در فکر چاره جویى بودند، تا اینکه حکیمى به شاه گفت : ((اگر فرمان دهى من او را به طریقى آرام و خاموش مى کنم .))
شاه گفت : اگر چنین کنى نهایت لطف را به من نموده اى . حکیم گفت : فرمان بده نوکر را به دریا بیندازند. شاه چنین فرمانى را صادر کرد. او را به دریا افکندند. او پس از چندبار غوطه خوردن در دریا فریاد مى زد مرا کمک کنید! مرا نجات دهید! سرانجام مو سرش را گرفتند و به داخل کشتى کشیدند. او در گوشه اى از کشتى خاموش نشست و دیگر چیزى نگفت .
شاه از این دستور حکیم تعجب کرد و از او پرسید: ((حکمت این کار چه بود که موجب آرامش غلام گردید؟ ))
حکیم جواب داد: ((او اول رنج غرق شدن را نچشیده بود و قدر سلامت کشتى را نمى دانست ، همچنین قدر عافیت را آن کس داند که قبلا گرفتار مصیبت گردد.)) 
اى پسر سیر ترا نان جوین خوش ننماند
معشوق منست آنکه به نزدیک تو زشت است
حوران بهشتى را دوزخ بود اعراف
از دوزخیان پرس که اعراف بهشت است (52)
فرق است میان آنکه یارش در بر
با آنکه دو چشم انتظارش بر در

8. مراقبت از گزند آن کس که از انسان مى ترسد
((هرمز)) فرزند انوشیروان (وقتى به سلطنت رسید) وزیران پدرش را دستگر و زندانى کرد. از او پرسیدند: ((تو از وزیران چه خطایى دیدى که آنها را دستگیر و زندانى نموده اى ؟))
هرمز در پاسخ گفت : خطایى ندیده ام ، ولى دیدم ترس از من ، قلب آنها را فرا گرفته و آنها بى اندازه از من مى ترسند و اعتماد کامل به عهد و پیمانم ندارند، از این رو ترسیدم که در مورد هلاکت من تصمیم بگیرند. به همین خاطر سخن حکیمان را به کار بستم که گفته اند:
از آن کز تو ترسد بترس اى حکیم
وگر با چو صد بر آیى بجنگ (53)
از آن مار بر پاى راعى زند
که برسد سرش را بکوبد به سنگ (54)
نبینى که چون گربه عاجز شود
برآرد به چنگال چشم پلنگ

9. افسوس شاه از عمر بر باد رفته
یکى از شاهان عجم ، پیر فرتوت و رنجور شده بود، به طورى که دیگر امید به ادامه زندگى نداشت . در این هنگام سوارى نزد او آمد و گفت : ((مژده باد به تو اى فلان قلعه را فتح کردیم و دشمنان را اسیر نمودیم و همه سپاه و جمعیت دشمن در زیر پرچم تو آمدند و فرمانبر فرمان تو شدند.))
شاه رنجور، آهى سر کشید و گفت : ((این مژده براى من نیست ، بلکه براى دشمنان من یعنى وارثان مملکت است .))
بدین امید به سر شد، دریغ عمر عزیز
که آنچه در دلم است از درم فراز آید
امید بسته ، برآمد ولى چه فایده زانک
امید نیست که عمر گذشته باز آید
کوس رحلت بکوفت دست اجل
اى دو چشم ! وداع سر بکنید(55)
اى کف دست و ساعد و بازو
همه تودیع یکدیگر بکنید
بر من اوفتاده دشمن کام
آخر اى دوستان حذر بکنید
روزگارم بشد به نادانى
من نکردم شما حذر بکنید(56)

10. نتیجه مهر و نامهرى رهبر به ملت
در مسجد جمعه شهر دمشق ، در کنار مرقد مطهر حضرت یحیى پیغمبر علیه السلام به عبادت و راز و نیاز مشغول بودم ، ناگاه دیدم یکى از شاهان عرب که به ظلم و ستم شهرت داشت براى زیارت قبر یحیى علیه السلام به آنجا آمد و دست به دعا برداشت و حاجت خود را از خدا خواست .
درویش و غنى بنده این خاک و درند
آنان که غنى ترن محتاجترند
پس از دعا به من رو کرد و گفت : ((از آنجا که فیض همت درویشان (مستمندان ) عمومى است آنها رفتار درست و نیک دارند (تقاضا دارم ) عنایت و دعایى براى من کنند، زیرا گزند دشمنى سرسخت ، ترسان هستم .))
به شاه گفتم : ((بر ملت ناتوان مهربانى کن ، تا از ناحیه دشمن توانا نامهربانى و گزند نبینى .))
به بازوان توانا و فتوت سر دست
خطا است پنجه مسکین ناتوان بشکست (57)
نترسد آنکه (58) بر افتادگان نبخشاید؟
که گر ز پاى در آید، کسش نگیرد دست
هر آنکه تخم بدى کشت و چشم نیکى داشت
دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست (59)
زگوش پنبه برون آر و داد و خلق بده
و گر تو مى ندهى داد، روز دادى هست (60)
بنى آدم اعضاى یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوى به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بى غمى
نشاید که نامت نهند آدمى

11.برتر بودن مرگ ظالم بر زندگى او
(عصر حکومت عبدالملک بن مروان (75 - 95 ه‍ ق )بود. او حجاج بن یوسف ثقفى را که خونخوارترین و بى رحمترین عنصر پلید بود، استاندار عراق (کوفه و بصره ) کرد. حجاج بیست سال حکومت نمود و تا توانست ظلم کرد.) در این عصر، روزى زاهد فقیرى که دعایش به اجابت مى رسید، وارد بغداد گردید. (بغداد در آن عصر، روستایى بیش نبود). حجاج او را طلبید و به او گفت : ((براى من دعاى خیر کن .))
زاهد فقیر گفت : ((خدایا! جان حجاج را بگیر. ))
حجاج : تو را به خدا چه دعایى است که براى من نمودى ؟))
زاهد فقیر: ((این دعا هم براى تو و هم براى تو و هم براى همه مسلمانان ، دعاى خیر است . ))
اى زبردست زیر دست آزار
گرم تا کى بماند این بازار؟
به چه کار آیدت جهاندارى
مردنت به که مردم آزارى

12. برتر بودن خواب ظالم از بیداریش
شاه بى انصافى از پارسایى پرسید: کدام عبادت ،بهترین عبادتها است ؟
پارسا گفت : خوابیدن هنگام ظهر براى تو بهترین عبادتهاست تا در آن هنگام به کسى آزار نرسانى .
ظالمى را خفته دیدم نیم روز
گفتم : این فتنه است خوابش برده به
و آنکه خوابش بهتر از بیدارى است
آن چنان بد زندگانى ، مرده ، به (61)

13. اندازه نگهدار که اندازه نکوست


یکى از شاهان ، شبى را تا بامداد با خوشى و عیشى به سر آورد و در آخر آن شب گفت :
ما را به جهان خوشتر از این یکدم نست
کز نیک و بد اندیشه و از کس غم نیست
فقیرى (صبور) که در بیرون کاخ شاه ، در هواى سرد خوابیده بود، صداى شاه را شنید، به شاه خطاب کرد:
اى آنکه به اقبال تو در عالم نیست
گیرم که غمت نیست ، غم ما هم نیست
شاه از سخن (و صبر) فقیر شاد گردید و کیسه اى با هزار دینار از دریچه کاخ به سوى فقیر نزدیک کرد و گفت : ((اى فقیر! دامنت را بگشا.))
فقیر گفت : دامن ندارم زیرا لباس ندارم !
دل شاه به حال او بیشتر سوخت و یک دست لباس خوب به آن دینارها افزود و به آن فقیر داد.
آن فقیر در حفظ آن پول و کالا نکوشید، بلکه در اندک زمانى همه آن را خرج کرد و پراکنده نمود. (و در مورد اموال ، اسراف و زیاده روى کرد.)
ماجرا را در آن وقت که شاه از آن فقیر بى خبر بود به شاه گزارش دادند. شاه ناراحت شد و چهره در هم کشید. در همین مورد است که هوشمندان آگاه گفته اند: ((از تندى و خشم شاهان بر حذر باش ، زیرا تلاش آنها در امور مهم کشور مى گذرد و تحمل ازدحام عوام نکنند.))
حرامش بود نعمت پادشاه
که هنگام فرصت ندارد نگاه
مجال سخن تا نیابى ز پیش
به بیهوده گفتن مبر قدر خویش
شاه گفت : این گداى گستاخ و اسرافکار را که آن همه نعمت را در چند روز اندک تلف کرد از اینجا دور کنید، زیرا خزانه بیت المال غذاى تهیدستان است نه طعمه برادران شیطانها.(62)
ابلهى کو روز روشن شمع کافورى نهد
زود بینى کش به شب روغن نباشد در چراغ
یکى از وزیران خیرخواه به شاه گفت : ((چنین مصلحت دانم که به چنین فقیران به اندازه کفاف (و اندک اندک ) داده شود، تا آنها خرج کردن ، راه اسراف را نداشته باشند، ولى براى صاحبان همت نیز مناسب نیست که با خشونت شدید و زننده با فقیر برخورد کنند، به طورى که یکبار با لطف سرشار او را امیدوار سازند و سپس دل او را با تندى و خشونت رنجور و خسته نمایند.))
به روى خود در طماع باز نتوان کرد
چو باز شد، به درشتى فراز نتوان کرد(63)
کس نبیند که تشنگان حجاز
به سر آب شور گرد آیند
هر کجا چشمه اى بود شیرین
مردم و مرغ و مور گرد آیند
( به این ترتیب باید گفت : ((اندازه نگه دار که اندازه نکوست )) ولى در ماجراى فوق ، نه شاه در نفاق و در خشونت ، اندازه را رعایت کرد و نه فقیر در نگهدارى اموال ، رعایت و انظباط را نمود و هر به خاطر دورى از اندازه ، مورد سرزنش هستند.)
14. نتیجه بى توجهى به سپاه
یکى از شاهان پیشین ، در نگهدارى کشور سستى مى کرد و بر سپاهیان سخت مى گرفت و آنان را در تنگدستى رها مى کرد تا اینکه دشمن قوى و ظغیانگرى به آن کشور حمله کرد. شاه به دست و پا افتاد و سپاهیان خود را به جلوگیرى از دشمن فرا خواند، ولى آنها پشت کردند و از اطاعت فرمان شاه خارج شدند:
چو دارند گنج از سپاهى دریغ
دریغ آیدش دست بردن به تیغ
یکى از آن سپاهیان که نافرمانى از شاه نموده بود، با من سابقه دوستى داشت . او را سرزنش کرده و گفتم : ((از فرومایگى و حق ناشناسى است که انسان به خاطر رنجش اندک ، هنگام حادثه ، از فرمان نعمت بخش خارج گردد و حقوق و محبت چند ساله شاه را نادیده بگیرد.))
او در جواب گفت : ((اگر از روى کرم و بزرگوارى عذرم را بپذیرى شایسته است ، حقیقت این است که : اسبم در این حادثه جو نداشت ، و زین نمدین آن را براى تاءمین زندگى به گرو داده بودم . شاهى که سپاه خود را از اموال و نعمتها دریغ دارد و در این راه بخل ورزد، نمى توان راه جوانمردى با او پیش ‍ گرفت . ))
زر بده سپاهى را تا سر بنهد
و گرش زر ندهى ، سر بنهد در عالم (64)

15. وارسته شدن وزیر بر کنار شده
پادشاهى ، یکى از وزیران را از وزارت برکنار نمود. او از مقام و ریاست دور گردید و به مجلس ((پارسایان )) راه یافت و در کنار آنها به زندگى ادامه داد.برکت همنشینى با آنها به او روحیه عالى و آرامش خاطر بخشید. مدتى از این ماجرا گذشت ، راءى پادشاه درباره وزیر عوض شد و او را طلبید و به او احترام نمود. مقام دیوان عالى کشور را به او سپرد، ولى او آن مقام را نپذیرفت و گفت : ((گوشه گیرى در نزد خردمندان بهتر از نگرانى از سرانجام کار و مقام است .))
آنان که کنج عافیت بنشستند
دندان سگ و دهان مردم بستند
کاغذ بدریدند و قلم بشکستند
وز دست و زبان حرف گیران (65) رستند
پادشاهى گفت : ((ما به انسان خردمند کاملى که لیاقت تدبیر و اداره کشور را داشته باشد نیاز داریم . ))
وزیر بر کنارشده گفت : ((اى شاه ! نشانه خردمند کامل آن است که هرگز خود را به این کارها (ى آلوده به ظلم شاه ) نیالاید.))
هماى (66) بر همه مرغان از آن شرف دارد
که استخوان خورد و جانور نیازارد

16. پاسخ سیه گوش (67)
از سیاه گوش پرسیدند: ((چرا همواره با شیر ملازمت مى کنى ؟ )) 
در پاسخ گفت : ((تا از باقیمانده شکارش بخورد و در پناه شجاعت او، از گزند دشمنان محفوظ بمانم . ))
به او گفتند: ((اکنون که زیر سایه حمایت شیر هستى و شکرانه این نعمت را بجا مى آورى ، چرا نزدیک شیر نمى روى تا تو را از افراد خاص خود گرداند و تو را از بندگان مخلص بشمرد؟))
سیه گوش پاسخ داد: ((هنوز از حمله او خود را ایمن نمى بینم ؟ ))
اگر صد سال گبر آتش فروزد
اگر یک دم در او افتد بسوزد
آن کس که ندیم (همدم ) شاه است ، گاه ممکن است به بهترین زندگى از امکانات و پول دست یابد، و گاه سرش در این راه برود، چنانکه حکیمان گفته اند: از دگرگونى طبع پادشاهان برحذر باش که گاهى به خاطر یک سلام برنجند و گاهى در برابر دشنامى جایزه بدهند، از این رو گفته اند: ((ظرافت بسیار کردن هنر ندیمان است و عیب حکیمان .)) (68)
تو بر سر قدر خویشتن باش و وقار
بازى و ظرافت به ندیمان بگذار

17. نتیجه شوم حسادت
یکى از دوستان که از رنج روزگار خاطرى پریشان داشت ، نزدم آمد و از روزگار نامساعد گله کرد و گفت : ((درآمد اندکى دارم ولى عیال بسیار، و نمى توانم بار سنگین نادارى را تحمل کنم ، بارها به خاطرم آمد که به سرزمینى دیگر کوچ کنم چراکه در آنجا زندگیم هرگونه بگذرد، کسى بر نیک و بد من باخبر نمى شود و آبرویم حفظ مى گردد.)) 
بس گرسنه خفت و کس ندانست که کیست
بس جان به لب آمد که بر او کس نگریست
باز از شماتت و سرزنش دشمنان ترس دارم ، که اگر سفر کنم ، آنها در غیاب من بخندند و مرا نسبت به عیالم به ناجوانمردى نسبت دهند و بگویند:
ببین آن : بى حمیت (69) را که هرگز
نخواهد دید روى نیکبختى
که آسانى گزیند خویشتن را
زن و فرزند بگذارد بسختى
چنانکه مى دانى در علم حسابدارى ، اطلاعاتى دارم ، اکنون نزد شما آمده ام ، بلکه از ناحیه مقام ارجمند شما، طریقه اى و کارى در دستگاه دولتى معین گردد، تا با انتخاب آن ، خاطرم آرامش یابد و باقیمانده عمر از شما تشکر کنم . تشکر از نعمتى که از عهده شکرانه آن ناتوانم (خلاصه اینکه نزد وزیر کارى در حسابدارى دولتى برایم درست کن تا همواره سپاسگزار تو باشم .)
به او گفتم : اى برادر! کارمند حسابدارى شدن براى پادشاه ، دو بختى است . از یکسو امیدوار کننده است و از سوى دیگر ترس دارد و به خاطر امیدى ، خود را در معرض ترس قرار دادن ، بر خلاف راءى خردمندان است :
کس نیاید به خانه درویش
که خراج (70) زمین و باغ بده
یا به تشویش و غصه راضى باش
یا جگربند، پیش زاغ بنه (71)
دوستم گفت : مناسب حال من سخن نگفتى و جواب مرا درست ندادى ، مگر نشنیده اى که هر کس خیانت کند، پشتش از حساب رس بلرزد:
راستى موجب رضاى خدا است
کس ندیدم که گم شد از ره راست
و حکیمان مى گویند: چهار کس از چهار چیز، از صمیم دل آزرده خاطر شود:
1. رهزن از سلطان 2. دزد از پاسبان 3. زناکار از سخن چین 4. زن بدکار از نگهبان . ولى آن را که حساب پاک است از محاسب حسابرس ) چه باک است .
مکن فراخ روى در عمل اگر خواهى
که وقت رفع تو باشد مجال دشمن تنگ (72)
تو پاک باش و مدار از کس اى برادر، باک
زنند جامه ناپاک گازران (73) بر سنگ
گفتم : حکایت آن روباه ، مناسب حال تو است . روباهى را دیدند از خود بى خود شده ، مى افتاد و بر مى خواست و مى گریست . شخصى به آن روباه گفت : ((چه چیز موجب خوف و ترس و پریشانى تو شده است ؟))
روباه گفت : ((شنیده ام شترى را بیگارى (کار بى مزد) مى برند.)) 
آن شخص به روباه گفت : اى احمق ! تو چه شباهتى به شتر دارى ، و تو را به شتر چه کار؟ (تو که شتر نیستى تا تو را نیز به بیگارى بگیرند.))

روباه گفت : خاموش باش که اگر افراد حسود از روى غرض ورزى اشاره به من کنند و بگویند این شتر است (نه روباه ) و در نتیجه گرفتار شوم ، چه کسى در فکر من است تا مرا نجات دهد و تا از عراق ، تریاق (پادزهر) بیاورند، مارگزیده خواهد مرد.
اى رفیق ! (با توجه به حکایت روباه ) به تو مى گویم که تو قطعا داراى دانش و دین و تقوا هستى و امانتدار مى باشى ، ولى حسودان عیبجو در کمین هستند، اگر با سخن چینى هاى خود، تو را به عنوان خائن در نزد شاه جلوه دهند، آیا هنگام سرزنش شاه ، مى توانى از خود دفاع کنى و فرصت دفاع به تو خواهند داد؟ بنابراین مصلحت آن است که زندگى را با قناعت بگذرانى و ریاست را ترک کنى .
به دریا در منافع بى شمار است
اگر خواهى ، سلامت در کنار است (74)
دوستم حرفهاى مرا گوش کرد، ولى ناراحت شد و چهره اش را درهم کشید و سخنان رنج آور گفت : ((این چه عقل و شعور و تدبیر است . سخن حکیمان تحقق یافت که مى گویند:((دوستان در زندان به کار آیند، که بر سفره ، همه دشمنان ، دوست نمایند.)) (75)
دوست مشمار آنکه در نعمت زند
لاف یارى و برادر خواندگى
دوست آن دانم که گیرد دست دوست
در پریشان حالى و درماندگى
دیدم که از نصیحت من آزرده خاطر شده و آن را نمى پذیرد. او را نزد صاحب دیوان (وزیران دارایى ) (76) که سابقه آشنایى با او داشتم برده و وضع حال و شایستگى او را به عرض وى رساندم ، صاحب دیوان او را سرپرست کار سبکى کرد.
مدتى از این ماجرا گذشت ، وزیر و خدمتکاران او را مردى خوش اخلاق و پاک سرشت یافتند و تدبیرش را پسندیدند. درجه و مقام عالیتر به او دادند. او همچنان ترقى کرد و به مقامى رسید که مقرب دربار شاه و مستشار و مورد اعتماد او گشت . من خوشحال شده و گفتم :
ز کار بسته میندیش و در شکسته مدار
که آب چشمه حیوان درون تاریکى است (77)
منشین ترش از گردش ایام که صبر
تلخ است ولیکن بر شیرین دارد(78)
سعدى در ادامه داستان مى گوید:
در همان روزها اتفاقا با کاروانى از یاران به سوى مکه براى انجام مراسم حج ، سفر کردم . همگامى که باز گشتم همین دوستم در دو منزلى وطن (شیراز یا...) به پیشواز من آمد، دیدم ظاهرى پریشان دارد و به شکل فقیران است . پرسیدم : چرا چنین شده اى ؟ جواب داد: همان گونه که تو گفتى ، طایفه اى بر من حسد بردند، و مرا به خیانت متهم کردند، شاه درباره این اتهام تحقیق و بررسى نکرد و دوستان قدیم و دوستان صمیمى دم فروبستند و صمیمیت گذشته را از یاد بردند:
نبینى که پیش خداوند جاه
نیایش کنان دست بر بر نهند (79)
اگر روزگارش درآورد ز پاى
همه عالمش پاى بر سر نهند
خلاصه ، گرفتارى انواع آزارها و زندان شدن تا در این هفته که مژده خبر سلامت حاجیان رسید، مرا از بند سنگین زندان آزاد کردند و شاه ملک را که از پدرم برایم به ارث مانده بود خود مصادره نمود.
سعدى مى گوید: به او گفتم ، قبلا تو را نصیحت کردم که : ((کار براى شاهان مانند سفر دریا، هم خطرناک است و هم سودمند، یا گنج برگیرى و یا در طلسم بمیرى ، ولى نصیحت مرا نپذیرفتى .))
یا زر به هر دو دست کند خواجه در کنار
یا موج ، روزى افکندش مرده بر کنار
بیش از این مصلحت ندیدم زخم درونش را با شانه سرزنش بخراشم و نمک بر آن بپاشم ، لذا به همین سخن اکتفا نمودم :
ندانستى که بینى بند بر پاى
چو در گوشت نیامد پند مردم ؟
دگر ره چون ندارى طاقت نیش
مکن انگشت در سوراخ کژدم (80)

18. وساطت براى امر خیر و نتیجه گرفتن
با چند نفر از سالکان و رهروان راه حق همنشین بودم ، در ظاهر همه آنها با شایستگى آراسته بودند، یکى از بزرگان دولت نسبت به آنها حسن ظن بسیار داشت و حقوق (ماهانه اى ) برایشان تعیین کرده بود به آنها پرداخت مى شد، تا اینکه یکى از آن سالکان ، رفتار ناشایسته اى انجام داد، که آن بزرگمرد نسبت به آن سالکان بدگمان گشت و در نتیجه رونق بازار آن سالکان کساد شد و حقوقشان قطع گردید.
من خواستم تا تا از راهى ، آن سالکان و یاران را از این مشکل نجات دهم ، به سوى خانه آن بزرگمرد رهسپار شدم ، دربان او اجازه ورود نمى داد و به من جفا کرد، ولى او را بخشیدم زیرا نکته سنجان گفته اند:
در میر و وزیر و سلطان را
بى وسیلت مگرد پیرامن (81)
سگ و دربان چو یافتند غریب
این گریبانش گیرد، آن دامن
ولى وقتى که مقربان آن بزرگمرد، از آمدن من آگاه شدند، با احترام شایان از من استقبال نموده و مرا به مجلس خود بردند و در صدر مجلس نشاندند، اما من رعایت تواضع کرده و در پایین مجلس نشستم و گفتم :
بگذار که بنده کمینم (82)
تا در صف بندگان نشینم
آن بزرگمرد گفت : تو را به خدا!تو را به خدا چنین نگو و جاى چنین گفتارى نیست :
گر بر سر چشم ما نشینى
بارت بکشم که نازنینى
خلاصه این که : نشستم و از هر درى به سخن پرداختم ، تا اینکه سخن از لغزش بعضى آن سالکان همنشینم را به پیش کشیدم و گفتم :
چه جرم دید خداوند سابق الانعام
که بنده در نظر خویش خوار مى دارد
خداى راست مسلم بزرگوارى و لطف
که جرم بیند و نان برقرار مى دارد(83)
حاکم بزرگمرد، سخن مرا بسیار پسندید، و دستور داد مانند گذشته ، حقوق ماهیانه یاران و سالکان را بپردازند و آنچه را که قبلا قطع کرده اند نیز پرداخت نمایند، از او خاضعانه تشکر کردم و عذرخواهى نمودم ، و هنگام خداحافظى گفتم :
چو کعبه قبله حاجت شد از دیار بعید
روند خلق به دیدارش از بسى فرسنگ
تو را تحمل امثال ما بباید کرد
که هیچکس نزند بر درخت بى بر، سنگ (84)

19. تمجید از سخاوت شاهزاده
پادشاهى از دنیا رفت و ملک و گنج فراوانى نصیب فرزندش شد، شاهزاده دست کرم و سخاوت گشود و به سپاهیان و ملت ، نعمت فراوان بخشید:
نیاساید مشام از طبله (85) عود
بر آتش نه که چون عنبر ببوید
بزرگى بایدت بخشندگى کن
که دانه تا نیفشانى نرود(86)
یکى از همنشینان کم عقل به عنوان نصیحت به شاهزاده گفت : ((شاهان گذشته با سعى و تلاش این ثروتها را اندوخته اند، و براى مصلحت آینده انباشته اند. از این گونه دست گشادى دورى کن ، که حادثه ها در پیش است و دشمن در کمین ، باید به گونه اى رفتار نکرد، که هنگام نیاز درمانده گردى .))
اگر گنجى کنى بر عامیان بخش
رسد هر کد خدایى را برنجى
چرا نستانى از هر یک جوى سیم
که گرد آید تو را هر وقت گنجى (87)
شاهزاده از سخن او ناراحت شد و چهره اش درهم گردید و او را از چنین سخنانى باز داشت و گفت : ((خداوند مرا زمامدار این کشور نموده تا بخورم و ببخشم ، نه پاسبان که نگه دارم . ))
قارون هلاک شد که چهل خانه گنج داشت
نوشیروان نمرد که نام نکو گذاشت .

next page

fehrest page

back page

 

 

 

next page

fehrest page

back page

20. بنیاد ظلم از اندک شروع شود
روایت کرده اند: براى انوشیروان عادل در شکارگاهى ، گوشت شکارى را کباب کردند، نمک در آنجا نبود، یکى از غلامان به روستایى رفت تا نمک بیاورد.انوشیروان به آن غلام گفت :((نمک را به قیمت روزانه (نه کمتر )خریدارى کن ، تا آیین نادرستى را بنیانگذارى و در نتیجه روستا خراب نگردد.))
به انوشیروان گفتند: اندکى کمتر از قیمت خریدن ، چه آسیبى مى رساند؟))

انوشیروان پاسخ داد: ((بنیاد ظلم در آغاز، از اندک شروع شده و سپس به طور مکرر بر آن افزوده شده و زیاد گشته است .))
اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبى
برآورند غلامان او درخت از بیخ
به پنج بیضه (88) که سلطان ستم روا دارد
زنند لشکریانش هزار مرغ به سیخ


21. کیفر ستمگر مغرور و غافلگیر


یکى از وزیران مغرور و غافل ، خانه یکى از افراد ملتش را ویران کرد، بى خبر از سخن حکیمان فرزانه که گفته اند:
آتش سوزان نکند با سپند
آنچه کند دود دل دردمند(89)
گویند: ((سلطان همه جانوران ، شیر، و خوارترین جانوران الاغ است . به همراه الاغ باربر، راه رفتن از همراه رفتن با شیر درنده بهتر است .))
مسکین خر اگر چه بى تمیز است
چون بار همى برد عزیز است
گاوان و خران بار بردار
به ز آدمیان مردم آزار
پادشاه از روى قائن و نشانه ها، به زشتى اخلاق آن وزیر غافل و مغرور پى برد، او را دستگیر کرده و در زیر سخت ترین شکنجه ها کشت .
حاصل نشود رضاى سلطان
تا خاطر بندگان نجویى (90)
خواهى که خداى بر تو بخشد
با خلق خداى کن نکویى
یکى از افرادى که مورد ستم همان وزیر قرار گرفته بود، از کنار جسد او گذر کرد، وقتى که وضع نکبتبار او را دید، بیندیشید و گفت :
نه هر که قوت بازوى منصبى دارد
به سلطنت بخورد مال مردمان به گزاف (91)
توان به حلق فرو برد استخوان درشت
ولى شکم بدرد چون بگیرد اندر ناف (92)
نماند ستمکار بد روزگار
بماند بر او لعنت پایدار

22. قصاص روزگار
فرمانده مردم آزارى ، سنگى بر سر فقیر صالحى زد، در آن روز براى آن فقیر صالح ، توان و فرصت قصاص و انتقام نبود، ولى آن سنگ را نزد خود نگهداشت .
سالها از این ماجرا گذشت تا اینکه شاه نسبت به آن فرمانده خشمگین شد و دستور داد او را در چاه افکندند. فقیر صالح از حادثه اطلاع یافت و بالاى همان چاه آمد و همان سنگ را بر سر آن فرمانده کوفت .
فرمانده : تو کیستى ؟ چرا این سنگ را بر من زدى ؟
فقیر صالح : من فلان کس هستم که در فلان تاریخ ، همین سنگ را بر سرم زدى .
فرمانده : تو در این مدت طولانى کجا بودى ؟ چرا نزد من نیامدى ؟
فقیر صالح : ((از جاهت اندیشه همى کردم ، اکنون که در چاهت دیدم ، فرصت غنیمت دانستم )) (یعنى از مقام و منصب تو بیمناک بودم ، اکنون که تو را در چاه دیدم ، از فرصت استفاده کرده و قصاص نمودم )
ناسزایى را که بینى بخت یار
عاقلان تسلیم کردند اختیار(93)
چون ندارى ناخن درنده تیز
با ددان (94) آن به ، که کم گیرى ستیز
هر که با پولاد بازو، پنجه کرد
ساعد (95) مسکین خود را رنجه کرد
باش تا دستش ببندد روزگار
پس به کام دوستان مغزش برآر(96)

23. نتیجه پناهندگى به خدا و پاداش احسان
یکى از پادشاهان به بیمارى هولناکى که نام نبردن آن بیمارى بهتر از نام بردنش است ، گرفتار گردید. گروه حکیمان و پزشکان یونان به اتفاق راءى گفتند: چنین بیمارى ، دوا و درمانى ندارد مگر اینکه زهره (کیسه صفرا) یک انسان داراى چنین و چنان صفتى را بیاورند (و آن پادشاه بخورد تا درمان یابد).
پادشاه به ماءمورانش فرمان داد تا به جستجوى مردى که داراى آن اوصاف و نشانه ها مى باشد، بپردازند و او را نزدش بیاورند.
ماءموران به جستجو پرداختند، تا اینکه پسرى (نوجوان ) با را همان مشخصات و نشانه ها که حکیمان گفته بودند، یافتند و نزد شاه آوردند.
شاه پدر و مادر آن نوجوان را طلبید و ماجرا را به آنها گفت و انعام و پول زیادى به آنها داد و آنها به کشته شدن پسرشان راضى شدند. قاضى وقت نیز فتوا داد که : ((ریختن خون یک نفر از ملت به خاطر حفظ سلامتى شاه جایز است . ))
جلاد آماده شد که آن نوجوان را بکشد و زهره او را براى درمان شاه ، از بدنش درآورد. آن نوجوان در این حالت ، لبخندى زد و سر به سوى آسمان بلند نمود.
شاه از او پرسید: در این حالت مرگ ، چرا خندیدى ؟ اینجا جاى خنده نیست .
نوجوان جواب داد: در چنین وقتى پدر و مادر، ناز فرزند را مى گیرند و به حمایت از فرزند بر مى خیزند و نزد قاضى رفته و از او براى نجات فرزند استمداد مى کنند و از پیشگاه شاه دادخواهى مى نمایند، ولى اکنون در مورد من ، پدر و مادر به خاطر ثروت ناچیز دنیا، به کشته شدنم رضایت داده اند و قاضى به کشتنم فتوا داده و شاه مصلحت خود را بر هلاکت من مقدم مى دارد. کسى را جز خدا نداشتم که به من پناه دهد، از این رو به او پناهنده شدم :
پیش که برآورم ز دستت فریاد؟
هم پیش تو از دست تو گر خواهم داد
سخنان نوجوان ، پادشاه را منقلب کرد و دلش به حال نوجوان سوخت و اشکش جارى شد و گفت : ((هلاکت من از ریختن خون بى گناهى مقدمتر و بهتر است . )) سر و چشم نوجوان را بوسید و او را در آغوش گرفت و به او نعمت بسیار بخشید و سپس آزادش کرد. لذا در آخر همان هفته شفا یافت .(و به پاداش احسانش رسید.)
همچنان (97) در فکر آن بیتم (98) که گفت :
پیل بانى بر لب دریاى نیل (99)
زیر پایت گر بدانى حال مور
همچو حال تو است زیر پاى پیل (100)

24. پرهیز از ستیز با نااهلان
(عمرو لیث صفارى دومین پادشاه خاندان صفارى (265 - 287 ه ق ) برادر یعقوب لیث ، غلامانى داشت ) یکى از غلامانش فرار کرده بود، چند نفر به دنبال او رفتند و او را گرفته ، نزد شاه آوردند. یکى از وزیران شاه که نسبت به آن غلام سابقه سویى داشت ، به شاه گفت : ((این غلام را اعدام کن تا سایر غلامان مانند او فرار نکنند.))
آن غلام با کمال فروتنى به شاه گفت :
هرچه رود بر سرم چون تو پسندى روا است
بنده چه دعوى کند؟ حکم خداوند راست (101)
ولى از آنجا که من پرورده نعمت شما خاندان هستم ، نمى خواهم در قیامت به خاطر ریختن خون من ، گرفتار قصاص گردى ، اجازه بده این وزیر را (که سعى در اعدام من مى کند) بکشم ، آنگاه به خاطر قصاص او، مرا اعدام کن ، تا به حق مرا کشته باشى و در قیامت ، بازخواست نشوى .
شاه از پیشنهاد او، بى اختیار خندید و به وزیر گفت : ((مصلحت چه مى دانى ؟)) وزیر گفت : براى خدا، به عنوان صدقه گور پدرت ، این بیچاره را آزاد کن ، تا بلایى به سر من نیاورد، گناه از من است و سخن حکیمان درست است که گویند:
چو کردى با کلوخ انداز پیکار
سر خود را به نادانى شکستى
چو تیر انداختى بر روى دشمن
چنین دان کاندر آماجش نشستى

25. نجات وزیر نیکوکار به خاطر صداقت و پاکى
پادشاه دیار زوزن (حدود نیشابور) وزیرى پاک سرشت ، بزرگوار و نیک محضر داشت که هنگام ملاقات به همگان خدمت مى کرد و در غیاب اشخاص ، از آنها به نیکى یاد مى نمود. از قضا روزى کارى از او سر زد که مورد خشم شاه قرار گرفت و اموال او به تاوان خون دیگرى مصادره کرد و او را کیفر نمود و در زندان بازداشت کرد.
سرهنگهاى شاه و ماءمورین زندان ، که سابقه خوشى از آن وزیر داشتند، آزاررسانى به او را روا ندانستند و نسبت به او که در زندان بود مهربانى مى کردند.
صلح با دشمن اگر خواهى هرگه که تو را
در قفا عیب کند در نظرش تحسین کن
سخن آخر به دهان مى گذرد موذى را
سخنش تلخ نخواهى دهنش شیرین کن (102)
شاه ، وزیر را جریمه کرده بود. او مقدارى از آن را که توان داشت ، پرداخت و به خاطر باقیمانده جریمه ، در زندان ماند.
یکى از شاهان اطراف ، براى آن وزیر پاک سرشت در آن هنگام که در زندان بود، محرمانه و مخفیانه نامه اى نوشت که در آن چنین پیام داده بود: ((شاهان آنجا از تو که شخص ارجمند هستى ، قدردانى نکردند و تو را تحقیر نمودند، اگر نظر عزیمت به سوى ما توجه کند، تمام سعى خود را براى جلب رضایت و خشنودى تو به کار گیریم . بزرگان این کشور به دیدار تو نیازمندند و در انتظار پاسخ نامه مى باشند.))
وزیر بزرگوار، هوشمندانه با مساءله برخورد کرد. با توجه به خطرهاى نهایى ، بى گدار به آب نزد. همان دم با کمال اختیار در پشت آن نامه مطلبى را نوشت و به سوى فرستنده نامه فرستاد.
از قضا یکى از وابستگان شاه ، از ماجرا آگاه شد و به شاه گفت : ((فلان کس ‍ را که زندانى نموده اى با شاهان اطراف ، نامه نگارى دارد.))
شاه خشمگین شد، فرمان داد بیدرنگ پیک نامه را دستگیر کردند، و نامه وزیر زندانى را از او گرفتند، که چنین نوشته بود:
((حست ظن بزرگان بیشتر از اندازه کمالات ما است . بزرگوارى شما در حق من و پذیرش دعوت شما براى من امکان ندارد. از این رو که من پرورده نعمت این خاندان (پادشاه زوزن ) هستم ، به خاطر اندکى دگرگونى و خشم ، نباید نسبت به ولى نعمت ، بى وفایى نمود، چنانکه گفته اند:
آن را که به جاى تو است هر دم کرمى
عذرش بنه ار کند به عمرى ستمى )) (103)
شاه ، حق شناسى وزیر را پسندید، او را آزاد کرد و جایزه و نعمت براى او فرستاد و از او عذر خواهى کرد که خطا کردم که تو را بدون گناه آزردم .
وزیر گفت : ((اى مولا و سرور من ! بنده خود را نسبت به شما خطاکار نمى دانم .(نسبت به شما گستاخ نیستم ). تقدیر الهى بود که کار ناپسندى از من سر زد، تو شایسته آن هستى که بر اساس نعمتهاى پیشین و حقوقى که بر عهده من دارى ، همچنان مرا از الطاف خود بهرمند سازى ، چنانکه فرزانگان گفته اند:
گر گزندت رسد ز خلق مرنج
که نه راحت رسد ز خلق نه رنج
از خدا دان خلاف دشمن و دوست
کین دل هردو در تصرف اوست
گرچه تیر از کمان همى گذرد
از کماندار بیند اهل خرد(104)

26. پاداش زیادتر از براى انسان پرتلاش
یکى از شاهان عرب به نزدیکانش گفت : ((حقوق ماهانه فلان کس را دو برابر بدهید، زیرا همواره ملازم درگاه و آماده اجراى فرمان است ، ولى سایر خدمتکاران به لهو و سرگرمیهاى باطل اشتغال دارند و در خدمتگذارى سستى مى کنند. )) 
یکى از صاحبدلان که اهل دل و باطن بود، وقتى که این دستور شنید، خروش و فریاد از دل آورد.
از او پرسیدند: این خروش براى چه بود؟
در پاسخ گفت : ((درجات مقام بندگان در درگاه خداوند بزرگ نیز همین گونه است . ))
(آن کسى که در اطاعتش سستى و کوتاهى کند، پاداش کمترى دارد ولى آن کى که جدى و پرتلاش باشد، پاداش فراوانى مى برد.)
دو بامداد گر آید کسى به خدمت شاه
سیم هر آینه در وى کند بلطف نگاه
مهترى (105) در بول فرمان است
ترک فرمان دلیل حرمان (106) است
هر که سیماى راستان دارد
سر خدمت بر آستان دارد

27. آهى که خرمن هستى ظالمى را خاکستر کرد

در زمانهاى قدیم ، حاکم ظالمى بود که هیزم کارگرهاى فقیر را به بهاى اندک مى خرید و آن را به قیمت زیاد به ثروتمندان مى فروخت . صاحبدلى (یکى از اهل باطن ) از نزدیک او عبور کرد و به او گفت :
مارى تو که کرا ببینى بزنى
یا بوم که هر کجت نشینى نکنى (107)
زورت از پیش مى رود با ما
با خداوند غیب دان نرود
زورمندى مکن بر اهل زمین
تا دعایى بر آسمان برود
حاکم ظالم از نصیحت آن صاحبدل ، رنجیده خاطر شد و چهره در هم کشید و به او بى اعتنایى کرد، تا اینکه یک شب آتش آشپزخانه به انبار هیزم اوفتاد و همه دارایى او سوخت و به خاکستر مبدل شد.
از قضا روزگار، همان صاحبدل روزى از نزد آن حاکم عبور مى کرد، شنید حاکم مى گوید: ((نمى دانم این آتش از کجا به سراى من افتاد؟))
به او گفت : ((این آتش از دل فقیران به سراى تو افتاد.)) (یعنى آه دل تهى دستان رنجدیده ، خرمن هستى تو را بر باد داد.))
حذر کن ز درد درونهاى ریش (108)
که ریش درون عاقبت سر کند
بهم بر مکن (109) تا توانى دلى
که آهى جهانى به هم بر کند
و بر روى تاج کیخسرو (فرزند سیاوش ، شاه باستانى ) چنین نوشته بود:
چه سالهاى فراوان و عمرهاى دراز
که خلق بر سر ما بر زمین بخواهد رفت
چنانکه دست به دست آمده است ملک به ما
به دستهاى دگر همچنین بخواهد رفت

28. برترى زور علم بر زور تن
کشتى گیرى در فن کشتى گیرى قهرمان قهرمانان کشتى بود و سیصد و شصت رمز پیروزى در کشتى بر حریف را مى دانست و هر روز با بکار بردن یکى از آن رموز، کشتى مى گرفت . او به یکى از جوانان علاقمند بود، و سیصد و پنجاه و نه رمز پیروزى در کشتى گیرى را به او یاد داد، ولى یک رمز را به او نیاموخت و در آموختن آن به او، امروز و فردا کرد.
جوان دست پرورده استاد، به خاطر جوانى و زور بازو، در فن کشتى گیرى سرآمد کشتى گیران شد، حتى یک روز در حضور پادشاه آن روزگار ادعا کرد: ((من از استاد، توانمندترم ، برترى استاد بر من از روى بزرگى و حق تربیتى است که بر من دارد، و گرنه از نظر نیرو از او کمتر نیستم و در فن کشتى گیرى با او برابرم .)) 
این سخن بر پادشاه ، گران آمد (که شاگردى ادعاى هماوردى با استادش ‍ مى کند). به او فرمان داد تا در میدان وسیع با استادش کشتى بگیرند.
ارکان دولت و اعیان و شخصیتها و سایر تماشاچیان حاضر شدند. شاگرد و استاد به کشتى پرداختند. شاگرد جوان مانند پیل مست بر سر استاد فرود آمد و آسیبى سخت به او زد که اگر بر کوه استوار مى زد آن را ریشه کن مى کرد.
استاد دید آن جوان از نظر نیرو بر او برترى دارد، همان رمزى را که به شاگردش نیاموخته بود، بکار برد و آن چنان بر شاگرد چیره گشت که او را از زمین جدا کرد و بر بالاى سرش برد و بر زمین فرو کوفت ، و جوان نتوانست این ضربه فنى را از خود دفع کند.
فریاد شور و شوق از طرفداران استاد برخاست . شاه دستور داد جایزه کلانى به استاد دادند و شاگرد را مورد سرزنش قرار داد که : چرا با استاد پرورده خود ادعاى رقابت کردى و سپس نتوانستى از عهده آن برآیى ؟!
شاگرد گفت : ((اى شاه ! استاد در میدان کشتى ، به خاطر زورمندى بر من چیره نشد، بلکه او به خاطر علم و رمزى که آن را به من نیاموخته بود و در همه عمر آن را از من دریغ داشت ، بر من چیره شد. (او با زور علم بر من غالب گردید نه با زور تن .)
پادشاه گفت : به خاطر همین ، هوشمندان زیرک گفته اند: ((دوست را چندان قوت نده که اگر دشمنى کند، توانایى آن را داشته باشد، آیا نشنیده اى سخن آن استادى را که شاگرد دست پروده اش ، جفا و بى مهرى دید، به او گفت :
یا وفا خود نبود در عالم
یا مگر کس در این زمانه نکرد
کس نیاموخت علم تیر از من
که مرا عاقبت نشانه نکرد

29. فقیر آزاده در برابر شاه
فقیرى وارسته و آزاده ، در گوشه اى نشسته بود. پادشاهى از کنار او گذشت . آن فقیر بر اساس اینکه آسایش زندگى را در قناعت دیده بود، در برابر شاه برنخاست و به او اعتنا نکرد.(110)
پادشاه به خاطر غرور و شوکت سلطنت ، از آن فقیر وارسته رنجیده خاطر شد و گفت : 
((این گروه خرقه پوشان (لباس پروصله پوش ) همچون جانوران بى معرفتند که از آدمیت بى بهره مى باشند.))
وزیر نزدیک فقیر آمد و گفت : ((اى جوانمرد! سلطان روى زمین از کنار تو گذر کرد، چرا به او احترام نکردى و شرط ادب را در برابرش بجا نیاوردى ؟))
فقیر وارسته گفت : ((به شاه بگو از کسى توقع خدمت و احترام داشته باش ‍ که از تو توقع نعمت دارد. وانگهى شاهان براى نگهبانى ملت هستند، ولى ملت براى اطاعت از شاهان نیستند.))
پادشه پاسبان درویش است
گرچه رامش به فر دولت او است (111)
گوسپند از براى چوپان نیست
بلکه چوپان براى خدمت او است
یکى امروز کامران بینى
دیگرى را دل از مجاهده (112) ریش
روزکى چند باش تا بخورد
خاک مغز سر خیال اندیش (113)
فرق شاهى و بندگى برخاست
چون قضاى نوشته (114) آمد پیش
گر کسى خاک مرده باز کند
ننماید توانگر و درویش (115)
سخن آن فقیر وارسته مورد پسند شاه قرار گرفت ، به او گفت : ((حاجتى از من بخواه تا برآورده کنم .))
فقیر وارسته پاسخ داد: ((حاجتم این است که بار دیگر مرا زحمت ندهى . ))
شاه گفت : مرا نصیحت کن .
فقیر وارسته گفت :
دریاب کنون که نعمتت هست به دست
کین دولت و ملک مى رود دست به دست

30. نصیحت ذوالنون مصرى
(ذوالنون مصرى در قرن سوم مى زیست و از عرفاى آن عصر بود. بعضى او را از شاگردان مالک بن انس مى دانند) یکى از وزیران نزد او رفت و از همت و خود گفت : ((روز و شب به خدمت شاه اشتغال دارم و به خیر او امیدوار مى باشم و از مجازاتش هراسان هستم . ))
ذوالنون با شنیدن این سخن گریه کرد و گفت : اگر من خداوند متعال را این گونه مى پرستیدم که تو شاه را مى پرستى ، یکى از صدیقان (افراد بسیار راستین و راستگو )مى شدم .
گرنه امید و بیم راحت و رنج
پاى درویش بر فلک بودى
ور وزیر از خدا بترسیدى
همچنان کز ملک ، ملک بودى (116)

31. پرهیز از تحمل بار سنگین گناه
پادشاهى فرمان داد تا بى گناهى را اعدام کنند، )زیرا به خاطر بى اعتنایى او، بر او خشمگین شده بود.)
بى گناه گفت : ((اى شاه به خاطر خشمى که نسبت به من دارى آزار و کشتن مرا مجوى ، زیرا اعدام من با قطع یک نفس پایان مى یابد، ولى بار گناه آن همیشه بر دوش تو خواهد ماند و سنگینى خواهد کرد.))
دوران بقا چو باد صحرا بگذشت
تلخى و خوشى و زشت و زیبا بگذشت
پنداشت ستمگر که ستم بر ما کرد
در گردن او بماند و بر ما بگذشت
پادشاه ، تحت تاثیر نصیحت او قرار گرفت و از ریختن خونش منصرف شد و تحمل بار سنگین همیشگى گناه را از خود دور ساخت .
32. انتخاب راءى شاه براى دورى از سرزنش او
انوشیروان (یکى از شاهاه معروف ساسانى )چند وزیر داشت ، آنها با هم درباره یکى از کارهاى مهم کشور به مشورت پرداختند و هر یک از آنها داراى رایى بود و راءى دیگران را نمى پسندید. بوذرجمهر(وزیر برجسته انوشیروان ) راءى انوشیروان را برگزید. وزیران در غیاب شاه به بوذرجمهر گفتند: ((چرا راءى شاه را برگزیدى ؟ راءى او چه امتیازى نسبت به راءى چندین حکیم داشت ؟ ))
بوذرجمهر در پاسخ گفت : از آنجا که نتیجه کارها و راءى ها روشن نیست و در مشیت و خواست الهى است و معلوم نیست که آیا نتیجه ، خوب است یا بد، بنابراین موافقت با راءى شاه بهتر است ، زیرا اگر نتیجه آن بد شد، به خاطر پیروزى از شاه ، از سرزنش او ایمن باشم :
خلاف راءى سلطان راءى جستن
به خون خویش باشد دست شستن
اگر خود روز را گوید: شب است این
بباید گفتن ، آنک ماه و پروین (117)

33. دروغگویى جهانگردها
شیادى (118) بر زلف سرش ، گیسوهایى بافت ((و خود را به شکل علویان (فرزندان على علیه السلام ) در آورد، با توجه به اینکه بافتن گیسو در آن عصر در میان فرزندان على علیه السلام معمول بود )) او با این کار، خود را به عنوان علوى معرفى کرد و به میان کاروان حجاز رفت و با آنها وارد شهر شد تا به دروغ نشان دهد که از حج آمده و حاجى است و نزد شاه رفت و قصیده اى (که سراینده اش شاعر دیگر بود) خواند و وانمود کرد که آن قصیده را او سروده است .(119)
شاه او را تشویق کرد و جایزه فراوان به او بخشید.
یکى از ندیمان (همنشینان ) شاه که در آن سال از سفر دریا باز گشته بود، گفت : ((من این شخص (شیاد ) را در عید قربان در شهر بصره دیدم . )) معلوم شد که او به حج نرفته و حاجى نیست .
یکى از حاضران دیگر گفت : من این شخص زا مى شناسم ، پدرش نصرانى بود و در شهر ملاطیه (کنار فرات ) مى زیست . بنابراین او علوى نیست .
قصیده او را نیز در دیوان انورى (120) یافتند، که از آن برداشته بود و به خود نسبت مى داد.
شاه فرمان داد که او را بزنند و سپس از آنجا تبعید نمایند تا آن همه دروغ پیاپى نگوید.
او در این لحظه به شاه رو کرد و گفت : ((اى فرمانرواى روى زمین ، اجازه بده یک سخن دیگر به تو بگویم ، اگر راست نبود به هر مجازاتى که فرمان دهى ، به آن سزاوار مى باشم . ))
شاه گفت : بگو ببینم آن سخن چیست ؟
شیاد گفت :
غریبى گرت ماست پیش آورد
دو پیمانه آبست و یک چمچه دوغ
اگر راست مى خواهى از من شنو
جهان دیده ، بسیار گوید دروغ (121)
شاه با شنیدن این سخن خندید و گفت : ((او از آغاز عمر تاکنون سخنى راست تر از این سخن ، نگفته است . ))
آنگاه شاه دستور داد تا آنچه دلخواه آن شیاد است به او ببخشند تا او با خوشى از آنجا برود.
34. نتیجه نیکوکارى
یکى از وزیران به زیر دستانش رحم و احسان مى کرد و همواره واسطه نیکى رسانى به آنها بود. از قضاى روزگار به خاطر کارى ، او مورد سرزنش و خشم شاه قرار گرفت (و زندانى شد). همه کارمندان در خلاصى و نجات او سعى مى کردند و ماءمورین زندان ، نسبت به او مهربانى مى نمودند و بزرگان مملکت به سپاسگزارى از نیکیهاى او زبان گشودند. به این ترتیب همه به عنوان حقشناسى ، ذکر خیر او مى نمودند، تا اینکه شاه او را بخشید و آزاد کرد. یکى از صاحبدلان (اهل باطن ) از این ماجرا آگاه شد و گفت :
تا دل دوستان به دست آرى
بوستان پدر فروخته به (122)
پختن دیگ نیکخواهان را
هر چه رخت سر است سوخته به (123)
با بداندیش هم نکویى کن
دهن سگ به لقمه دوخته به

35. کنترل خشم
یکى از پسران هارون الرشید (پنجمین خلیفه عباسى ) در حالى که بسیار خشمگین بود نزد پدر آمد و گفت : ((فلان سرهنگ زاده به مادرم دشنام داد.))
هارون ، بزرگان دولت را احضار کرد و به آنها گفت : ((جزاى چنین شخصى که فحش ناموسى داده است چیست ؟ ))
یکى گفت : جزایش ، اعدام است . دیگرى گفت : جزایش بریدن زبانش ‍ است . سومى گفت : جزایش مصادره اموال او به عنوان تاوان است . چهارمى گفت : جزایش تبعید است .
هارون به پسرش رو کرد و گفت : اى پسر! بزرگوارى آن است که او را عفو کنى و اگر نمى توانى ، تو نیز مادر او را دشنام بده ، ولى نه آنقدر که انتقام از حد بگذرد، آنگاه ظلم از طرف ما باشد و ادعا از جانب او:
نه مرد است آن به نزدیک خردمند
که با پیل دمان (124) پیکار جوید
بلى مرد آنکس است از روى محقیق
که چون خشم آیدش باطل نگوید

36. نجات یافتن نیکوکار و هلاکت بدکار
با گروهى از بزرگان در کشتى نشسته بودم . کشتى کوچکى پشت سر ما غرق شد. دو برادر از آن کشتى کوچک ، در گردابى در حال غرق شدن بودند. یکى از بزرگان به کشتیبان گفت :((این دو نفر را از غرق نجات بده که اگر چنین کنى ، براى هر کدام پنجاه دینار به تو مى دهم . ))
کشتیبان خود را به آب افکند و شناکنان به سراغ آنها رفت و یکى از آنها را نجات داد، ولى دیگرى غرق و هلاک شد.
به کشتیبان گفتم : لابد عمر او به سر آمده بود و باقیمانده اى نداشت ، از این رو این یکى نجات یافت و آن دیگر به خاطر تاءخیر دستیابى تو به او، هلاک گردید.
کشتیبان خندید و گفت : آنچه تو گفتى قطعى است که عمر هر کسى به سر آمد، قابل نجات نیست ، ولى علت دیگرى نیز داشت و آن اینکه : میل خاطرم به نجات این یکى بیشتر از آن هلاک شده بود، زیرا سالها قبل ، روزى در بیابان مانده بودم ، این شخص به سر رسید و مرا بر شترش سوار کرد و به مقصد رسانید، ولى در دوران کودکى از دست آن برادر هلاک شده ، تازیانه اى خورده بودم .
گفتم : صدق الله ، خدا راست فرمود که :
من عمل صالحا فلنفسه و من اساء فعلیها :
کسى که کار شایسته اى انجام دهد، سودش براى خود او است . و هر کس ‍ بدى کند به خویشتن بدى کرده است .
(فصلت / 46)
تا توانى درون کس متراش
کاندر این راه خارها باشد
کار درویش مستمند (125) برآر
که تو را نیز کارها باشد

37. عزت با رنج ، بهتر از ذلت بى رنج
دو برادر بودند که یکى از آنها در خدمت شاه به سر مى برد و زندگى خوشى داشت و دیگرى از کار بازو، نانى به دست مى آورد و مى خورد و همواره در رنج کار کردن بود.
یک روز برادر توانگر به برادر زحمت کش خود گفت : ((چرا چاکرى شاه را نکنى ، تا از رنج کار کردن نجات یابى ؟ ))
برادر کارگر گفت : ((تو چرا کار نکنى تا از ذلت خدمت به شاه نجات یابى ؟ که خردمندان گفته اند: نان خود خوردن و نشستن بهتر از بستن شمشیر طلایى به کمر براى خدمت شاه است . ))
به دست آهک تفته (126) کردن خمیر
به از دست بر سینه پیش امیر
عمر گرانمایه در این صرف شد
تا چه خورم صیف (127) و چه پوشم شتا(128)
اى شکم خیره به نانى بساز
تا نکنى پشت به خدمت دو تا (129)

next page

fehrest page

back page

 

next page

fehrest page

back page

38. پاسخ عبرت انگیز انوشیروان
شخصى نزد انوشیروان (شاه معروف ساسانى )آمد و گفت : ((مژده باد به تو که خداوند فلان دشمن تو را از میان برداشت و هلاک کرد.))
انوشیروان به او گفت : ((اگر خدا او را از میان برد، آیا مرا باقى مى گذارد؟))
اگر بمرد عدو (130) جاى شادمانى نیست
که زندگانى ما نیز جاودانى نیست


39. دورى از پرچانگى
گروهى از حکیمان فرزانه به درگاه انوشیروان آمدند و درباره موضوع مهمى به گفتگو پرداختند، ولى بوذرجمهر(بزرگمهر)که برجسته ترین فرد حکیمان بود، خاموشى نشسته بود حرفى نمى زد.
حاضران به او گفتند: ((چرا در این بحث و گفتگو با ما سخن نمى گویى ؟ ))
بوذرجمهر پاسخ داد: وزیران همانند پزشکان هستند، پزشک جز به بیمار دارو ندهد وقتى که من مى بینم راءى شما درست است ، سخن گفتن درباره آن ، از حکمت و راستکارى دور است :
چو کارى بى فضول من بر آید
مرا در وى سخن گفتن نشاید(131)
و گر بینم که نابینا و چاه است
اگر خاموش بنشینم گناه است

40. رزق و روزى به زرنگى نیست
هنگامى که هارون الرشید (پنجمین خلیفه عباسى ) بر سرزمین مصر، مسلط گردید گفت : ((بر خلاف آن طاغوت (فرعون ) که بر اثر غرور تسلط بر سرزمین مصر، ادعاى خدایى کرد، من این کشور را جز به خسیس ترین غلامان نبخشم .))
از این رو هارون غلام سیاهى به نام خصیب داشت که بسیار نادان بود، او را طلبید و فرمانروایى کشور مصر را به او بخشید.
گویند: آن غلام سیاه به قدرى کودن بود که گروهى از کشاورزان مصر نزد او آمدند و گفتند: ((پنبه کاشته بودیم ، باران بى وقت آمد و همه آن پنبه ها تلف و نابود شدند.))
غلام سیاه در پاسخ گفت : ((مى خواستید پشم بکارید!)) (132)
اگر دانش به روزى (133) در فزودى
ز نادان تنگ روزى تر نبودى
به نادانان چنان روزى رساند
که دانا اندر آن عاجز بماند
بخت و دولت به کاردانى نیست
جز بتاءیید آسمانى نیست
او فتاده (134)است در جهان بسیار
بى تمیز (135) ارجمند و عاقل خوار
کیمیاگر (136) به غصه مرده و رنج
ابله اندر خرابه یافته گنج

41. نتیجه مستى و دورى از نیمخورده ناپاک
کنیزکى از اهالى چین را براى یکى از شاهان به هدیه آوردند.شاه در حال مستى خواست با او آمیزش کند. او تمکین نکرد. شاه خشمگین شد و او را به غلام سیاهى بخشید.
آن غلام سیاه به قدرى بدقیافه بود که لب بالایش از دو طرف بینیش بالاتر آمده بود و لب پایینش به گریبانش فرو افتاده بود، آن چنان هیکلى درشت و ناهنجار داشت که صخرالجن (137) از دیدارش مى رمید و عین القطر (138) از بوى بد بغلش مى گندید:
تو گویى تا قیامت زشترویى
بر او ختم است و بر یوسف نکویى (139)
چنانکه شوخ طبعان لطیفه گو مى گویند:
شخصى نه چنان کریه منظر
کز زشتى او خبر توان داد(140)
آنکه بغلى نعوذ باالله
مردار به آفتاب مرداد
این غلام سیاه که در آن وقت هوسباز و پرشهوت بود، همان شب با آن کنیز آمیزش کرد. صبح آن شب ، شاه که از مستى بیرون آمده بود، به جستجوى کنیز پرداخت . او را نیافت . ماجرا را به او خبر دادند. او خشمگین شد و فرمان داد که غلام سیاه را با کنیز محکم ببندند و بر بالاى بام کوشک ببردن و از آنجا به قعر دره گود بیفکنند.
یکى از وزیران پاک نهاد دست شفاعت به سوى شاه دراز کرد و گفت : ((غلام سیاه بدبخت را چندان خطایى نیست که درخور بخشش نباشد، با توجه به اینکه همه غلامان و چاکران به گذشت و لطف شاه ، خو گرفته اند. ))
شاه گفت : ((اگر غلام سیاه یک شب همبسترى با کنیز را، تاءخیر مى انداخت چه مى شد؟ که اگر چنین مى کرد، من خاطر او را به عطاى بیش ‍ از قیمت کنیز، شاد مى نمودم . ))
وزیر گفت : اى پادشاه روى زمین ! آیا نشنیده اى که :
تشته سوخته در چشمه روشن چو رسید
تو مپندار که از پیل دمان (141) اندیشد
ملحد گرسنه در خانه خالى برخوان
عقل باور نکند کز رمضان اندیشد(142)
شاه از این لطیفه فرح بخش وزیر، خوشش آمد و به او گفت : ((اکنون غلام سیاه را بخشیدم ، ولى کنیزک را چه کنم ؟ ))
وزیرگفت : کنیزک را نیز به غلام سیاه ببخش ، زیرا نیم خورده او شایسته و سزاوار او است .
هرگز آن را به دستى مپسند
که رود جاى ناپسندیده
تشنه را دل نخواهد آب زلال
نیم خورده دهان گندیده

42. دو عامل پیروزى اسکندر
از اسکندر رومى (شاه معروف یونانى که در سالهاى 323 تا 336 قبل از میلاد بر جهان حکومت مى کرد و بسیارى از کشورها را فتح نمود)پرسیدند: ((چگونه کشورهاى شرق و غرب را گرفتى و فتح کردى ؟ با اینکه شاهان پیشین نسبت به تو ثروت و عمر و لشگر بیشترى داشتند، ولى نتوانستند مانند تو پیشروى کنند؟ ))
اسکندر در پاسخ گفت : ((به یارى خداوند متعال به هر کشورى که دست یافتم ، به مردمش ستم نکردم و نام بزرگان را به بدى یاد ننمودم .))
بزرگش نخوانند اهل خرد
که نام بزرگان به زشتى برد
(پایان باب اول )
باب دوم : در اخلاق پارسایان
43. خوش بینى و ترک تجسس

یکى از بزرگان از پارسایى پرسید: ((نظر تو در مورد فلان عابد چیست که مردم درباره او سخنها مى گویند و در غیاب او از او عیبجویى مى کنند؟ ))
پارسا گفت : در ظاهر او عیبى نمى بینم و در مورد باطنش نیز آگاهى ندارم .
هر که را، جامه پارسا بینى
پارسا دان و نیک مرد انگار
ور ندانى که در نهانش چیست
محتسب را درون خانه چکار؟ (143)

44. مناجات پارساى آگاه
پارسایى را دیدم که سر درگاه خدا (کعبه ) مى مالید و چنین مناجات مى کرد: یا غفور و یا رحیم - تو دانى که از ظلوم و جهول چه آید؟
(یعنى اى بخشنده مهربان ! تو آگاهى از آن کس که بسیار ستمکار و نادان است چه کارى ساخته است ؟ )(144)
عذر قصیر خدمت آوردم
که ندارم به طاعت استظهار (145)
عاصیان از گناه توبه کنند
عرفان از عبادت استغفار
عابدان پاداش اطاعت خود را مى خواهند و بازرگانان بهاى کالاى خود را مى طلبند. من بنده امید آورده ام نه اطاعت و به گدایى با دست تهى آمده ام نه با کالا و تجارت .
اصنع بى ما انت اهله 
با من همان گونه که تو شایسته آن هستى رفتار کن .
بر در کعبه سائلى دیدم
که همى گفت و مى گرستى خوش
من نگویم که طاعتم بپذیر
قلم عفو بر گناهم کش

45. مناجات عبدالقادر
عبدالقادر گیلانى (146) را در کنار کعبه دیدند، صورتش را بر روى ریگ زمین نهاده بود و چنین مى گفت :
خدایا! مرا ببخش و اگر سزاوار عذاب هستم ، مرا در قیامت نابینا محشور کن تا در برابر نیکان شرمسار نگردم .
روى بر خاک عجز مى گویم
هر سحرگه که باد مى آید
اى که هرگز فراموشت نکنم
هیچت از بنده یاد مى آید؟ (147)

46. دوستى اهل صفا و انسانهاى پاکدل
سارقى براى دزدى به خانه یکى از پارسایان رفت ، هر چه جستجو کرد چیزى در آنجا نیافت . دلتنگ و رنجیده خاطر شد. پارسا از آمدن دزد و دلتنگى او باخبر شد. گلیمى را که بر روى آن خوابیده بود بر سر راه دزد انداخت تا محروم نشود.
شنیدم که مردان راه خداى
دل دشمنان را نکردند تنگ
تو را کى میسر شود این مقام (148)
که با دوستانت خلافست و جنگ
دوستى آنان که با صفا هستند، خواه در برابر و خواه در پشت سر، یکسان است ، نه آن چنان که در پشت سرت عیبجویى کنند و در پیش رویت قربانت گردند.
هر که عیب دگران پیش تو آورد و شمرد
بى گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد

47. دورى از سالوسان خوش نما
چندتن از رهروان همدل و همدم سیر و سیاحت که شریک غم و شادى همدیگر بودند، براى سفر حرکت کردند. من از آنها خواستم که مرا نیز رفیق شفیق همراه خود کنند و با خود ببرند. آنها با تقاضاى من موافقت نکردند، پرسیدم : ((چرا موافقت نمى کنید؟! از اخلاق پسندیده بزرگان بعید است که دل از رفاقت بینوایان بر کنند و آنها را از فیض و برکت خود محروم سازند، با اینکه من در خود این قدرت و چابکى را سراغ دارم ؟ در چاکرى و همراهى نیکمردان ، یارى چابک باشم نه بارى بر دل . ))
یکى از آنان به من گفت : از موافقت نکردن ما، خاطرت رنجیده نشود زیرا در این روزها دزدى به صورت پارسایان درآمده و خود را در ردیف ما وانمود کرده و جا زده است .
چه دانند مردان که در خانه کیست ؟
نویسنده داند که در نامه چیست ؟
از آنجا؟ خوى پارسایان ، سازگارى و ملایمت است ، آن پارسانما را پذیرفتند و گمان ناموافقى به او ننمودند.
صورت حال عارفان دلق (149) است
این قدر بس که روى در خلق است
در عمل کوش و هر چه خواهى پوش
تاج بر سر نه و علم بر دوش
در قژاکند (150) مرد باید بود
بر مخنث (151) سلاح جنگ چه سود؟ (152)
یک روز از آغاز تا شب همراه پارسایان حرکت کردیم ، شبانگاه به کنار قلعه اى رسیده و در همانجا خوابیدیم ، ناگاه دزد آلوده اى (در لباس پارسایان ) آفتابه رفیق را به عنوان اینکه با آن تطهیر کند برداشت ولى به غارت برد.
پارسا بین که خرقه در بر کرد
جامه کعبه را جل خر کرد
همینکه از نظر پارسایان غایب گردید، به برجى رفت و در آنجا صندوقچه جواهرى را دزدید. هنگامى که آن شب به سر آمد و روز روشن فرا رسید، آن دزد تاریکدل مقدارى راه رفته بود و از آنجا دور شده بود، ولى رفیقان بى گناه خوابیده بودند. صاحبان قلعه که فهمیدند صندوقچه جواهرات آنها به سرقت رفته ، صبح به سراغ آن پارسایان بى گناه آمده ، همه را دستگیر کرده و به درون قلعه بردند و پس از کتک زدن به زندان افکندند. از آن وقت همراهى و همدمى با درویشان را ترک کردم و گوشه گیرى را برگزیدم . که ((اسلامة فى الوحدة : عافیت و بى گزندى در تنهایى است . ))
چو از قومى ، یکى بى دانشى کرد
نه که (153) را منزلت ماند نه مه (154) را
شنیدستى (155) که گاوى در علف خوار
بیالاید همه گاوان ده را
گفتم : شکر و سپاس خداوند متعال را، که از برکت پارسایان محروم نشدم ، گرچه در ظاهر از همدمى با آنها جدا و تنها شدم ، از این ماجرا درس عبرت گرفتم و بهره مند شدم ، چنین درسى سزاوار است که مایه نصیحت و عبرت امثال من در همه عمر گردد.
به یک ناتراشیده (156) در مجلسى
برنجد دل هوشمندان بسى
اگر برکه اى (157) پر کنند از گلاب
سگى در وى افتد، کند منجلاب (158)
(به این ترتیب نتیجه مى گیریم که : رهروان سیر و سلوک ، براى اینکه از ناحیه درویش نماها، به سعدى صدمه نرسد، با تقاضاى همدمى سعدى ، موافقت نکردند و سعدى از ریاکاران جوصفت و گندم نما، دلى پر داشت و گوشه نشینى را به خاطر پرهیز و دورى از مصاحبت ناگهانى چنان دزدان برگزید و خدا را به خاطر عبرت گرفتن از این درس نمود و به دیگران سفارش کرد که همواره از این درس ، پند و عبرت گیرند.)
48. زاهد دغلباز
زاهدنمایى مهمان پادشاه شد، وقتى که غذا آوردند، کمتر از معمول و عادت خود از آن خورد و هنگامى که مشغول نماز شد، بیش از معمول و عادت خود، نمازش را طول داد، تا بر گمان نیکى شاه به او بیفزاید.
هنگامى که به خانه اش باز گشت ، سفره غذا خواست تا غذا بخورد. پسرش ‍ که جوانى هوشمند بود از روى تیزهوشى به ریاکارى پدر پى برد و به او رو کرد و گفت : ((مگر در نزد شاه غذا نخوردى ؟ ))
زاهدنما پاسخ داد: ((در حضور شاه چیزى نخوردم که روزى به کار آید.)) (یعنى همین کم خورى من موجب موقعیت من نزد شاه گردد، و روزى از همین موقعیت بهره گیرم .)
پسر هوشمند به او گفت : ((بنابراین نمازت زا نیز قضا کن که نمازى نخواندى تا به کار آید؟ ))
اى هنرها گرفته بر کف دست
عیبها برگرفته زیر بغل
تا چه خواهى گرفتن اى مغرور - روز درماندگى به سیم دغل (159)
49. خوابیدن تو بهتر از عیبجویى است
به خاطرم هست که در دوران کودکى ، بسیار عبادت مى کردم و شب را با عبادت به سر مى آوردم . در زهد و پرهیز جدیت داشتم . یک شب در محضر پدرم نشسته بودم و همه شب را بیدار بوده و قرآن مى خواندم ، ولى گروهى در کنار ما خوابیده بودند، حتى بامداد براى نماز صبح برنخاستند. به پدرم گفتم : ((از این خفتگان یک نفر برخاست تا دور رکعت نماز بجاى آورد، به گونه اى در خواب غفلت فرو رفته اند که گویى نخوابیده اند بلکه مرده اند.))
پدرم به من گفت : ((عزیزم ! تو نیز اگر خواب باشى بهتر از آن است که به نکوهش مردم زبان گشایى و به غیبت و ذکر عیب آنها بپردازى . ))
نبیند مدعى (160) جز خویشتن را
که دارد پرده پندار (161) در پیش
گرت چشم خدا بینى ببخشند
نبینى هیچ کس عاجزتر از خویش

50. من آنم که خود مى دانم

یکى از بزرگان را در مجلسى ، بسیار ستودند و در وصف نیکیهاى او زیاده روى کردند. او سر برداشت و گفت : ((من آنم که خود مى دانم . )) (خودم را مى شناسم ، دیگران از عیوب من بى خبرند.)
شخصم (162) به چشم عالمیان خوب منظر است
وز خبث باطنم (163) سر خجلت فتاده پیش
طاووس را به نقش و نگارى که هست خلق
تحسین کنند و او خجل از پاى زشت خویش

51. دو حالت عارفان وارسته
یکى از عرفان و صالحان سرزمین لبنان (کوهى در شام نزدیک جبل عامل ) که در میان عرب به مقامات عالى و داراى کرامات و کارهاى فوق العاده شهرت داشت به مسجد جامع دمشق آمد، کنار حوض کلاسه رفت تا وضو بگیرد، ناگاه پایش لغزید و به داخل آب افتاد و با رنج بسیار از آب نجات یافت . مشغول نماز شد، پس از نماز یکى از اصحاب نزدش آمد و گفت :((مشکلى دارم ، اگر اجازه هست بپرسم . ))
مرد صالح گفت : ((مشکلت چیست ؟ ))
او گفت : به یاد دارم که شیخ (عارف بزرگ ) بر روى دریاى روم راه رفت و قدمش تر نشد، ولى براى تو در حوض کوچک حالتى پیش آمد؟ نزدیک بود به هلاکت برسى ؟ ))
مرد صالح پس از فکر و تامل بسیار به او گفت : آیا نشنیده اى که خواجه عالم ، سرور جهان رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود:
لى مع الله وقت لا یسعنى فیه ملک مقرب ولا نبى مرسل :
مرا با خدا وقتى هست که در آن وقت (آن چنان یگانگى وجود دارد که ) فرشته ویژه و پیامبر مرسل در آن نگنجند.
ولى نگفت ((على الدوام )) (همیشه ) بلکه فرمود: ((وقتى از اوقات )) . آن حضرت در یک وقت چنین فرمود که جبرئیل و میکائیل به حالت او راه ندارند (164) ولى در وقت دیگر با همسران خود حفصه و زینب ، دمساز شده ، خوش مى گفت : و مى شنید.
مشاهدة الابرار بین التجلى و الاستتار: 
مشاهده و دیدار نیکان ، بین آشکارى و پوشیدگى است .
آرى ، انسانهاى ملکوتى گاه تجلى مى کنند و دل عارف را مى ربایند و گاه رخ مى پوشند و عارف را گرفتار فراق مى سازند.
دیدار مى نمایى و پرهیز مى کنى
بازار خویش و آتش ما تیز مى کنى (165)
چنانکه گویند: شخصى از حضرت یعقوب علیه السلام پرسید: ((چطور شد که تو در کنعان بوى خوش پیراهن یوسف را پیش از رسیدن به کنعان ، از مصر شنیدى ، ولى خود یوسف را در چاه بیابان کنعان ندیدى ؟ ))
یعقوب در پاسخ گفت : ((حال ما مانند برق جهنده آسمان است که گاهى پیدا و گاهى ناپیدا است . پاى طایر جان ما بر فراز گنبد برین جاى گیرد و همه چیز را بنگریم و گاهى پشت پاى خود را نمى بینیم . (166) اگر عارف همیشه در حال کشف و شهود بماند، هر دو جهان را ترک مى کند و بر فراز بیرون از هر دو جهان دست مى یابد.
یکى پرسید: از آن گم کرده فرزند
که اى روشن گهر پیر خردمند
ز مصرش بوى پیراهن شنیدى
چرا در چاه کنعانش ندیدى ؟
بگفت : احوال ما برق جهان است
چرا در چاه کنعانش ندیدى ؟
گهى بر طارم اعلى نشینیم
گهى بر پشت پاى خود نبینیم
اگر درویش در حالى (167) بماندى
سر و دست از دو عالم بر فشاندى

52. اثر سخن بر دل پندپذیر و آماده
در مسجد جمعه شهر بعلبک (از شهرهاى شام ) بودم .یک روز چند کلمه به عنوان پند و اندرز براى جماعتى که در آنجا بودند، مى گفتم ، ولى آن جماعت را پژمرده دل و دل مرده و بى بصیرت یافتم که آن چنان در امور مادى فرو رفته بودند که در وجود آنها راهى به جهان معنویت نبود. دیدم که سخنم در آنها بى فایده است و آتش سوز دلم ، هیزم تر آنها را نمى سوزاند. تربیت و پرورش آدم نماهاى حیوان صفت و آینه گردانى در کوى کورهاى بى بصیرت ، برایم ، دشوار شد، ولى همچنان به سخن ادامه مى دادم و در معنویت باز بود. سخن از این آیه به میان آمد که خداوند مى فرماید:
و نحن اقرب الیه من حبل الورید:
و ما از رگ گردن ، به انسان نزدیکتریم .
(ق / 16)
دوست نزدیکتر از من به من است
وین عجبتر که من از وى دورم
چه کنم با که توان گفت که دوست
در کنار من و من مهجورم (168)
من همچنان سرمست از باده گفتار بودم و ته مانده ساغرى در دست و قسمتهاى آخر سخن را با مجلسیان مى پیمودم ، که ناگهان عابرى از کنار مجلس ما عبور مى کرد، ته مانده سخنم را شنید و تحت تاءثیر قرار گرفت ، به طورى که نعره اى از دل برکشید و آنچنان خروشید که دیگران را تحت تاءثیر قرار داد. آنها با او همنوا شدند و به جوش و خروش افتادند.
((اى سبحان الله ! دوران باخبر، در حضور و نزدیکان بى بصر، درو!)) (169)
فهم سخن چون نکند مستمع
قوت طبع از متکلم مجوى
فسحت میدان ارادت بیار
تا بزند مرد سخنگوى گوى (170)
53. تلاش براى رسیدن به کعبه مقصود


شبى در بیابان مکه آن چنان بى خواب شدم که دیگر نمى توانستم را بروم ، سر بر زمین نهادم تا بخوابم ، به ساربان گفتم دست از من بردار.
پاى مسکین پیاده چند رود؟
کز تحمل (171) ستوده شد بختى (172)
تا شود جسم فربهى لاغر
لاغرى مرده باشد از سختى
ساربان گفت : ((اى برادر! حرم در پیش است و حرامى در پس . اگر رفتى ، بردى و گر خفتى مردى . )) (یعنى : برادرم ! کعبه در پیش روى است و رهزن در پشت سر، اگر به راه ادامه دادى به نتیجه مى رسى و اگر بخوابى بر اثر گزند رهزن نابکار مى میرى .)
خوش است زیر مغیلان (173) به راه بادیه خفت
شب رحیل ، ولى ترک جان بباید گفت
(کنایه از اینکه باید ره پیمود و تلاش کرد، چرا که انسان در غیر این صورت گرفتار خطر نابودى مى شود.)
54. شکر به خاطر گناه نکردن ، نه به خاطر مصیبت
مرد پارسایى را در کنار دریا دیدم ، گویى پلنگ به او حمله کرده بود، زخمى جانکاه در بدنش بود و هرچه مداوا مى نمود بهبود نمى یافت . مدتها به این درد مبتلا بود و بر اثر آن رنجور شده بود. در عین حال شب و روز شکر خدا مى کرد، از او پرسیدند: ((خدا را به خاطر چه نعمتى شکر مى کنى ؟ )) در پاسخ گفت : ((شکر به خاطر آنکه خداوند مرا به مصیبتى گرفتار کرد، نه به معصیتى .)) 
اگر مرا زار به کشتن دهد آن یار عزیز
تا نگویى که در آن دم ، غم جانم باشد
گویم از بنده مسکین چه گنه صادر شد
کو دل آزرده شد از من غم آنم باشد(174)
55. پرهیز از اظهار نیاز در نزد دشمن
یکى از تهیدستان پاک نهاد بر اثر اضطرار و ناچارى ، گلیمى را از خانه یکى از پاک مردان دزدید. قاضى دستور داد تا دست دزد را به خاطر دزدى قطع کنند.
صاحب گلیم نزد قاضى آمد و گفت : ((من دزد را بخشیدم ، بنابراین حد دزدى را بر او جارى نکن . ))
قاضى گفت : شفاعت تو موجب آن نمى شود که حد شرع مقدس را جارى نسازم .
صاحب گلیم گفت : اموال من وقف فقیران است ، هر فقیرى که از مال وقف به خودش بردارد از مال خودش برداشته ، پس قطع دست او لازم نیست .
قاضى از جارى نمودن حد دزدى منصرف شد، ولى دزد را مورد سرزنش ‍ قرار داد و به او گفت : ((آیا جهان بر تو تنگ آمده بود که فقط از خانه چنین پاک مردى دزدى کنى ؟! (اگر ناچار بودى ، در جاى دیگر دزدى مى کردى ، نه در خانه این مرد.)
دزد گفت : اى حاکم ! مگر نشنیده اى که گویند: ((خانه دوستان بروب ولى حلقه در دشمنان مکوب . ))
چون به سختى در بمانى تن به عجز اندر مده
دشمنان را پوست بر کن ، دوستان را پوستین (175)
(اشاره به اینکه در برابر دشمن ، سر تسلیم فرود نیاور و دست نیاز به سوى او دراز نکن ، بلکه هنگام ناچارى به سراغ دوست برو.)
56. پارساى خداشناس و باعزت


پادشاهى یکى از پارسایان را دید و پرسید: ((آیا هیچ از ما یاد مى کنى ؟ ))
پارسا پاسخ داد: ((آرى آن هنگام که خدا را فراموش مى کنم .))
هر سو دود آن کس ز بر خویش براند
و آنرا که بخواند به در کس نداواند(176)

57. علت بهشتى شدن شاه و دوزخى شدن پارسا
یکى از فرزانگان شایسته در عالم خواب پادشاهى را دید که در بهشت است و پارسایى را دید که در دوزخ است ، پرسید: علت بهشتى شدن شاه ، و دوزخى شدن پارسا چیست ، با اینکه مردم بر خلاف این اعتقاد داشتند؟!
ندایى (غیبى )به گوش او رسید که : ((این پادشاه به خاطر دوستى با پارسایان به بهشت رفت و آن پارسا به خاطر تقرب به شاه ، به دوزخ رفت .
دلقت به چکار آید و مسحى (177) و مرقع (178)
خود را ز عملهاى نکوهیده برى دار
حاجت به کلاه برکى (179) داشتنت نیست
درویش صفت باش و کلاه تترى (180)دار
58. مرگ توانگر شاداب ، و زندگى فقیر نادار

کاروانى از کوفه به قصد مکه براى انجام مراسم حج ، حرکت کردند. یک نفر پیاده سر برهنه ، همراه ما از کوفه بیرون آمد. او پول و ثروتى نداشت . آسوده خاطر همچنان راه مى پیمود و مى گفت :
نه بر اشترى سوارم ، نه چو خر به زیر بارم
نه خداوند رعیت ، نه غلام شهریارم
غم موجود و پریشانى معدوم ندارم
نفسى مى زنم آسوده و عمرى به سر آرم
توانگر شتر سوار به او گفت : ((اى تهیدست ! کجا مى روى ؟ برگرد که در راه بر اثر نادارى ، به سختى مى میرى .))
او سخن شتر سوار را نشنید و همچنان به راه خود ادامه داد تا اینکه به ((نخله محمود )) (یکى از منزلگاهها و نخلستانهاى نزدیک حجاز) رسیدیم . در آنجا عمر همان توانگر شتر سوار به سر آمد و در گذشت . فقیر پابرهنه کنار جنازه او آمد و گفت : ((ما به سختى نمردیم و تو بر بختى بمردى .))
شخصى همه شب بر سر بیمار گریست
چون روز آمد بمرد و بیمار بزیست
اى بسا اسب تیزرو که بماند
خرک لنگ ، جان به منزل برد
بس که در خاک تندرستان را
دفن کردیم و زخم خورده نمرد

59. عابد ریاکار و مرگ نکبتبار او

پادشاهى عابدى را طلبید. عابد (که ریاکار بود) با خود فکر کرد که دوایى بخورد تا بدنش ضعیف و رنجور گردد تا نزد شاه قرب بیشترى بیابد. دارویى خورد. اتفاقا دارو زهر آگین بود و موجب شد که عابد مرد.
آنکه چون پسته دیدمش همه مغز
پوست بر پوست بود همچو پیاز(181)
پارسایان روى در مخلوق
پشت بر قبله مى کنند نماز
چون بنده خداى خویش خواند
باید که به جز خدا نداند

60. پند لقمان حکیم
کاروانى تجارتى از سرزمین یونان عبور مى کرد و همراهشان کالاهاى گرانبها و بسیارى بود. رهزنان غارتگر به آنها حمله کردند و همه اموال کاروانیان را غارت نمودند. بازرگان به گریه و زارى افتادند و خدا و پیامبرش ‍ را واسطه قرار دادند تا رهزنان به آنها رحم کنند، ولى رهزنان به گریه و زارى آنها اعتنا ننمودند.
چو پیروز شد دزد تیره روان
چه غم دارد از گریه کاروان
لقمان حکیم در میان آن کاروان بود. یکى از افراد کاروان به او گفت : ((این رهزنان را موعظه و نصیحت کن ، بلکه مقدارى از اموال ما را به ما پس دهند، زیرا حیف است که آن همه کالا تباه گردد.))
لقمان گفت : ((سخنان حکیمانه به ایشان گفتن حیف است . ))
آهنى را که موریانه (182) بخورد
نتوان برد از او به صیقل زنگ
به سیه دل چه سود خواندن وعظ
نرود میخ آهنین بر سنگ
سپس گفت : ((جرم از طرف ما است )) (ما گنهکاریم که اکنون گرفتار کیفر آن شده ایم . اگر این بازرگانان پولدار، کمک به بینوایان مى کردند، بلا از آنها رفع مى شد.)
به روزگار سلامت ، شکستگان دریاب
که جبر خاطر مسکین ، بلا بگرداند(183)
چو سائل از تو به زارى طلب کند چیزى
بده و گرنه ستمگر به زور بستاند

next page

fehrest page

back page

 

next page

fehrest page

back page

61. کرامت آوازه خوان ناخوش آواز و نازیبا
(سعدى مدتى در مدرسه مستنصریه بغداد در نزد شیخ اجل ، ابوالفرج بن جوزى (وفات یافته در سال 636 ه . ق ) درس خوانده بود و از موعظه هاى او بهره مند شده بود. در این رابطه سعدى مى گوید:)
هر قدر که مرشد بزرگ ابوالفرج بن جوزى ، در پند و اندرز خود مرا از رفتن به بزمهاى آواز و رقص و شنیدن ترانه و غزل باز مى داشت و به گوشه گیرى و خلوت نشینى دستور مى داد باز حالت و غرور نوجوانى بر من چیره مى شد و خواهش دل و آرزویم مرا به شنیدن ساز و آواز مى کشانید. ناگزیر بر خلاف موعظه استادم (ابوالفرج بن جوزى ) به مجلس ساز و طرب مى رفتم و از شنیدن آواز خوش و معاشرت با یاران سرمست از آواز خوش ، لذت مى بردم . وقتى که پند و اندرز استاد به خاطرم مى آمد مى گفتم : اگر خود او نیز با ما همنشین بود به رقص و دست افشانى و پایکوبى مى پرداخت ، زیرا اگر نهى از منکر کننده خودش شراب بنوشد، عذر مستان را مى پذیرد و آنها زا به خاطر گناه شرابخوارى ، بازخواست نمى کند.
قاضى ار با ما نشیند بر فشاند دست را
محتسب گر مى خورد معذور دارد مست را
تا اینکه یک شب به مجلسى وارد شدم . گروهى در آن نشسته بودند. آوازه خوانى در میانشان آواز مى خواند، ولى به قدرى صداى ناهنجار داشت که :
گویى رگ جان مى گسلد زخمه ناسازش
ناخوشتر از آوازه مرگ پدر، آوازش (184)
گاهى همکارانش ، انگشت در گوش خود مى نهادند تا آواز او را نشنوند، و گاهى انگشت خود را بر لب مى گذاشتند تا او را به سکوت فرا خوانند.
نبیند کسى در سماعت خوشى
مگر وقت مردن که دم در کشى (185)
چو در آواز آمد آن بربط سراى
کد خدا را گفتم از بهر خداى
زیبقم در گوش کن تا نشنوم
یا درم بگشاى تا بیرون روم (186)
خلاصه اینکه به پاس احترام یاران ، با رنج فراوان آن شب را به صبح آوردم . به قدرى شب سختى بود که گفته اند:
موذن بانگ بى هنگام برداشت
نمى داند که چند از شب گذشته است
درازى شب مژگان من پرس
که یکدم خواب در چشمم نگشته است
صبحگاه به عنوان تبرک ، شال سرم را و سکه طلایى را از همیانى که در کمرم بسته بودم ، گشودم و به آن آوازه خوان برآواز دادم و او را به بغل گرفتم و بسیار از او تشکر کردم .
یاران وقتى که این رفتار نامناسب مرا دیدند آن را برخلاف شیوه مرسوم من یافتند و مرا کم عقل خواندند. یکى از آنها زبان اعتراض گشود و مرا سرزنش ‍ کرد که : این رفتار تو بر خلاف رفتار خردمندان است ، چرا چنین کردى ؟! خرقه مشایخ (شال سرت )را به چنان آوازه خوان ناهنجارى دادى ، که در همه عمرش درهمى در دست نداشت و ریزه نقره و طلایى در دارائیش ‍ نبوده است .
مطربى (187) دور از این خجسته سراى
کس دوبارش ندیده در یکجاى
راست چون بانگش از دهن برخاست
خلق را موى بر بدن برخاست
مرغ ایوان زهول او بپرید (188)
مغز ما بر دو حلق او بدرید
به اعتراض کننده گفتم : مصلحت آن است که زبان اعتراضت را کوتاه کنى ، زیرا من از این آوازه خوان ، کرامتى (189) دیدم ، از این رو به او جایزه دادم و او را در آغوش گرفتم .
اعتراض کننده گفت : آن کرامت چه بود، بیان کن تا من نیز به خاطر آن به او تقرب جویم و از شوخى و گفتار بیهوده اى که در مورد او گفتم توبه نمایم .
به اعتراض کننده گفتم : شیخ و مرشد (ابوالفرج بن جوزى ) بارها مرا به ترک مجلس بزم آوازه خوانان نصیحت و موعظه رسا مى کرد و من نصیحت او را نمى پذیرفتم ، ولى امشب دست صالح سعادت مرا به این مجلس آورد، تا با دیدن این آوازه خوان ناهنجار (از هر گونه آوازه خوانى متنفر گردم و) از رفتن به مجلس آنها توبه کنم ، امشب به این توبه توفیق یافتم و دیگر بقیه عمرم به مجلس آنها نروم . (به این ترتیب ادب را از بى ادب آموختم و به خواست خدا، عدو سبب خیر گردید که گفته اند: عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد.)
آواز خوش از کام و دهان و لب شیرین
گر نغمه کند ور نکند دل بفریبد
ور پرده عشاق و خراسان و حجاز است
از حنجره مطرب مکروه نزیبد(190)


62. ادب را از بى ادبان آموختم

از لقمان حکیم پرسیدند: ادب را از چه کسى آموختى ؟
در پاسخ گفت : از بى ادبان . هرچه از ایشان در نظرم ناپسند آمد از انجام آن پرهیز کردم .
نگویند از سر بازیچه حرفى
کزان پندى نگیرد صاحب هوش
و گر صد باب حکمت پیش نادان
بخوانند آیدش بازیچه در گوش
(آرى از سخنى هم که به شوخى و طنز گفته شود هوشمند اندرزى مى آموزد، ولى اگر صد فصل از کتاب حکمت را براى نادان بخوانى ، همه را بیهوده مى پندارد.)
63. نور معرفت در دل کم خور
گویند: عابدى یک شب ده من غذا خورد و تا سحر یک ختم قرآن (191) در نماز قرائت نمود.
صاحبدلى این حکایت را شنید و گفت : ((اگر آن عابد نصف نانى مى خورد و مى خوابید، مقامش در نزد خدا برتر بود. (زیرا کیفیت قرائت مهم است نه کمیت آن . ))
اندرون از طعام خالى دار
تا در او نور معرفت بینى
تهى از حکمتى به علت آن
که پرى از طعام تا بینى

64. گله از عیبجویى مردم
لطف و کرم الهى باعث شد که گم گشته و گمراه شده اى در پرتو چراغ توفیق به راه راست هدایت شد و به مجلس حق پرستان راه یافت و به برکت وجود پارسایان پاک نهاد و باصفا، صفات زشت اخلاقى او به ارزشهاى عالى اخلاقى تبدیل گردید و دست از هوا و هوس کوتاه نمود، ولى عیبجوها در غیاب او همچنان بد مى گفتند و اظهار مى کردند که فلانى به همان حال سابق است ، نمى توان به زهد و اطاعت او اعتماد کرد.
به عذر و توبه توان رستن از عذاب خداى
ولیک مى نتوان از زبان مردم رست
او طاقت زخم زبان مردم نیاورد و نزد یکى از فرزانگان علیقدر رفت و از زبان دراز و بدگویى مردم گله کرد.
آن فرزانه عالیقدر به او گفت : ((شکر این نعمت چگونه مى گزارى که تو بهتر از آن هستى که مردم مى پندارند.))
چند گویى که بداندیش و حسود
عیب جویان من مسکینند؟
که به خون ریختنم برخیزند
گه به بد خواستنم بنشینند
نیک باشى و بدت گوید خلق
به که بد باشى و نیکت بینند
لکن در مورد خودم همه مردم کمال حسن ظن را نسبت به من دارند و بنده سراپا تقصیر مى باشم . سزاوار است که من بیندیشم و اندوهگین شوم ، تو چرا؟
در بسته به روى خود ز مردم
تا عیب نگسترند ما را
در بسته چه سود و عالم الغیب
داناى نهان و آشکارا

65. با نیکى کردنت عیبجو را شرمنده ساز


پیش یکى از خردمندان بزرگ گله کردم که فلان کس گواهى داده که من فاسق هستم . او در پاسخ گفت : تو با نیکى کردن به او، او را شرمنده ساز.
تو نیکو روش باش تا بدسگال
به نقص تو گفتن نیابد مجال
چو آهنگ بربط بود مستقیم
کى از دست مطرب خورد گوشمال (192)

66. نعره شوریده دل
یک شب از آغاز تا انجام ، همراه کاروانى حرکت مى کردم . سحرگاه کنار جنگلى رسیدیم و در آنجا خوابیدیم . در این سفر، شوریده دلى (193) همراه ما بود، نعره از دل برکشید و سر به بیابان زد، و یک نفس به راز و نیاز پرداخت . هنگامى که روز شد، به او گفتم : ((این چه حالتى بود که دیشب پیدا کردى ؟ ))
در پاسخ گفت : بلبلان را بر روى درخت و کبکها را بر روى کوه ، غورباغه ها را در میان آب ، و حیوانات مختلف را در میان جنگل دیدم ، همه مى نالیدند، فکر کردم که از جوانمردى دور است که همه در تسبیح باشند و من در خواب غفلت .
دوش مرغى به صبح مى نالید
عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
یکى از دوستان مخلص را
مگر (194) آواز من رسید بگوش
گفت : باور نداشتم که تو را
بانک مرغى چنین کند مد هوش
گفتم : این شرط آدمیت نیست
مرغ تسبیح گوى و من خاموش

67. اعتراض به عابد بى خبر از عشق
در یکى از سفرهاى مکه ، گروهى از جوانان باصفا و پاکدل ، همدم و همراه من بودند و زمزمه عارفانه مى نمودند و شعرى مناسب اهل تحقیق مى خواندند و با حضور قلبى خاص به عبادت مى پرداختند.
در مسیر راه ، عابدى خشک دل با ما همراه شد. چنین حالتى عرفانى را نمى پسندید و چون از سوز دل آن جوانان شوریده بى خبر بود، روش آنها را تخطئه مى نمود. به همین ترتیب حرکت مى کردیم تا به منزلگاه منسوب به ((بنى هلال )) رسیدیم . در آنجا کودکى سیاه چهره از نسل عرب به پیش ‍ آمد و آنچنان آواز گیرا خوان که کشش آواز او پرنده هوا را فرود آورد. شتر عابد به رقص در آمد، به طورى که عابد را بر زمین افکند و دیوانه وار سر به بیابان نهاد.
به عابد گفتم : اى عابد پیر! دیدى که سروش دلنشین در حیوان این گونه اثر کرد، ولى تو همچنان بى تفاوت هستى (و تحت تاثیر سروشهاى معنوى قرار نمى گیرى و همچون پارسایان باصفا دل به خدا نمى دهى و عشق و صفا نمى یابى .)
دانى چه گفت مرا آن بلبل سحرى
تو خرد چه آدمییى کز عشق بى خبرى
اشترى به شعر عرب در حالتست و طرب
گر ذوق نیست تو را کژ طبع جانورى (195)
به ذکرش هر چه بینى در خروش است
دلى داند در این معنى که گوش است
نه بلبل بر گلش تسبیح خوانى است
که هر خارى به تسبیحش زبانى است

68. آرامش در سایه قناعت
عمر یکى از شاهان ، به پایان رسید. چون جانشین نداشت چنین وصیت کرد: ((صبح ، نخستین شخصى که از دروازه شهر وارد گردید، تاج پادشاهى را بر سرش بگذارید و کشور را در اختیارش قرار دهید.))
رجال مملکت در انتظار صبح به سر بردند. از قضاى روزگار نخستین کسى که از دروازه شهر وارد شد، یک نفر گدا بود که تمام داراییش یک لقمه نان و یک لباس پروصله ، بیش نبود.
ارکان دولت و شخصیتهاى برجسته کشور، مطابق وصیت شاه ، تاج شاهى بر سر گدا نهادند کلیدهاى قلعه ها و خزانه ها را به او سپردند. او مدتى به کشوردارى پرداخت . طولى نکشید که فرماندهان از اطاعت او سرباز زدند و دشمنان در کمین و شاهان اطراف بناى مخالفت با او را گذاشتند. قسمتى از کشورش را تصرف نمودند و از کشور جدا ساختند.
گداى تازه به دوران رسیده خسته شد و خاطرش بسیار پریشان گشت . یکى از دوستان قدیمش از سفر باز گشت . دید دوستش به مقام شاهى رسیده ، نزد او آمد و گفت :
((شکر و سپاس خداوندى را که گل را از خار بیرون آورد و خار را از پاى خارج ساخت و بخت بلند تو را به پادشاهى رسانید و در سایه اقبال سعادت به این مقام ارجمند نایل شدى . ان مع العسر یسرا : (196) ((همانا با هر رنجى ، آسایشى وجود دارد.))
شکوفه گاه شکفته است و گاه خوشیده (197)
درخت ، وقت برهنه است و وقت پوشیده
شاه جدید، که از پریشانى دلى نا آرام داشت به دوست قدیمش رو کرد و گفت : ((اى یار عزیز! به من تسلیت بگو که جاى تبریک نیست . آنگه که تو دیدى ، غم نانى داشتم و امروز تشویش جهانى !))
(در آن زمان که گدا بودم تنها براى نان غمگین بودم ، ولى اکنون براى جهان ، غمگین و پریشانم .)
اگر دنیا نباشد دردمندیم
وگر باشد به مهرش پایبندیم
حجابى ، زین درون آشوبتر نیست
که رنج خاطر است ، ار هست و گر نیست (198)
مطلب گر توانگرى خواهى
جز قناعت که دولتى است هنى (199)
گر غنى زر به دامن افشاند
تا نظر در ثواب او نکنى (200)
کز بزرگان شنیده ام بسیار
صبر درویش به که بذل غنى
اگر بریان کند بهرام ، گورى
نه چون پاى ملخ باشد ز مورى ؟ (201)

69. دیدار به اندازه موجب محبت بیشتر است
ابوهریره (یکى از اصحاب پیامبر اسلام ) هر روز به محضر رسول خدا صلى الله علیه و آله مى رسید. پیامبر صلى الله علیه و آله به او فرمود:
یا ابا هریرة زرنى غبا، تزدد حبا: 
اى ابو هریره ! یک روز در میان به دیدار من بیا، تا بر دستى تو بیفزاید.
هر روز میا تا محبت زیاد گردد.
از صاحبدلى پرسیدند: ((خورشید با اینکه آن همه خوب است ، نشنیده ام که کسى او را به دوستى گرفته باشد و عاشق و شیفته او گردد، چرا؟
صاحبدل در پاسخ گفت : براى اینکه خورشید را هر روز مى توان دید مگر در زمستان که بر اثر غیبت در پشت ابرها محبوب است .
به دیدار مردم شدن عیب نیست
ولیکن نه چندان که گویند: بس
اگر خویشتن را ملامت کنى
ملامت نباید شنیدن ز کس (202)

70. گله از همسر ناسازگار
با کاروان یاران به سوى دمشق رهسپار شدیم . به خاطر موضوعى از آنها ملول و دلتنگ شدم . تنها سر به بیابان بیت المقدس نهادم و با حیوانات بیابان ماءنوس شدم . سرانجام در آنجا به دست فرنگیان (203)
اسیر گشتم .آنها مرا به طرابلس (یکى از شهرهاى شام ) بردند و در آنجا در خندقى همراه یهودیان به کار کردن با گل گماشتند. تا اینکه روزى یکى از رؤ ساى عرب که با من سابقه اى داشت از آنجا گذر کرد، مرا دید و شناخت . پرسید: ((اى فلان کس ! چرا به اینجا آمده اى ؟ این چه حال پریشانى است که در تو مى نگرم . )) 
گفتم : چه گویم که گفتنى نیست !
همى گریختم از مردمان به کوه و به دشت
که از خداى نبودم به آدمى پرداخت (204)
قیاس کن که چه حالم بود در این ساعت
که در طویله نامردمم بباید ساخت
پاى در زنجیر پیش دوستان
به که با بیگانگان در بوستان
دل آن سردار عرب به حالم سوخت و به من رحم کرد و ده دینار داد و مرا از اسارت فرنگیان نجات بخشید و همراه خود به شهر حلب آورد و دخترش ‍ را به همسرى من درآورد و مهریه اش را صد دینار قرار داد. پس از مدتى آن دختر بدخوى با من بناى ناسازگارى گذاشت ، زبان دراز کرد و با رفتار ناهنجارش زندگى مرا بر هم زد.
زن بد در سراى مرد کنو
هم در این عالمست دوزخ او
زینهار از قرین بد، زنهار!
وقنا ربنا عذاب النار(205)
خلاصه اینکه : آن زن زبان سرزنش و عیبجویى گشود و همچنان مى گفت : مگر تو آن کس نیستى که پدرم تو را از فرنگیان خرید و آزاد ساخت ؟ گفتم : آرى . من آنم که پدرت مرا با ده دینار از فرنگیان خرید و آزاد نمود، ولى به صد دینار مهریه ، گرفتار تو ساخت .
شنیدم گوسفندى را بزرگى
رهانید از دهان و دست گرگى
شبانگه کارد بر حلق بمالید روان گوسفند از وى بنالید
که از چنگال گرگم در ربودى
چو دیدم عاقبت ، خود گرگ بودى

71. غم نان و عیال ، عامل بازدارى از سیر در عالم معنى
یکى از شاهان ، از عابدى عیالمند پرسید: ((ساعات شبانه روز خود را چگونه مى گذرانى ؟ ))
عابد جواب داد: ((همه شب را با مناجات و سحر را با دعاى روا شدن حاجتها مى گذرانم و همه روز در فکر مخارج زندگى و تاءمین معاش اهل و عیال هستم . ))
شاه از اشاره هاى عابد فهمید که او تهیدست است . دستور داد مبلغى به اندازه کفاف زندگى تعیین کنند تا او بار مخارج عیال خود را بردارد.
اى گرفتار پاى بند عیال
دیگر آسودگى مبند خیال
غم فرزند و نان و جامه و قوت
بازت آرد ز سیر در ملکوت (206)
همه روز اتفاق مى سازم
که به شب با خداى پردازم (207)
شب چو عقد نماز مى بندم
چه خورد بامداد فرزندم ؟ (208)

72. تباه شدن عابد بر اثر زرق و برق دنیا
عبدى در جنگلى ، دور از مردم زندگى مى کرد و به عبادت اشتغال داشت و از برگ درختان مى خورد و گرسنگى خود را برطرف مى ساخت . پادشاه آن عصر به دیدار او رفت و به او گفت :((اگر صلاح بدانى به شهر بیا که در آنجا براى تو خانه اى مى سازم که هم در آن عبادت کنى و هم مردم به برکت انفاس تو بهره مند گردند و رفتار نیک تو را سرمشق خود سازند.
عابد پیشنهاد شاه را نپذیرفت ، یکى از وزیران به عابد گفت : ((به پاس ‍ احترام شاه ، شایسته است که چند روزى وارد شهر گردى و در مورد ماندگارى در شهر، آنگاه تصمیم بگیرى . اختیار با تو است ، اگر خواستى در شهر مى مانى و اگر نخواستى به جنگل باز مى گردى . ))
عابد سخن وزیر را پذیرفت و وارد شهر شد. به دستور شاه او را در باغ دلگشا و مخصوص شاه جاى دادند.
گل سرخش عارض (209) خوبان
سنبلش همچو زلف محبوبان
همچنان از نهیب برد عجوز
شیر ناخورده طفل دایه هنوز(210)
شاه در همان وقت کینزکى زیبا چهره به عابد بخشید و نزدش فرستاد.
از این پاره اى ، عابد فریبى
ملایک صورتى ، طاووس زیبى
که بعد از دیدنش صورت نبندد
وجود پارسایان را شکیبى (211)
به علاوه ، پسرى زیبا چهره را (براى نوازش و خدمت ) نزد عابد فرستاد که :
دیده از دیدنش نگشتى سیر
همچنان کز فرات مستسقى (212)
عابد از غذاهاى لذیذ خورد و از لباسهاى نرم پوشید و از میوه هاى گوناگون بهره مند گردید و از جمال کنیز و غلام لذت برد که خردمندان گفته اند: ((زلف خوبان ، زنجیر پاى عقل است و دام مرغ زیرک .
در سر کار تو کردم دل و دین با همه دانش
مرغ زیرک به حقیقت منم امروز و تو دامى
(آرى به این ترتیب عابد بیچاره در مرداب هوسهاى نفسانى غرق شد و به دام زرق و برق دنیا افتاد و همه دین و دانش و دلش را در این راه بر باد داد.) و حالت ملکوتى او که همواره آسودگى دل و پرداختن به حق است رو به زوال رفت .
هر که هست از فقیر و پیر و مرید
وز زبان آوران پاک نفس
چون به دنیاى دون فرود آید
به عسل در، بماند پاى مگس (213)
این بار شاه مشتاق دیدار عابد شد. براى دیدار عابد نزد او رفت ، دید رنگ و چهره عابد عوض شده ، چاق و چله گشته و بر بالش زیباى حریر تکیه داده و پسرى زیباچهره در بالین سرش با بادبزن طاووسى ، او را باد مى زند. شاه شادى کرد و با عابد به گفتگو پرداخت و از هر درى سخن گفتند، تا اینکه شاه در پایان سخنش گفت : ((آن گونه که من دو گروه را دوست دارم هیچکس دیگر را دوست ندارم ؛ یکى دانشمندان و دیگرى پارسایان .))
وزیر هوشمند و حکیم و جهان دیده شاه در آنجا حضور داشت ، به شاه گفت : ((اعلیحضرتا! شرط دوستى با آن دو گروه آن است که به هر دو گروه نیکى کنى ، به گروه عالمان پول بدهى تا به تحصیلات و تدریس ادامه دهند و به پارسایان چیزى ندهى که در حال پارسایى باقى مانند.))
خاتون خوب صورت پاکیزه روى را
نقش و نگار و خاتم پیروزه گو مباش
درویش نیک سیرت پاکیزه خوى را
نان رباط و لقمه دریوزه گو مباش (214)
تا مرا هست و دیگرم باید
گر نخوانند زاهدم شاید(215)

73. پارسا یعنى وارسته از دلبستگى به دنیا
پادشاهى دچار حادثه خطیرى شد. نذر کرد که اگر در آن حادثه پیروز و موفق گردد. مبلغى پول به پارسایان بدهد. او به مراد رسید و کام دلش بر آمد. وقت آن رسید که به نذرش وفا کند، کیسه پولى را به یکى از غلامان داد تا آن را در تامین مخارج زندگى پارسایان به مصرف برساند. آن غلام که خردمندى هوشیار بود هر روز به جستجو براى یافتن زاهد مى پرداخت و شب نزد شاه آمده و کیسه پول را نزدش مى نهاد و مى گفت : ((هرچه جستجو کردم زاهد و پارسایى نیافتم .))
شاه گفت : ((این چه حرفى است که مى زنى ، طبق اطاعى که دارم چهارصد زاهد و پارسا در کشور وجود دارد.))
غلام هوشیار گفت : ((اعلیحضرتا! آنکه پارسا است ، پول ما را نمى پذیرد، و آن کس که مى پذیرد پارسا نیست . ))
شاه خندید و به همنشینانش گفت : ((به همان اندازه که من به پارسایان حق پرست ارادت دارم ، این غلام گستاخ با آنها دشمنى دارد، ولى حق با غلام است .)) 
(که آن کس که در بند پول است زاهد نیست .)

زاهد که درم گرفت و دینار
زاهدتر از او یکى به دست آر(216)

74. گرسنه را نان تهى ، کوفته است
مسافر فقیرى خسته و گرسنه به سرایى رسید، دید مجلس باشکوهى است ، گروهى به گرد هم آمده اند و میزبان بزرگوار از میهانان پذیرایى مى کند و مهمانان هر کدام با لطیفه و طنز گویى مجلس را شاد و بانشاط نموده اند.
یکى از حاضران به مسافر فقیر گفت : ((تو نیز باید لطیفه اى بگویى .))
مسافر فقیر گفت : ((من مانند دیگران دارى فضل و هنر نیستم و بى سواد مى باشم . تنها به ذکر یک شعر قناعت مى نمایم . همه حاضران گفتند: بگو،
او گفت : من گرسنه و در برابرم سفره نان
همچون عزم بر در حمام زنان
حاضران فهمیدند که او بى نهایت فقیر و نادار و بینواست . سفره غذا را به نزد او کشیدند میزبان به او گفت : ((اندکى صبر کن تا خدمتکاران کوفته برشته بیاورند.))
مسافر فقیر گفت :
کوفته بر سفره من گو مباش
گرسنه را نان تهى ، کوفته است

75. دستور براى رفع مزاحمت مردم
یکى از مریدان نزد پیر مرشد خود آمد و گفت : ((چه کنم که از دست مردم در رنج مى باشم ؟! آنها زیاد نزد من مى آیند و وقت عزیز مرا مى گیرند ))
پیر مرشد به او گفت : ((به این دستور عمل کن تا از دور تو پراکنده گردند و آن اینکه : به فقیران آنها قرض بده و از ثروتمندان آنها چیزى را بخواه )) (در این صورت فقیران بر اثر نداشتن پول براى اداى قرض و ثروتمندان از ترس پول دادن ، نزد تو نیایند و اطرافیان خلوت گردد.)
گر گدا پیشرو لشگر اسلام بود
کافر از بیم توقع برود تا در چین (217)

76. پند گرفتن از گفتار واعظان

دانشمندى به پدرش گفت : هیچ یک از گفتار به ظاهر آراسته این واعظان در من اثر نمى کند، از این رو که گفتارشان با رفتارشان هماهنگ نیست . (واعظ بى عمل هستند)
ترک دنیا به مردم آموزند
خویشتن سیم و غله اندوزند(218)
عالمى را که گفت باشد و بس
هر چه گوید نگیرد اندر کس (219)
عالم آنکس بود که بد نکند
نه بگوید به خلق و خود نکند
چنانکه قرآن مى فرماید:
اتامرون الناس بالبر و تنسون انفسکم :
آیا مردم را به نیکى امر مى کنید و خود را فراموش مى نمایید؟!
عالم که کامرانى و تن پرورى کند
او خویشتن گم است کرا رهبرى کند؟
پدر در پاسخ پسرش گفت : ((اى پسر! به محض تصور باطل ، شایسته نیست که انسان از سخن ناصحان ، روى گرداند و نسبت گمراهى به علما دادن ، و محرومیت از فواید علم ، به خاطر جستجوى عالم معصوم ، همانند مثال آن کورى است که شبى در میان گل افتاده بود و مى گفت : یک نفر مسلمان ، چراغى بیاورد و جلو راه مرا روشن کند.)) زنى شوخ طبع این سخن را شنید و به کور گفت : ((تو که چراغ به چه درد تو مى خورد؟ ))
همچنین مجلس وعظ مانند دکان بزاز (پارچه فروش ) است . در دکان بزاز اگر پول ندهى ، کالا به تو ندهند. در مجلس و وعظ نیز اگر اخلاصى نشان ندهى ، نتیجه نمى گیرى . (220)
گفت عالم به گوش جان بشنو
ور نماند به گفتنش کردار(221)
باطل است آنچه مدعى گوید
خفته را خفته کى کند بیدار
مرد باید که گیرد اندر گوش
ور نوشته است پند بر دیوار(222)
صاحبدلى به مدرسه آمد ز خانقاه
بشکست عهد صحبت اهل طریق را
گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود
تا اختیار کردى از آن این فریق را
گفت آن گلیم خویش برون مى کشد ز آب
وین جهد مى کند که بگیرد غرق را

77. صبر و تحمل در برابر نااهلان
گروهى از افراد بى پروا و بى بند و بار، به سراغ عارف وارسته اى آمدند و به او ناسزا گفتند و او را کتک زدند و رنجاندند، او نزد مرشد راه شناس خود رفت و از وضع نابسامان روزگار، گله کرد.
مرشد راه شناس به او گفت : اى فرزند! لباس عارفان ، لباس تحمل و صبر است ، حوصله داشته باش و ناگواریها را با عفو و بزرگوارى و مقاومت ، بر خود هموار ساز:
دریاى فراوان نشود تیره به سنگ
عارف که برنجد، تنک آب است هنوز
گر گزندت رسد تحمل کن
که به عفو از گناه پاک شوى
اى برادر چو خاک خواهى شد
خاک شو پیش از آنکه خاک شوى

78. سزاى گردنفرازى و نتیجه فروتنى
در شهر بغداد، بین پرچم و پرده (آویزان در درگاه کاخ شاه ، یا روپوش او هنگام خواب )دشمنى و کشمکش لفظى در گرفت ، پرچم به پرده گفت : من و تو هر دو غلام و چاکر شاه هستیم ، من لحظه اى از خدمت شاه نیاسوده ام ، همواره در سفر و حضر، رنجها مى بینم ، ولى تو نه رنج دیده اى و نه در محاصره دشمن قرار گرفته اى و نه بیابان و باد و گرد و غبار دیده اى ، به علاوه من همواره در سعى و تلاش ، پیشقدمتر هستم ، پس چرا عزت و احترام تو نزد شاه بیشتر است ؟ !
تو بر بندگان مه رویى
با غلامان یاسمن بویى
من فتاده به دست شاگردان
به سفر پایبند و سر گردان
پرده در پاسخ پرچم گفت : علت این است که تو بلندپرواز هستى ولى من فروتن .
گفت : من سر بر آستان دارم
نه تو چو سر به آسمان دارم
هر که بیهوده گردن افرازد
خویشتن را به گردن اندازد(223)

next page

fehrest page

back page

 

next page

fehrest page

back page

132. آمدى ، ولى حالا چرا؟


در آغاز جوانى چنانکه پیش آید و مى دانى ، به زیبارویى دل بسته بودم و عشق نهانى به او داشتم ، زیرا حنجره اى خوش آوا و جمالى چون ماه چهارده داشت .
آنکه نبات عارضش آب حیات مى خورد
در شکرش نگه کند هر که نبات مى خورد(347)
از روى اتفاق ، کارى ناموزون از او دیدم ، بدم آمد، پیوند با او را بریدم و دل از مهرش کندم و گفتم :
برو هر چه مى بایدت پیش گیر
سر ما ندارى سر خویش گیر
شنیدم مى رفت و مى گفت :
شب پره گر وصل آفتاب نخواهد
رونق بازار آفتاب نکاهد
او به سفرى طولانى رفت ، پریشانى فراق او دلم را رنجانید و در روانم اثر تلخى گذاشت .
بازى آى و مرا بکش که پیشت مردن
خوشتر که پس از تو زندگانى کردن
شکر و سپاس خدا را که پس از مدتى بازگشت ، ولى چه بازگشتى ؟ که : حلق خوش آوایش که گویى حنجره حضرت داوود دگرگون گشته بود، و سرمایه زیباى یوسف نماى او تباه شده و سیب چانه اش (بر اثر روییدن مو) گرد گرفته و از زیباییش کاسته بود، توقع داشت که از او استقبال گرم کنم ، ولى از او کنار کشیدم و گفتم :
آن روز که خط شاهدت بود
صاحب نظر از نظر براندى
امروز بیامدى به صلحش
کش ضمه و فتحه بر نشاندى (348)
تازه بهارا! ورقت زرد شد
دیگ منه کآتش ما سرد شد
چند خرامى و تکبر کنى
دولت پارینه (349) تصور کنى ؟
پیش کسى رو که طلبکار تو است
ناز بر آن کن که خریدار تو است
سبزه در باغ گفته اند خوش است
داند آن کس که این سخن گوید
یعنى از روى نیکوان خط سبز
دل عشاق بیشتر جوید
بوستان تو گند نازایست (350)
بس که بر مى کنى و مى روید
گر صبر کنى ور نکنى موى بناگوش (351)
این دولت ایام نکویى (352) به سر آید
گر دست به جان داشتمى همچو تو بر ریش (353)
نگذاشتمى تا به قیامت که برآید

سؤ ال کردم و گفتم : جمال روى تو را
چه شد که مورچه بر گرد ماه جوشیده است ؟
جواب داد ندانم چه بود رویم را
مگر به ماتم حسنم سیاه پوشیده است
(آرى دنیا در حال تغییر است ، زیبایى چهره در نوجوانى ، پس از مدتى با روییدن موى صورت ، تغییر مى یابد، و چون مورچگان سیاه در کنار هم ، صفحه سفید چهره را سیاه مى سازد.)


133. تغییر روحیه
شخصى از یکى از عربهاى غیر خالص بغداد پرسید: ((در باره نوجوانانى که هنوز در چهره آنها مو روییده نشده چه نظر دارى ؟ ))
لا خیر فیهم مادام احدهم لطیفا بتخاشن ، فاذا خشن یتلاطف .
خیرى در آنها نیست ، زیرا تا هنگامى که نازک اندامند، تندخویى کنند، و وقتى که سخت انداز و درشت شدند، نرمخویى نمایند.
امرد آنگه که خوب و شیرین است
تلخ گفتار و تند خوى بود
چون به ریش آمد و به لعنت شد
مردم آمیر و مهرجوى بود

134. زبان مردم
شخصى از یکى از دانشمندان پرسید: مردى با زیبارویى تنها در خانه خلوت که درهایش بسته است و نگهبانان در خواب و غفلت هستند، نشسته . با توجه به اینکه هواى نفس اشتها دارد و چیره شده است ، به گونه اى که عرب گوید:
التمر یانع والناطور غیر مانع . 
خرما رسیده است و نخلبان از کسى جلوگیرى نکند.
آیا آن مرد مى تواند به قدرت تقوا، پاکى خود را حفظ کند؟
دانشمند در پاسخ گفت : (( اگر او از مه رویان به سلامت بماند، از بدگویان به سلامت نماند.))
شاید پس کار خویشتن بنشستن
لیکن نتوان زبان مردم بستن

135. همنشینى طوطى و کلاغ در قفس
یک عدد طوطى را با یک عدد کلاغ در یک قفس نمودند، طوطى از زشتى دیدار با کلاغ رنج مى برد و مى گفت : ((این چه چهره ناپسند و قیافه ناموزون و منظره لعنت شه و صورت کژ و معوج است ؟ ))
یا غراب البین یا لیت بینى و بینک بعد المشرقین . 
اى کلاغ که قیافه بد و صداى ناهنجار تو، همه را از تو مى رماند، اى کاش بین من و تو به اندازه بین مشرق و مغرب دورى بود.
على الصباح به روى تو هر که برخیزد
صباح روز سلامت بر او مسا باشد
به اخترى چو تو در صحبت بایستى
ولى چنین که تویى در جهان کجا باشد؟ (354)
شگفت آنکه کلاغ نیز از همنشینى با طوطى به تنگ آمده بود و خسته و کوفته مکرر از روى تعجب مى گفت : لا حول ولا قوة الا باالله ، همواره ناله مى کرد و بر اثر شدت افسوس درستهایش زا به هم مى مالید و از نگونبختى و اقبال بد و روزگار ناپایدار شکوه مى کرد و مى گفت : ((شایسته من آن بود که همراه کلاغى بر روى دیوار باغى با ناز و کرشمه راه مى رفتم .))
پارسا را بس این قدر زندان
که بود هم طویله رندان
(آرى بر عابد پرهیزکار همین عذاب بس که همنشین زشتخویان بى پروا گردد.)
آرى من چه کردم که بر اثر مجازات آن با چنین ابلهى خود خواه ، ناجنس ، هرزه و یاوه سرا همنشین و همکاسه شده ام و گرفتار چنین بندى گشته ام .
کس نیاید به پاى دیوارى
که بر آن صورتت نگار کنند
گر تو را در بهشت باشد جاى
دیگران دوزخ اختیار کنند
این مثال را از این رو در اینجا آوردم تا بدانى که هر اندازه که دانا از نادان نفرت دارد، صد برابر آن نادان از دانا وحشت دارد.
زاهدى در سماع (355) رندان (356) بود
زان میان گفت شاهدى بلخى
گر ملولى ز ما ترش منشین
که تو هم در میان ما تلخى
جمعى چو گل و لاله به هم پیوسته
تو هیزم خشک در میانى رسته
چون باد مخالف و چو سرما ناخوش
چون برف نشسته اى و چون یخ بسته

136. آشتى سعدى با دوست قدیم خود
دوستى داشتم که سالها با او همسفر و هم خوان و هم غذا بودم و حق دوستى بین ما بى اندازه استوار گشته بود، سرانجام براى اندکى سود، خاطر مرا آزرد و دوستى ما به پایان رسید، در عین حال از دو طرف نسبت به همدیگر دلبستگى داشتیم ، شنیدم یک روز در مجلسى دو بیت از اشعار ما خوانده بود و آن دو بیت این بود.
نگار من چو در آید به خنده نمکین
نمک زیاده کند بر جراحت ریشان
چه بودى ار سر زلفش به دستم افتادى
چو آستین کریمان به دست درویشان (357)
گروهى از پارسایان - نه بخاطر زیبایى این اشعار، بلکه به خاطر خوى نیک خود - اشعار مار ستودند، و آن دوست قدیم من که در میان آن گروه بود، نیز، بسیار آفرین گفته بود، و به خاطر از دست رفتن دوستى دیرینه اش با من ، بسیار افسوس خورده و به گمان خود اقرار کرده بود، دانستم که از اطراف او نیز اشتیاق و میلى به من هست ، این اشعار را براى او فرستادم و آشتى کردیم .
نه ما را در میان عهد و وفا بود
جفا کردى و بد عهدى نمودى ؟
به یک بار از جهان دل در تو بستم
ندانستم که برگردى به زودى
هنوز گر سر صلح است بازآى
کز آن مقبولتر باشى که بودى (358)

137. رنج همسایگى با مادرزن فرتوت
همسر زیباروى و جوان شخصى درگذشت ، مادرزنش که سالخورده اى فرتوت شده بود، به عنوان سهمیه خود از مهریه دخترش ، در خانه آن شخص سکونت نمود، آن شخص از همسایگى با مادرزن فرتوتش ، بسیار در رنج و زحمت بود، و چاره اى جز این نداشت که دندان روى جگر بگذارد و تحمل کند، تا اینکه روزى گروهى از آشنایان به دیدار او آمدند، یکى از دیدارکنندگان از او پرسید: ((حالت در مورد جدایى همسر عزیزت ، چگونه است ؟! ))
او در پاسخ گفت : ((فراق زن آنقدر بر من سخت نیست که دیدن مادرزن آنقدر سخت و رنج آور است . ))
گل به تاراج رفت و خار بماند
گنج برداشتند و مار بماند
دیده بر تارک سنان دیدن
خوشتر از روى دشمنان دیدن (359)
واجب است از هزار دوست برید
تا یکى دشمنت نباید دید

138. آب گوارا از زیبایى دل آرا
به خاطر دارم ، در دوران جوانى از محلى مى گذشتم ، تیرماه بود و هوا بسیار گرم ، به طورى که داغى آن ، دهان را مى خشکانید و باد داغش مغز استخوان را مى جوشانید، به حکم ناتوانى آدمى ، نتوانستم در برابر تابش ‍ آفتاب نیم روز طاقت بیاورم ، به سایه دیوارى پناه بردم و در انتظار آن بودم که کسى به سراغم آید، و با آب سردى ، داغى هواى گرم تابستان را از من بزداید، ناگاه دیدم در میان تاریکى دالان خانه اى به نور جمال زیبارویى روشن شد. آن زیباروى بقدرى خوشروى بود که بیان از وصف زیبایى او ناتوان است ، همانند آنکه در دل شب تاریک چهره صبح روشن آشکار شود، یا آب زندگى جاوید، از تاریکیها، رخ نشان دهد، دیدم در دست او ظرف آب برف و خنک است که شکر در آن ریخته اند، و شربتى گوارا از چکیده گیاهان خوشبو، آمیخته با گلاب پرعطر، یا آمیخته به چکیده چند قطره از گل رویش بر آن درست کرده اند، به هر حال آن نوشابه شیرین و گوارا را از دست زیبایش گرفتم و نوشیدم و زندگى را از تو یافتم .
خرم آن فرخنده طالع را که چشم
بر چنین روى اوفتد هر بامداد
مست بیدار گردد نیم شب
مست ساقى روز محشر بامداد(360)

139. سعدى به صورت ناشناس در شهر کاشغر
در سالى که محمد خوارزمشاه (ششمین شاه خوارزمیان که از سال 596 تا 617 ه . ق که بر خوارزم تا سواحل دریاى عمان ، فرمانروایى داشتند ) با فرمانروایان سرزمین ((ختا)) (بخش شمالى چین و ترکمنستان شرقى ) صلح کرد، در سفرى به کاشغر(361) وارد مسجد جامع کاشغر شدم ، پسرى موزون و زیبا را در آنجا دیدم که به خواندن علم نحو و ادبیات عرب ، اشتغال دارد، او بقدرى قامت و زیباروى بود که درباره همانند او گویند:
معلمت همه شوخى و دلبرى آموخت
جفا و عتاب و ستمگرى آموخت
من آدمى به چنین شکل و خوى و قد و روش
ندیده ام مگر این شیوه از پرى آموخت (362)
او کتاب نحو زمخشرى (استاد معروف علم نحو) را در دست داشت و از آن مى خواند که :
ضرب زید عمروا 
به او گفتم : ((اى پسر! سرزمین خوارزم با سرزمین ختا صلح کردند، ولى زید و عمرو، همچنان در جنگ و ستیزند. از سخنم خندید و پرسید: اهل کجا هستى ؟
گفتم : از اهالى شیراز هستم .
پرسید: از گفتار سعدى چه مى دانى ؟
دو شعر عربى خواندم ، گفت : بیشتر اشعار سعدى فارسى است ، اگر از اشعار فارسى او بگویى به فهم نزدیکتر است ، کلم الناس على قدر عقولهم ((با انسانها به اندازه درکشان سخن بگو. )) گفتم :
طبع تو را تا هوس نحو کرد
صورت صبر از دل ما محو کرد
اى دل عشاق به دام تو صید
ما به تو مشغول تو با عمرو و زید
بامداد به قصد سفر از کاشغر بیرون آمدم ، به آن طلبه جوان گفته بودم : ((فلان کس سعدى است .)) او با شتاب نزد من آمد و به من مهربانى شایان کرد و تاسف خورد و گفت : ((چرا در این مدتى که اینجا بودى ، خود را معرفى نکردى ، تا با بستن کمر همت ، شکرانه خدمت به بزرگان را بجا آورم . ))
گفتم : با وجود تو، روا نباشد که من خود را معرفى کنم که : ((منم )) 
گفت : ((چه مى شود که مدتى در این سرزمین بمانى تا از محضرت استفاده کنیم ؟ ))
گفتم : به حکم این حکایت نمى توانم و آن حکایت این است :
بزرگى دیدم اندر کوهسارى
قناعت کرده از دنیا به غارى
چرا گفتم : به شهر اندر نیایى
که بارى ، بندى از دل برگشایى (363)
بگفت : آنجا پریرویان نغزند
چو گل بسیار شد پیلان بلغزند
این را گفتم و سر روى هم را بوسیدیم و از همدیگر، وداع نمودیم ولى :
بوسه دادن به روى دوست چه سود؟
هم در این لحظه کردنش به درود
سیب گویى وداع بستان کرد
روى از این نیمه سرخ ، و زان سو زرد
اگر در روز وداع ، از روى تاسف نمردم ، نپندارید که انصاف را از دوستى ، رعایت کرده ام .
140. عدم دلبستگى پارسا به دارایى
در میان کاروان حج ، عازم مکه بودم ، پارسایى تهیدست در میان کاروان بود، یکى از ثروتمندان عرب ، صد دینار به او بخشید، تا در صحراى منى گوسفند خریده و قربانى کند، در مسیر راه رهزنان خفاجه (یکى از گروههاى دزدهاى وابسته به طایفه بنى عامر ) ناگاه به کاروان حمله کردند، و همه دار و ندار کاروان را چپاول نموده و بردند، بازرگانان به گریه و زارى افتادند، و بى فایده فریاد و شیون مى زند.
گر تضرع کنى و گر فریاد
دزد، زر باز پس نخواهد داد
ولى آن پارساى تهیدست همچنان استوار و بردبار بود و گریه و فریاد نمى کرد، از او پرسیدم مگر دارایى تو را دزد نبرد؟
در پاسخ گفت : آرى دارایى مرا نیز بردند، ولى من دلبستگى به دارایى نداشتم که هنگام جدایى آن ، آزرده خاطر گردم .
نباید بستن اندر چیز و کس دل
که دل برداشتن کارى است مشکل
گفتم : آنچه را (در مورد دلبستگى ) گفتى با وضع من نسبت به فراق دوست عزیزم هماهنگ است ، از این رو که : در دوران جوانى با نوجوانى دوست بودم ، و بقدرى پیوند دوستى ما محکم بود که همواره بر چهره زیبایى او مى نگریستم ، و این پیوستگى مایه نشاط زندگیم بود.
مگر ملائکه بر آسمان ، و گرنه بشر
به حسن صورت او در زمین نخواهد بود
ولى ناگاه دست اجل فرا رسید و آن دوست عزیز را از ما گرفت ، و به فراق او مبتلا شدم ، روزها بر سر گورش مى رفتم و در سوگ فراق او مى گفتم :
کاش کان روز که در پاى تو شد خار اجل
دست گیتى بزدى تیغ هلاکم بر سر
تا در این روز، جهان بى تو ندیدى چشمم
این منم بر سر خاک تو که خاکم بر سر
آنکه قرارش نگرفتى و خواب
تا گل و نسرین نفشاندى نخست (364)
گردش گیتى گل رویش بریخت
خار بنان بر سر خاکش برست
پس از جدایى آن دوست عزیز، تصمیم استوار گرفتم که در باقیمانده زندگى ، بساط هوس و آرزو را بچینم ، و از همنشینى با افراد و شرکت در مجالس ، خوددارى کنم (و گوشه گیرى در حد عدم دلبستگى به چیزى را برگزینم .)
سود دریا نیک بودى ، گر نبودى بیم موج
صحبت گل خوش بدى گر نیستى تشویش خار
دوش چون طاووس مى نازیدم اندر باغ وصل
دیگر امروز از فراق یار مى پیچم چو مار

141. دیده مجنون بین
ماجراى لیلى و مجنون و عشق شدید و سوزان مجنون به لیلى را براى یکى از شاهان عرب تعریف کردند، که مجنون با آنهمه فضل و سخنورى و مقام علمى ، دست از عقل کشیده و سر به بیابان نهاده و دیوانه وار دم از لیلى مى زند.
شاه دستور داد تا مجنون را نزد او حاضر سازند، هنگامى که مجنون حاضر شد، شاه او را مورد سرزنش قرار داد که از کرامت نفس و شرافت انسانى چه بدى دیده اى که آن را رها کرده ، از زندگى با مردم ، رهیده و همچون حیوانات به بیابان گردى پرداخته اى ؟...
مجنون در برابر این عیبجوییها، با یاد لیلى مى گفت :
کاش آنانکه عیب من جستند
رویت اى دلستان ، بدیدنى
تا به جاى ترنج (365) در نظرت
بى خبر دستها بریدندى
مجنون با توصیف لیلى ، مى خواست حقیقت آشکار گردد و بر صداقتش ‍ گواه شود، همچون زلیخا در مورد یوسف علیه السلام هنگامى که مورد سرزنش قرار گرفت ، زنهاى سرزنشگر را دعوت کرد، و به هر کدام کارد و نارنجى داد و یوسف را به آنها نشان داد، آنها با دیدن یوسف ، بجاى پاره کردن نارنج ، دست خود را بریدند، آنگاه چ آنها را مورد سرزنش قرار داد و گفت :
فذلکن الذى لمتننى فیه 
این همان کسى است که بخاطر (عشق ) او مرا سرزنش کردید.
(یوسف / 31 )
شاه مشتاق دیدار لیلى شد، تصمیم گرفت تا از نزدیک او را ببیند، مگر لیلى کیست که مجنون آنهمه شیفته او شده است .
به فرمان شاه ، ماءموران به جستجوى لیلى در میان طوایف عرب پرداختند، تا او را پیدا کرده و نزد شاه آوردند، شاه به قیافه او نگاه کرد، او را سیاه چرده باریک اندام دید، در نظرش حقیر و ناچیز آمد، از این رو که کمترین کنیزکان حرمسراى او زیباتر از لیلى بودند.
مجنون که در آنجا حاضر بود از روى هوش ، بى توجهى شاه به لیلى را دریافت ، به شاه گفت : ((باید از روزنه چشم مجنون به زیبایى لیلى نگاه کرد، تا راز بینش درست مجنون بر تو آشکار شود.)) (366)
تندر ستانرا نباشد درد ریش (367)
جز به هم دردى (368) نگویم درد خویش
گفتن از زنبور بى حاصل بود
با یکى در عمر خود ناخورده نیش
تا تو را حالى نباشد همچو ما
حال ما باشد تو را افسانه پیش
سوز من با دیگرى نسبت نکن (369)
او نمک بر دست و من بر عضو ریش
(ناگفته نماند که منظور سعدى از نقل این قصه هاى پرسوز عشق ، آن است که حقیقت و شناخت عرفانى عشق به معشوق کامل (خدا) را که مایه آرامش است به ما بیاموز، که خود در شعر دیگرى مى گوید:
ز عقل اندیشه ها زاید که مردم را بفرساید
گرت آسودگى باید برو مجنون شو اى عاقل !)

142. معنى عشق و ایثار
جوانى پاکباز و پاکنهادى ، با دوست خود، سوار بر کشتى کوچکى در دریاى بزرگ سیر مى کردند، ناگاه امواج سهمگین دریا، آن کشتى کوچک را احاطه کرد به طورى که آن دو دوست به گردابى افتادند و در حال غرق شدن بودند، کشتیبان با چابکى و شناورى به سراغ آنها رفت ،، دستشان را بگیرد و نجاتشان دهد، وقتى که خواست دست آن جوان پاکباز زا بگیرد و نجات دهد، او در آن حال گفت : ((مرا رها کن دوستم را بگیر و او را نجات بده !))
در همین حال موج دریا به آن پاکباز امان نداد، او را فراگرفت ، او در حال جان دادن مى گفت : ((داستان عشق را از آن یاوه کار تهى مغز نیاموز که هنگام دشوارى ، یار خود را فراموش کند.))
چو ملاح (370) آمدش تا دست گیرد
مبادا کاندر آن حالت بمیرد
همى گفت از میان موج و تشویر (371)
مرا بگذار و دست یار من گیر
در این گفتن جهان بر وى بر آشفت
شنیدندش که جان مى داد و مى گفت :
حدیث عشق از آن بطال (372) منیوش (373)
که در سختى کند یارى فراموش
آرى یاران خالص زندگى ، این گونه زیستند و چنین عشق و ایثار آفریدند، این درسهاى بزرگ را باید از آزموده ها و تجربه ها آموخت .
چنین کردند یاران ، زندگانى
ز کار افتاده (374) بشنو تا بدانى
که سعدى راه و رسم عشقبازى
چنان داند که در بغداد تازى (375)
اگر مجنون لیلى زنده گشتى
حدیث عشق از این دفتر نبشتى (376)
(پایان باب پنجم )
باب ششم : در ناتوانى و پیرى
143. آرزوى پیرمرد صد و پنجاه ساله
در مسجد جامع دمشق با دانشمندان مشغول مناظره و بحث بودم ، ناگاه جوانى به مسجد آمد و گفت : ((در میان شما چه کسى فارسى مى داند؟))
همه حاضران اشاره به من کردند، به آن جوان گفتم : ((خیر است .)) 
گفت : ((پیرمردى 150 ساله در حال جان کندن است ، و به زبان فارسى صحبت مى کند، ولى ما که فارسى نمى دانیم نمى فهمیم چه مى گوید، اگر لطف کنى و قدم رنجه بفرمایى ، به بالینش بیایى ثواب کرده اى ، شاید وصیتى کند، تا بدانیم چه وصیت کرده است .))
من برخاستم و همراه آن جوان به بالین آن پیرمرد رفتم دیدم مى گوید:
دمى چند گفتم بر آرم به کام
دریغا که بگرفت راه نفس
دریغا که بر خوان الوان عمر
دمى خورده بودیم و گفتند: بس (377)
(آرى با اینکه 150 سال از عمرش رفته بود، تاسف مى خورد؟ عمرى نکرده ام )معانى گفتار او را به عربى براى دانشمندان شام گفتم ، آنها تعجب کردند که او با آنهمه عمر دراز، باز بر گذر زندگى دنیاى خود تاسف مى خورد.
به آن پیرمرد در حال مرگ ، گفتم : حالت چگونه است ؟ گفت چه گویم .
ندیده اى که چه سختى همى رسد به کسى
که از دهانش به در مى کنند دندانى ؟
اینک مقایسه کن که در این حال ، بر من چه مى گذرد؟
قیاس کن که چه حالت بود در آن ساعت
که از وجود عزیزش بدر رود جانى
گفتم : خیال مرگ نکن ، و خیال را بر طبیب چیده نگردان که فیلسوفهاى یونان گفته اند: ((مزاج هر چند موزون و معتدل باشد نباید به بقا اعتماد کرد، و بیمارى گرچه وحشتناک باشد دلیل کامل بر مرگ نیست . )) اگر بفرمایى طبیبى را به بالین تو بیاورم تا تو را درمان کند؟
چشمانش را گشود و خندید و گفت :
دست بر هم زند طبیب ظریف
چون حرف بیند اوفتاده حریف (378)
خواجه در بند نقش ایوان است
خانه از پاى بند ویران است
پیرمردى ز نزع مى نالید
پیرزن صندلش همى مالید
چون مخبط شد اعتدال مزاج
نه عزیمت اثر کند نه علاج (379)

144. ازدواج پیرمرد با دختر جوان
پیرمردى تعریف مى کرد: با دختر جوانى ازدواج کردم ، اتاق آراسته و تمیزى برایش فراهم نمودم ، در خلوت با او نشستم و دل و دیده به او بستم ، شبهاى دراز نخفتم ، شوخیها با او نمودم و لطیفه ها برایش گفتم ، تا اینکه با من مانوس گردد و دلتنگ نشود، از جمله به او مى گفتم :
بخت بلندت یارت بود که همنشین و همدم پیرى شده اى که پخته ، تربیت یافته ، جهان دیده ، آرام خوى ، گرم و سرد دنیا چشیده ، و نیک و بد را آزموده است که از حق همنشینى آگاه است و شرط دوستى را بجا مى آورد، دلسوز، مهربان خوش طبع و شیرین زبان است .
تا توانم دلت به دست آرم
ور بیازاریم نیازارم
ور چو طوطى ، شکر بود خورشت
جان شیرین فداى پرورشت
آرى خوشبخت شده اى که همسر من شده اى ، نه همسر جوانى خودخواه ، سست راءى ، تندخو، گریزپا، که هر لحظه به دنبال هوسى است و هر دم رایى دارد ، و هر شب در جایى بخوابد، و هر روز به سراغ یارى تازه رود.
وفادارى مدار از بلبلان ، چشم
که هر دم بر گلى دیگر سرایند
(آرى از بلبلها انتظار وفادارى نداشته باش ، که هر لحظه روى گلى نشیند و سرود خوانند.)
بر خلاف پیرانى که بر اساس عقل و کمال زندگى کنند، نه بر اساس خوى جهل و جوانى .
ز خود بهترى جوى و فرصت شمار
که با چون خودى گم کنى روزگار(380)
پیرمرد افزود: آنقدر از این گونه گفتار، به همسر جوانم گفتم که گمان بردم دلش با دلم پیوند خورده ، و مطیع من شده است ، ناگاه آهى سوزناک از رنج و اندوه خاطرش بر کشید و گفت :((آنهمه سخنان تو در ترازوى عقل من ، هم وزن یک سخنى نیست که از قابله (381) خود شنیدم که مى گفت :
((زن جوان را اگر تیرى در پهلو نشیند، به که پیرى !!))

زن کز بر مرد، بى رضا برخیزد
بس فتنه و جنگ از آن سرا برخیزد
کوتاه سخن آنکه : امکان سازگارى نبود، و سرانجام بین من و او جدایى رخ داد، او پس از مدت عده طلاق ، با جوانى ازدواج کرد، جوانى که تندخو، ترشرو، تهیدست و بداخلاق بود او همواره از این همسر جوانش ستم مى کشید و در رنج و زحمت بود، در عین حال شکر نعمت حق مى کرد و مى گفت : (( الحمد لله که از آن عذاب الیم برهیدم و به این نعیم مقیم (ناز و نعمت جاوید) برسیدم .)) و زبان حالش این بود:
با این همه جور و تندخویى
بارت بکشم که خوبرویى
با تو مرا سوختن اندر عذاب
به که شدن با دگرى در بهشت
بوى پیاز از دهن خوبروى
نغز (382) برآید که گل از دست زشت

145. مکافات عمل
از سرزمین ((دودمان بکر بن وائل )) نزدیک شهر نصیبین که در دیار شام قرار داشت ، مهمان پیرمردى شدم ، یک شب براى من چنین تعریف کرد: من در تمام عمر جز یک فرزند پسر - که در اینجا است - ندارم ، در این بیابان درختى کهنسال است که مردم آن را زیارت مى کنند، و در زیر آن به مناجات با خدا مى پردازند، من شبهاى دراز به پاى این درخت مقدس رفتم و نالیدم تا خداوند به من همین یک پسر را بخشیده است .
سعدى مى گوید: ((شنیدم آن پسر ناخلف ، آهسته به دوستانش مى گوید: چه مى شد که من آن درخت را پیدا مى کردم و به زیر آن مى رفتم و دعا مى کردم تا پدرم بمیرد.))
آرى پیرمرد، دلشاد بود که داراى پسر خردمند شده ، ولى پسر سرزنش کنان مى گفت پدرم خرفتى فرتوت و سالخورده است .
(به هر حال چرا این پسر چنین شده ؟ به راستى آیا پدرش با پدر خود چنین رفتار نکرده که امروز به مکافات آن ، تاوان پس مى دهد؟!)
سالها بر تو بگذرد که گذار
نکنى سوى تربت (383) پدرت :
تو به جاى پدر چه کردى ، خیر!
تا همان چشم دارى از پسرت (384)

next page

fehrest page

back page

 

next page

fehrest page

back page

146. پیشدستى آرام رونده بر شتابزده
یک روز در سفرى بر اثر غرور جوانى ، شتابان و تند راه روى کردم ، و شبانگاه خود به پاى کوه بلندى پشته رسیدم ، خسته و کوفته شده بود و دیگر پاهایم نیروى راهپیمایى نداشت ، از پشت سر کاروان ، پیرمردى ناتوان ، آرام آرام مى آمد، به من رسید و گفت : ((براى چه نشسته اى ؟ برخیز و حرکت کن که اینجا جاى خوابیدن نیست .))
گفتم : چگونه راه روم که پایم را یاراى حرکت نیست .
گفت : مگر نشنیده اى که صاحبدلان مى گویند: رفتن و نشستن (با آرامش و کم کم ره سپرده ) بهتر از دویدن و خسته شدن و درمانده گشتن ؟ ))

این که مشتاق منزلى ، مشتاب
پند من کار بند و صبر آموز
اسب تازى (385) دوتگ (386) رود به شتاب
اشتر آهسته مى رود شب و روز


147. پژمردگى پیرمرد بجاى شادى جوانى
جوانى چابک ، نکته سنج ، شاد و خوشرویى در مجلس شادى ما بود، در خاطرش هیچ اندوهى راه نداشت ، همواره خنده بر لب داشت ، مدتى غایب شد، از او خبرى نشد، سالها گذشت ، ناگهان در گذرى با او ملاقات کردم ، دیدم داراى زن و فرزندان گشه و ریشه نهال شادیش بریده شده ، و گل هوسش پژمرده گشته ، از او پرسیدم ((حالت چطور است ؟ چرا پژمرده و ناشادى ؟ ))
گفت : وقتى صاحب کودکان شدم ، دیگر کودکى نکردم و حالت کودکانه را از سر بیرون نمودم .
چون پیر شدى ز کودکى دست بدار
بازى و ظرافت به جوانان بگذار
طرب نوجوان ز پیر مجوى
که دگر ناید آب رفته به جوى
زرع را چون رسید وقت درو
نخرامید چنانکه سبزه نو
دور جوانى بشد از دست من
آه و دریغ آن ز من دلفروز
قوت سر چشمه شیرى گذشت
راضیم اکنون چو پنیرى به یوز(387)
پیرزنى موى شیرى سیه کرده بود
گفتم : اى مامک دیرینه روز (388)
موى به تلبیس سیه کرده ، گیر
راست نخواهد شد این پشت کوز (389)

148. پاسخ مادر دلسوخته به پسر جوانش


یک روز از روى جهل جوانى بر سر مادرم فریاد کشیدم ، خاطرش آزرده شد و در کنجى نشست و در حال گریه گفت : ((مگر خردسالى خود را فراموش ‍ کردى که درشتى مى کنى ؟!))
چو خوش گفت : زالى به فرزند خویش
چو دیدش پلنگ افکن و پیل تن
گر از خردیت یاد آمدى
که بیچاره بودى در آغوش من
نکردى در این روز بر من جفا
که تو شیر مردى و من پیرزن

149. توانگر بخیل
ثروتمندى بخیل ، داراى یک پسر بیمار و رنجور بود، خیرخواهان به او گفتند: مصلحت آن است که براى شفاى پسرت ، ختم قرآن کنى ( یکبار قرآن را از آغاز، پایان بخوانى ) با قربانى کنى ، و با ذبح گوسفند و یا شتر، گوشت آنها را صدقه بدهى .
ثروتمند بخیل ، اندکى در فکر فرو رفت و سپس سر برداشت و گفت : ((ختم قرآن ترک شده که در دسترس ما است ، بهتر از قربانى از گله اى است که در محل دور است . ))
صاحبدلى سخن او را شنید و گفت : ((او از این رو ختم قرآن را برگزید که قرائت آن کار زبان است و زحمت و هزینه اى ندارد، ولى زر (طلا) به جان بسته است ، و دل برداشتن از آن ، دشوار خواهد بود.))
دریغا گردن طاعت نهادن
گرش همره نبودى دست دادن
به دینارى چو خر در گل بمانند
ورالحمدى بخوانى ، صد بخوانند (390)

150. متناسب نبودن ازدواج پیرمرد با زن جوان
از پیرمردى پرسیدند: چرا زن نگیرى ؟ جواب داد: ((ازدواج با پیرزنان موجب خوشى نیست .))
به او گفتند: ((با زن جوانى ازدواج کن ، زیرا ثروت مکنت براى این کار دارى .)) در پاسخ گفت : ((من که پیر هستم ، با پیرزنها الفت و تناسب ندارم ، بنابراین زنى هم که جوان است با من که پیرم چگونه پیوند دوستى برقرار سازد؟ ))
زور باید نه زر که بانو را
گزرى (391) دوست تر که ده من گوشت (392)

151. ناتوانى پیرمرد در ازواج با زن جوان
شنیدم پیر کهنسالى در آن سن و سال پیرى مى خواست با زنى ازدواج کند، از یک دختر زیباروى که گوهر نام داشت خواستگارى کرد، دخترى که صندوقچه گوهرش از دیده مردم پنهان بود. طبق مراسم عروسى ، داماد به دیدار عروس رفت و به مزاح و خوش طبعى پرداخت ، ولى پیر از آمیزش ‍ ناتوان بود .
پیرمرد، نزد دوستان شکوه کرد و حجت خواست که خانه و کاشانه مرا، این زن گستاخ و بى شرم ، یکباره غارت کرد. بین زن و شوهر، ستیز و جنگ آغاز شد، که کار به شهربانى و حضور قاضى کشیده شد، ولى سعدى در این باره (قضاوتهایى کرد و ) گفت :
پس از خلافت و شنعت گناه دختر نیست
تو را که دست بلرزد، گهر چه (393)
(پایان باب ششم )
باب هفتم : در تاءثیر تربیت
152. کودن تربیت ناپذیر
وزیرى داراى پسر کودن و نفهم بود، او را نزد دانشمندى سپرد و سفارش ‍ کرد در تربیت او بکوش تا خردمند گردد.
دانشمند مدتها در تربیت او تلاش کرد، ولى او هیچ گونه رشد نکرد، دانشمند براى وزیر چنین پیام فرستاد: ((پسرت هرگز عاقل نمى شود، و مرا نیز دیوانه کرد. ))
چون بود اصل گوهرى قابل
تربیت را در او اثر باشد
هیچ صیقل (394) نکو نداند کرد
آهنى را که بدگهر باشد
سگ به دریاى هفتگانه بشوى
که چو تر شد پلیدتر باشد
خر عیسى گرش به مکه برند
چو بیاید هنوز خر باشد

153. برترى هنر بر ثروت
حکیم فرزانه اى پسرانش را چنین نصیحت مى کرد: ((عزیزان پدر! هنر بیاموزید، زیرا نمى توان بر ملک و دولت اعتماد کرد، درهم و دینار در پرتگاه نابودى است ، یا دزد همه آن را ببرد و یا صاحب پول ، اندک اندک آن را بخورد، ولى هنر چشمه زاینده و دولت پاینده است ، اگر هنرمند تهیدست گردد، غمى نیست زیرا هنرش در ذاتش باقى است و خود آن دولت و مایه ثروت است ، او هر جا رود از او قدرشناسى کنند، و او را در صدر مجلس جا دهند، ولى آدم بى هنر، با دریوزگى و سختى لقمه نانى به دست آورد.))
سخت است پس از جاه تحکم بردن
خو کرده به ناز، جور مردم بردن
(آرى بى هنر، پس از حکمفرمایى و ستم بر زیردستان ، تحت فرمان زیردستان قرار مى گیرد، و آن کس که نازپرورده است ، بى مهرى به او، براى او بسیار سخت است . )
وقتى افتاد فتنه اى در شام
هر کس از گوشه اى فرا رفتند (395)
روستا زادگان دانشمند
به وزیرى پادشاه رفتند
پسران وزیر ناقص عقل (396)
به گدایى به روستا رفتند

154. تاءدیب شاهزاده ، توسط آموزگار
دانشمندى آموزگار شاهزاده اى بود، و بسیار او را مى زد و رنج مى داد، شاهزاده تاب نیاورد و نزد پدر از آموزگار شکوه کرد.
شاه ، آموزگار را طلبید و به او گفت : ((پسران مردم را آنقدر نمى زنى که پسرم را مى زنى ، علتش چیست ؟ ))
آموزگار گفت : به این علت که همه مردم به طور عموم و پادشاهان بخصوص ، باید سنجیده و پخته سخن گویند و کار شایسته کنند، کار گفتار شاهان و مردم دهان به دهان گفته مى شود و همه از آن آگاه مى گردند، ولى براى کار و سخن شاهان اعتبار مى دهند، و از آن پیروى مى کنند، و به کار و سخن سایر مردم ، اعتبار نمى دهند.
اگر صد ناپسند آمد ز دوریش
رفیقانش یکى از صد ندانند
اگر یک بذله گوید پادشاهى
از اقلیمى به اقلیمى رسانند(397)
بنابراین بر آموزگار واجب است که در پاکسازى و رشد اخلاقى شاهزادگان بیش از سایر مردم بکوشد.
هر که در خردیش ادب نکنند
در بزرگى فلاح (398) از او برخاست
چوب تر را چنانکه خواهى پیچ
نشود خشک جز به آتش راست (399)
شاه پاسخ داد نیک و تدبیر سازنده آموزگار را پسندید و جایزه فراوانى به او داد، به علاوه او را سرپرست یکى از مقامات کرد.
155.معلم خوش اخلاق و بد اخلاق
در سرزمین مغرب (شمال آفریقا) در مکتبخانه اى ، معلمى در دیدم بسیار خشن و ترشروى و تلخ گفتار و خسیس بود، زندگى مسلمانان با دیدار او تباه مى گشت ، قرائن قرآنش ، دل مردم را سیاه مى کرد. گروهى از پسر و دختر، به عنوان شاگرد گرفتار جفاى او بودند، نه جراءت خنده داشتند و نه مى توانستند بگویند، گاهى سیلى بصورت زیباى یکى مى زد، و زمانى از ساق بلورین دیگرى ویشکن مى گرفت .
خلاصه اینکه : سرانجام ناشایستگى آن معلم را آشکار نمودند و او را با کتک از مکتبخانه بیرون کردند و معلم شایسته اى را به جاى او نصب نمودند.
معلم جدید مردى خوش اخلاق ، نیک سیرت ، بردبار و خوش برخورد بود، جز هنگام ضرورت سخن نمى گفت ، با زبانش به کسى نیش نمى زد و چوبى بر سر شاگرد بلند نمى کرد.
ولى هیبت معلم از دل کودکان برفت و دیگر از معلم ترس نداشتند، و به اعتماد اینکه معلم جدید، آنها را بازخواست نمى کند و کتک نمى زند، درس ‍ نمى خواندند و به بازى گوشى پرداخته و تخته مشق خود را بر سر و کله هم مى زدند و مى شکستند، و مکتبخانه را به هرج و مرج مى کشاندند.
ولى هیبت استاد و معلم چو بود بى آزار
خرسک (400) بازند کودکان در بازار
دو هفته بعد از این ، به مکتبخانه عبور کردم ، دیدم معلم دوم را بر کنار کرده اند و همان معلم اول را بار دیگر آورده اند، براستى ناراحت شدم و تعجب کردم (( ولا حول ولا قوة الا بالله )) را بر زبان جارى ساختم ، که چرا بار دیگر ابلیس را معلم فرشتگان کرده اند؟ پیرمردى ظریف و جهان دیده اى به من گفت :
پادشاهى پسر به مکتب داد
لوح سیمینش بر کنار نهاد
بر سر لوح او نبشته به زر
جور استاد به ز مهر پدر (401)

156. سر انجام نکبتبار اسرافکار منحرف
فقیرزاده اى بر اثر مرگ دو عمویش ، داراى ارث کلان و ثروت بسیار گردید، او با آن ثروت (باد آورده ) به فسق و انحراف و آلودگى پرداخت و با اسراف و ریخت و پاش زیاد، آن ثروت کلان را در راههاى گمراهى ، مصرف مى کرد، به هر گناهى دست مى زد و هر شرابى را مى آشامید.
از روى نصیحت و خیر خواهى به او گفتم : ((اى فرزند! در آمد، همچون آب جارى است ، و زندگى همانند آسیابى است که به وسیله آن آب در گردش است . به عبارت دیگر، خرج کردن بسیار از کسى پذیرفته و شایسته است که موجب کاهش و نابودى در آمد نگردد( آب که کم شد یا از بین رفت ، سنگ از گردش مى افتد.)
چو دخلت نیست ، خرج آهسته تر کن
که مى گویند ملاحان (402) سرودى
اگر باران به کوهستان نبارد
به سالى دجله گردد، خشک رودى
موازین عقل و ادب را رعایت کن و از امور بیهوده و باطل و گمراهگر بپرهیز، زیرا وقتى که ثروتت تمام شود، به رنج و دشوارى مى افتى و پشیمان خواهى شد.
آن پسر که غرق در عیش و نوش و غافل از سرانجام کار بود، نصیحت مرا نپذیرفت و به من اعتراض کرد و گفت : ((آسایش زندگى حاضر را نباید به خاطر رنج آینده به هم زد، اگر کسى چنین کند برخلاف شیوه خردمندان رفتار کرده است . )) (این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار.)
خداوندان کام و نیکبختى (403)
چرا سختى خورند از بیم سختى ؟
برو شادى کن اى یار دل افروز
غم فردا نشاید خورد امروز
براى چه غم فردا را بخورم ، بلکه براى من آن شایسته است ؟ در صدر مجلس مردانگى باشم ، و پیمان جوانمردى ببندم ، مردم یاد نیک نعمت بخشى مرا زبان به زبان بگویند.
هر که علم شد به سخا و کرم
بند نشاید که نهد بر درم
نام نکویى چو برون شد بکوى
در نتوانى ببندى بروى
دیدم نصیحت مرا نمى پذیرد، و دم گرم در آهن سرد او بى اثر است ، همنشینى با او را ترک کردم و دیگر نصیحتش نکردم و به گفتار حکیمان فرزانه دل بستم که گفته اند:
بلغ ما علیک ، فان لم یقبلوا ما علیک 
آنچه بر عهده تو است برسان ، اگر از تو نپذیرفتند، بر، تو خرده گیرى نیست .
گر چه دانى که نشنوند بگوى
هرچه دانى ز نیک و پند
زود باشد که خیره سر بینى
به دو پاى اوفتاده اندر بند
دست بر دست مى زند که دریغ
نشنیدم حدیث دانشمند
مدتى از این ماجرا گذشت ، همان گونه که من پیش بینى مى کردم ، همانطور شد، آن فقیرزاده تازه به دوران رسیده ، بر اثر عیاشى و اسراف ، آنچه را داشت ، نابود کرد، کارش به جایى رسید که دیدم لباس پروصله و پاره پاره پوشیده ، لقمه لقمه به دنبال غذاست ، تا آن را براى شبش بیندوزد، با دیدن آن وضع نکبتبارش ، خاطرم دگرگون شد، ولى دیدم از مردانگى دور است که اکنون نزدش بروم و با سرزنش کردن ، نمک بر زخمش بپاشم ، پیش خود گفتم :
حریف سفله (404) اندر پاى مستى
نیندیشد ز روز تنگدستى
درخت اندر بهاران برفشاند
زمستان لاجرم ، بى برگ ماند

157. درجات شایستگى براى تربیت
پادشاهى پسر خود را در اختیار یک نفر مربى قرار داد و گفت : ((این پسر را همان گونه که پسران خودت را پرورش مى دهى ، تربیت کن . ))
مربى با کمال احترام ، دستور شاه را پذیرفت ، و به تربیت پسر پرداخت ، چند سال گذشت آن پسر به جایى نرسید، ولى پسران خودش ، رشد و ترقى کردند و به مقام عالى علمى نایل شدند.
پادشاه مربى را طلبید و او زا سرزنش کرد و به او گفت : ((بر خلاف پیمان رفتار کردى ، پسرانت را خوب پروردى که به مقام رسیدند، ولى پسر من به جایى نرسید. ))
مربى گفت : ((بر پادشاه زمین مخفى نیست که تربیت یکسان است ، ولى خویهاى افراد گوناگون مى باشد. ))
گرچه سیم و زر سنگ آید همى
در همه سنگى نباشد رز و سیم
بر همه علم همى تابد سهیل
جایى انبان مى کند جایى ادیم
(405)
158. توجه به روزى دهنده


از داناى پیرى شنیدم در نصیحت به یکى از مریدان خود چنین مى گفت : ((اى پسر به همان اندازه که دل انسان به رزق و روزى تعلق دارد، اگر به روزى دهنده تعلق داشت ، مقام او از مقام فرشتگان بالاتر مى رفت .
فراموشت نکرد ایزد در آن حال
که بودى نطفه مدفوق و مدهوش (406)
روانت داد و طبع و عقل و ادراک
جمال و نطق و راءى و فکرت و هوش
ده انگشت مرتب کرد بر کف
دو بازویت مرکب ساخت بر دوش
کنون پندارى از ناچیز همت
که خواهد کردنت روزى فراموش ؟
159. از عمل مى پرسند نه از سبب


عرب بیابان نشینى را دیدم که همواره به پسرش مى گفت :
یا بنى انک مسئول یوم القیامة ماذا اکتست ولا یقال بمن انتسبت : از تو در قیامت مى پرسند عملت چیست ؟ نمى پرسند که پدرت کیست ؟
جامه کعبه را که مى بوسند
او نه از کرم پیله (407) نامى شد
با عزیزى نشست روزى چند
لاجرم همچو او گرامى شد

160.مکافات عمل
در کتابهاى تالیف حکیمان نقل شده : زاییدن کژدم با سایر جانواران فرق دارد. کژدم هنگامى که در شکم مادرش قرار مى گیرد، آنچه در درون شکم مادر است مى خورد و سپس شکمش را مى درد و بیرون آمده در دشت به راه مى افتد و آن پوستها که در خانه کژدم است از آثار دریدگى شکم مادر است .
من این موضوع را نزد یکى از بزرگان گفتم . او گفت : دل من به درستى این سخن گواهى مى دهد و مطالب همین گونه است ، زیرا کژدم در آن هنگام که در رحم مادرش بود چون با او چنین رفتار کرده (و محتواى درون مادرش را خورده )در بزرگى شوربخت و مورد نفرت مى باشد.
پسرى را پدر وصیت کرد
کاى جوان بخت ، یادگیر این پند
هر که با اهل خود وفا نکند
نشود دوست روى و دولتمند(408)

161. فرزند ناصالح
پارساى تهیدستى ازدواج کرد، سالها گذشت ولى فرزندى از او نشد. نذر کرد: ((که اگر خداوند به من پسرى دهد، جز این لباس پاره پوره اى که پوشیده ام ، هر چه دارم همه را به تهیدستان صدقه دهم . )) اتفاقا همسرش حامله شد و پس از مدتى پسر زایید، او به نذر خود وفا کرد و همه دارایى خود را به مستمندان داد. سالها از این ماجرا گذشت . از سفر شام باز مى گشتم ، به محل سکونت آن پارساى فقیر که دوستم بود رفتم تا احوالى از او بپرسم . وقتى که به آن محل رسیدم از او جویا شدم ، گفتند: در زندان شهربانى است . پرسیدم : چرا؟ شخصى گفت : ((پسرش شراب خورده و عربده کشیده و بدمستى نموده و خون کسى را ریخته است و فرار کرده است و به جاى او پدر بینوایش را دستگیر کرده و زندانى نموده اند و زنجیر برگردن و پاى او بسته اند.
گفتم : ((او این بلا را با راز و نیاز از درگاه خدا خواسته است .)) (پدر بر اثر بى فرزندى ، مدتها از خدا خواست تا داراى پسر شود، اکنون که داراى پسر شده ، همان پسر، بلاى جانش گردیده است ، باید از خدا پسر صالح خواست نه پسر بدون شرط)!
زنان باردار، اى مرد هشیار
اگر وقت ولادت مار زایند
از آن بهتر به نزدیک خردمند
که فرزندان ناهموار زایند

162.بلوغ و کمال حقیقى
در دوران کودکى از دانشمند بزرگى پرسیدم که انسان چه وقت بالغ مى شود؟ در پاسخ گفت : ((در کتب فقه نوشته شده ، یکى از سه نشانه دلیل بالغ شدن است : 1 - تمام شدن پانزده سال (قمرى ) 2 - محتلم شدن 3 - روییدن موى زیر ناف . ولى بالغ شدن در حقیقت یک شرط دارد و آن اینکه همت تو به کسب رضاى خدا بیش از کسب بهره هواى نفس باشد. کسى که چنین نیست محققان او را به عنوان بالغ نمى شناسند.))
به صورت آدمى شد قطره آب
که چل روزش قرار اندر رحم ماند
وگر چل ساله را عقل و ادب نیست
به تحقیقش نشاید آدمى خواند
جوانمردى و لطفست آدمیت
همین نقش هیولایى مپندار
هنر باید، به صورت مى توان کرد
به ایوانها در، از شنگرف و زنگار
چو انسان را نباشد فضل و احسان
چه فرق از آدمى با نقش دیوار
بدست آوردن دنیا هنر نیست
یکى را گر توانى دل به دست آر(409)

163. نزاع حاجیان قلابى در راه مکه
یک سال همراه گروهى پیاده به سوى مکه براى انجام مراسم حج رهسپار بودیم . بین پیادگان نزاع و کشمکشى شد. به سر و صورت هم افتادند و داد و فحش و ستیز و درگیرى بالا گرفت . یکى از کجاوه نشینان به همپالکى (410) خود گفت : ((عجبا! پیاده عاج (استخوان دندان فیل ) به پایان بساط بازى شطرنج مى رسد و وزیر مى گردد، به عبارت دیگر مقامش دیگر مقامش بهتر از آنچه در قبل بود مى شود، ولى پیادگان راه حج که بیابان عربستان را به پایان مى رسانند حالشان بدتر مى شود.)) (411)
از من بگوى حاجى مردم گزاى را(412)
کو پوستین خلق به آزار مى درد.
حاجى تو نیستى ، شتر است از براى آنک
بیچاره خار مى خورد و راه مى برد

164. تناسب شغل با محل سکونت
یکى از هندوها، طریق نفت اندازى (413) را یاد مى گرفت . حکیمى به او گفت : (( تو که در خانه ساخته شده از نى زندگى مى کنى چنین بازیچه اى براى تو روا نیست .))
تا ندانى که سخن عین صوابست مگوى
و آنچه دانى که نه نیکوش جوابست مگوى

165. دامپزشکى که بینا را کور کرد
مرد نادانى درد چشم سخت گرفت و به جاى پزشک نزد دامپزشک رفت . دامپزشک همان دارویى را که براى درد چشم حیوانات تجویز مى کرد به چشم او کشید و او کور شد. او از دست دامپزشک شکایت کرد. دادگاه دو طرف دعوا را حاضر کرده و به محاکمه کشید. راءى نهایى دادگاه این شد که قاضى به دامپزشک گفت : ((برو هیچ تاوانى بر گردن تو نیست ، اگر این کور خر نبود براى درمان چشم خود نزد دامپزشک نمى آمد.))
هدف از این حکایت آن است که : ((هر کس مهمى را به شخص ناآزموده و غیر متخصص واگذارد، علاوه بر اینکه پشیمان خواهد شد، در نزد خردمندان به عنوان کم خرد و سبکسر خوانده خواهد شد.
ندهد هوشمند روشن راءى
به فرومایه کارهاى خطیر
بوریا باف اگر چه بافنده است
نبرندش به کارگاه حریر
next page

fehrest page

back page

 

fehrest pageback page

166.دو شعر روى سنگ قبر
پسر یکى از پیشوایان بزرگ وفات کرد، او را به خاک سپردند، سپس از او پرسیدند: ((بر صندوق گورش (در سنگ قبرش ) چه بنویسم ؟ )) 
پیشوا فرمود: آیات قرآن مجید، داراى قداست و احترام شایان است . از این رو روا نیست که آن را بر سنگ قبر نوشت ، زیرا با گذشت زمان فرسوده شده و خلایق (از انسان و حیوان ) بر روى آن پا بگذارند و سگها بر روى آن ادرار کنند و بى احترامى خواهد شد. حال ناچار مى خواهید چیزى بنویسید این دو شعر را (که از زبان پسرم در درون قبر است ) بنویسد:
وه ! که هر گه که سبزه در بستان
بدمیدى چو خوش شدى دل من
بگذار اى دوست تا به وقت بهار
سبزه بینى دمیده از گل من (414)


167. نصیحت پارسا به مولاى ستمگر
پارسایى از کنار یکى از ثروتمندان گذر کرد، دید دست و پاى یکى از غلامانش را استوار بسته و مجازات مى کند. پارسا به ثروتمند گفت : ((اى جوان ! خداوند بزرگ غلامى همانند او را ذلیل فرمان تو کرد و تو را بر او چیره نمود، بنابراین در برابر نعمت خدا سپاسگزارى کن و آنقدر بر آن غلام ستم مکن ، مبادا در روز قیامت مقام او برتر از تو در نزد او شرمسار گردى . ))
بر بنده مگیر خشم بسیار
جورش مکن و دلش میازار
او را توبه ده درم خریدى
آخر نه به قدرت آفریدى (415)
این حکم و غرور و خشم تا چند؟
هست از تو بزرگتر خداوند
اى خواجه ارسلان و آغوش (416)
فرمانده خود (417) مکن فراموش
در روایت آمده : رسول اکرم صلى الله علیه و آله فرمود: (( بزرگترین حسرت روز قیامت آن است که غلام صالحى را به بهشت ببرند و مولاى بدکاران او را به دوزخ افکنند. (آن مولا، بسیار حسرت خواهد برد و غصه خواهد خورد. )
بر غلامى که طوع (418) خدمت تو است
خشم بى حد مران و طیره (419) مگیر
که فضیحت بود که به شمار (420)
بنده آزاد و خواجه در زنجیر
168. همسفر دلاور و جنگدیده بجوى
یک سال از ((بلخ بامى )) (421) به سفر مى رفتم . راه سفر امن نبود، زیرا رهزنان خونخوار در کمین مسافران و کاروانها بودند. جوانى به عنوان راهنما و نگهبان به همراه من حرکت کرد. این جوان انسانى نیرومند و درشت هیکل بود. براى دفاع با سپر، ورزیده بود. در تیراندازى و به کار بردن اسلحه مهارت داشت .زور و نیرویش در کمان کشى به اندازه پهلوان بود و ده پهلوان اگر هم زور مى شدند نمى توانستند پشتش را بر زمین آورند. ولى یک عیب داشت و آن اینکه با ناز و نعمت و خوشگذرانى بزرگ شده بود، جهان دیده و سفرکرده نبود، بلکه سایه پرورده بود، با صداى غرش طبل دلاوران آشنا نبود و برق شمشیر سوارکاران را ندیده بود.
نیفتاده بر دست دشمن اسیر
به گردش نباریده باران تیر(422)
اتفاقا من و این جوان پشت سر هم حرکت مى کردیم ، هر دیوار کهن و استوارى که سر راه ما قرار مى گرفت او با نیروى بازو، آن دیوار را بر زمین مى افکند و هر درخت تنومند و بزرگى که مى دید با زور سرپنجه خود، آن را ریشه کن مى نمود و با ناز و افتخار نمایى مى گفت :
پیل کو؟ تا کتف و بازوى گردان بیند
شیر کو؟ تا کف و سر پنجه مردان بیند(423)
ما همچنان به راه ادامه مى دادیم ، ناگاه دو نفر رهزن از پشت سنگى سر برآوردند و قصد جنگ با ما نمودند، در دست یکى از آنها چوبى و در بغل دیگرى کلوخ کوبى (424) بود.
به جوان گفتم : چرا درنگ مى کنى ؟ (اکنون هنگام زورآزمایى و دفاع است ).
بیار آنچه دارى ز مردى و زور
که دشمن به پاى خود آمد به گور
ولى دیدم تیر و کمان از دست جوان افتاده و لرزه بر اندام شده و خود را باخته است .
نه هر که موى شکافد به تیر جوشن خاى
بروز حمله جنگ آوران بدارد پاى (425)
کار به جایى رسید که چاره اى جر تسلیم نبود، همه باروبنه و اسلحه و لباسها را در اختیار آن دو رهزن قرار دادیم و با جان سالم از دست آنها رها شدیم .
به کارهاى گران مرد کاردیده فرست
که شیر شرزه در آرد به زیر خم کمند
جوان اگر چه قوى یال و پیلتن باشد
بجنگ دشمنش از هول بگسلد پیوند
نبرد پیش مصاف آزموده معلوم است
چنانکه مساءله شرع پیش دانشمند (426)
(بنابراین بى گدار به آب نزن . در سفرهاى خطیر، قد بلند و هیکل به ظاهر تنومند تو را نفریبد، آن کس را همراه و نگهبان خود بگیر که جنگ دیده و کارآزموده است ، دل شیر و زهره نهنگ دارد. )
169. دشمنترین دشمنان
از دانشمند بزرگى پرسیدم معنى این سخن (رسول خدا صلى الله علیه و آله )چیست ؟ مى فرماید
اعدا عدوک نفسک التى بین جنیک 
دشمنترین دشمنان تو، نفس بدفرماى تو است که در میان دو پهلوى تو (در درون تو ) قرار دارد.
در پاسخ گفت : از آنجا که به هر دشمنى نیکى کنى ، دوست تو گردد، مگر نفس اماره که هر چه او را بیشتر مدارا کنى ، مخالفتش زیاد مى شود. بنابراین دشمنترین دشمنان خواهد بود.
فرشته خوى شود آدمى به کم خوردن
وگر خورد چو بهائم (427) بیوفتد چو جماد
مراد هرکه برآرى مرید امر تو گشت
خلاف نفس که فرمان دهد چو یافت مراد

170. گفتگو ثروتمندزاده و فقیرزاده در کنار گور پدرشان
ثروتمندزاده اى را در کنار قبر پدرش نشسته بود و در کنار او فقیرزاده اى که او هم در کنار قبر پدرش بود. ثروتمندزاده با فقیرزاده مناظره مى کرد و مى گفت : ((صندوق گور پدرم سنگى است و نوشته روى سنگ رنگین است . مقبره اش از سنگ مرمر فرش شده و در میان قبر، خشت فیروزه به کار رفته است ، ولى قبر پدر تو از مقدارى خشت خام و مشتى خاک ، درست شده ، این کجا و آن کجا؟ ))
فقیرزاده در پاسخ گفت : ((تا پدرت از زیر آن سنگهاى سنگین بجنبد، پدر من به بهشت رسیده است .!))
خر که کمتر نهند بروى بار
بى شک آسوده تر کند رفتار
مرد درویش که بار ستم فاقه کشید
به در مرگ همانا که سبکبار آید
و آنکه در نعمت و آسایش و آسانى زیست
مردنش زین همه ، شک نیست که دشوار آید
به همه حال اسیرى که ز بندى برهد
بهتر از حال امیرى که گرفتار آید (428)

171. داورى صحیح قاضى
بین سعدى و شخصى (مثلا به نام زید ) درباره ثروتمندان و تهیدستان مناظره سختى در گرفت . زید به طور مکرر و آشکار از ثروتمندان انتقاد مى کرد و تهیدستان را مى ستود، ولى سعدى کارهاى مثبت ثروتمندان را بر مى شمرد و از آنها تمجید مى کرد، ولى از تهیدستان گستاخ و ناشکر انتقاد مى نمود، زید گفت :
کریمان را به دست اندر درم نیست
خداوندان نعمت (429) را کرم نیست
سعدى گفت :
توانگران را وقف است و نذر و مهمانى
زکات و فطره و اعتاق (430) و هدى (431)و قربانى
خداوند مکنت به حق مشتغل
پراکنده روزى ، پراکنده دل (432)
در حدیثى آمده که پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود:
الفقر سواد الوجه فى الدارین 
فقر و تهیدستى ، روسیاهى در دو جهان است . (433)
زید مى گفت :، بلکه پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود:
الفقر فخرى .
فقر، مایه افتخار من است .
سعدى گفت : باش که منظور رسول خدا صلى الله علیه و آله از این سخن این است که : فقر آن گروهى که راضى به رضاى خدا هستند موجب فخر است ، نه فقر آنانکه لباس پارسایى بپوشند و از نان سفره دیگران پاره اى بخورند. فقیرى که بى معرفت است ، بر اثر حرص و آز کارش به جایى مى رسد که :
کاد الفقر ان یکون کفرا
راه فقر به کفر، بسیار نزدیک است (434)
اى طبل بلند بانگ در باطن هیچ
بى توشته چه تدبیر کنى دقت بسیج (435)
روى طمع از خلق بپیچ از مردى
تسبیح هزار دانه ، بر دست مپیچ
زید گفت : تو آنچنان از وصف ثروتمندان گزافه گویى نمودى که پندارى آنها تریاک ضد زهر هستند، یا کلید خزانه رزق و روزى مى باشند، نه ، بلکه آنها مشتى متکبر، مغرور، خودخواه ، گریزان از خلق ، سرگرم انباشتن و شیفته مقام و مالند.سخنشان از روى ابلهى و نظرشان از روى اکراه و تندى است . نسبت گدایى به علما مى دهند و تهیدستان را بى سروپا خوانند. به خاطر ثروتى که دارند در جایگاه بزرگان نشینند و خود را از دیگران برتر دانند. بى خبر از سخن حکیمان فرزانه ؟ گویند: ((هر کس در اطاعت خدا کم دارد، ولى ثروتش افزون است . در صورت توانگر است و در معنى فقیر مى باشد .))
گر بى هنر به مال کند کبر بر حکیم
کون خرش شمار، و گرگا و عنبرست (436)
گفتگو سعدى و زید ادامه یافت به طورى که سعدى گویند:
او در من و من در او فتاده
خلق از پى ما دوان و خندان
انگشت تعجب جهانى
از گفت و شنید ما به دندان
با هم نزد قاضى رفتیم تا او بین ما داورى کند. وقتى که قاضى از گفتگو و بحث ما آگاه شد، خطاب به من گفت : در یک باغ ، هم بیدمشک وجود دارد و هم چوب خشک . همچنین در میان ثروتمندان هم شاکر هست و هم کفور (ناسپاس ). در میان تهیدستان نیز هم صابر وجود دارد و هم نالان و بى قرار.(خوب و بد در هر گروهى وجود دارد، با مقایسه خوب و بد، خوبان و بدان را مى توان شناخت . )
اگر ژاله هر قطره اى در شدى
چو خر مهره (437) بازار از او پر شدى
مقربان درگاه خداوند متعال ، توانگران درویش سیر تند و درویشان توانگر همت مى باشند. ثروتمندان ارجمند آنانند که در اندیشه تهیدستان باشند، و تهیدستان ارجمند کسانى هستند که در برابر ثروتمندان ، دست سؤ ال دراز نکنند و به خدا توکل نمایند.
ثروتمند فرومایه کسى است که تنها در فکر شکم خود است و گوید:
گر از نیستى دیگرى شد هلاک
مرا هست ، بط را ز طوفان چه باک ؟ (438)
دو نان چو گلیم خویش بیرون بردند
گویند: غم گر همه عالم مردند
ولى ثرتمندانى هم هستند که همواره سفره احسانشان براى تهیدستان گسترده است و سرایشان به روى آنان باز است ....
پس از داورى قاضى ، من و زید به داورى او خشنود شدیم . گفتار او را پسندیدیم و با هم روبوسى و آشتى نمودیم و گفتگوى ما به پایان رسید. چکیده سخن قاضى این بود:
مکن ز گردش گیتى شکایت ، اى درویش
که تیره بختى ! اگر هم برین نسق (439) مردى
توانگرا! چو دل و دست کامرانت هست
بخور ببخش که دنیا و آخرت بردى (440)
(پایان باب هفتم )
باب هشتم : در آداب صحبت و همنشنى
172. نیکبخت و بدبخت کیست ؟


از عاقلى پرسیدند: نیکبخت کیست و بدبختى کدام است ؟ در پاسخ گفت : ((نیکبخت آن است که خورد و کشت کرد. بدبخت آن کسى است که مرد و گذاشت . )) 
مکن نماز بر آن هیچ کس که هیچ نکرد(441)
که عمر در سر تحصیل مال کرد و نخورد

173. کیفر ثروتمند دست تنگ و پاداش ثروتمند بخشنده
حضرت موسى علیه السلام به قارون (سرمایه دار مغرور عصرش )چنین نصیحت کرد: نیکویى و احسان کن ، همانگونه که خداوند به تو نیکى و احسان نموده است . )) 
قارون نصیحت موسى علیه السلام را نشنید و فرجام کارش را شنیدى که به عذاب الهى گرفتار شد، (که زمین ، کاخ و ثروتش را بلعید.)
آنکس که دینار و درم خیر نیندوخت
سر عاقبت اندر سر دینار و درم کرد
خواهى که ممتع شوى (442) از دین و عقبى
با خلق ، کرم کن چو خدا با تو کرم کرد
عرب مى گوید:
جد ولا تمنن فان الفائدة الیک عائدة 
بخشش و منت نگذار که نگذار که نفع آن به تو باز مى گردد.
درخت کرم هر کجا بیخ کرد
گذشت از فلک شاخ و بالاى او
گر امیدوارى کز او برخورى
به منت منه اره بر پاى او
شکر خداى کن که موفق شدى به خیر
ز انعام و فضل او نه معطل گذاشتت
کنت منه که خدمت سلطان کنى همى
منت شناس از او که به خدمت بداشتت
174. دعواى خنده آور یهودى و مسلمان
هر کس عقل و خرد خود را نزد خود کامل و تمام فرض مى کند و فرزندش ‍ را زیبا تصور مى نماید. یک نفر یهودى با مسلمانى نزاع مى کرد. از گفتگوى آنها خنده ام گرفت و مسلمان خشمگینانه به یهودى مى گفت : ((الهى اگر این سند من درست نیست مرا به آیین یهود از دنیا ببر!))
یهودى مى گفت : سوگند به تورات ، اگر سخنم نادرست باشد مانند تو پیرو اسلام گردم .
یکى یهود و مسلمان نزاع مى کردند
چنانکه خنده گرفت از حدیث ایشانم
به طیره گفت مسلمان : گرین قباله من
درست نیست خدایا یهود میرانم
یهود گفت : به تورات مى خورم سوگند
وگر خلاف کنم ، همچو تو مسلمانم
آرى ، اگر عقل و خرد از پهنه خاک نابود شود، هیچ کس خود را جاهل نپندارد.
گر از بسط زمین ، عقل منعدم گردد به خود گمان نبرد هیچکس که نادانم
175. اعتدال در نیکى
چوپانى پدر خردمندى داشت . روزى به پدر گفت : ((اى پدر دانا و خردمند! به من آن گونه که از پیروان آزموده انتظار مى رود یک پند بیاموز!))
پدر خردمند چوپان گفت : ((به مردم نیکى کن ، ولى به اندازه ، نه به حدى که طرف را لوس کند و مغرور و خیره سر نماید.))
شبانى با پدر گفت اى خردمند
مرا تعلیم ده پیرانه (443) یک چند
بگفتا: نیک مردى کن نه چندان
که گردد خیره ، گرگ تیزدندان

176. آموختن خاموشى از حیوانات
نادانى مى خواست به الاغى سخن گفتن بیاموزد، گفتار را به الاغ تلقین مى کرد و به خیال خود مى خواست سخن گفتن را به الاغ یاد بدهد.
حکیمى او را دید و به او گفت : ((اى احمق ! بیهوده کوشش نکن و تا سرزنشگران تو را مورد سرزنش قرار نداده اند این خیال باطل را از سرت بیرون کن ، زیرا الاغ از تو سخن نمى آموزد، ولى تو مى توانى خاموشى را از الاغ و سایر چارپایان بیاموزى . ))
حکیمى گفتش اى نادان چه کوشى
در این سودا بترس از لولائم (444)
نیاموزد بهایم (445) از تو گفتار
تو خاموشى بیاموز از بهائم
هر که تاءمل نکند در جواب
بیشتر آید سخنش ناصواب
یا سخن آراى چو مردم بهوش
یا بنشین همچو بائم خموش

177. صبر و حوصله لقمان در سؤ ال نکردن
لقمان دید آهنى در دست حضرت داوود علیه السلام است و همچون موم در نزد او نرم مى شود و او هرگونه بخواهد آن را مى سازد، چون مى دانست که بدون پرسیدن ، معلوم مى شود که داوود علیه السلام چه مى خواهد بسازد. از او سؤ ال نکرد، بلکه صبر کرد تا اینکه فهمید داوود علیه السلام به وسیله آن آهن ، زره ساخت .
چو لقمان دید کاندر دست داوود
همى آهن به معجز موم گردد
نپرسیدش چه مى سازى که دانست
که بى پرسیدنش معلوم گردد

178. نیکى به بدان ، براى هدایت آنها
پارسایى در مناجات خود مى گفت : ((خدایا! بر بدان رحمت بفرست ، اما نیکان خود رحمتند و آنها را نیک آفریده اى . ))
از این رو مى گویند: فریدون (شاه باستانى که بر ضحاک ستمگر پیروز شد و خود به جاى او نشست ) دستور داد خیمه بزرگ شاهى براى او در زمینى وسیع ساختند. پس از آنکه آن سراپرده زیبا و عالى تکمیل شد، به نقاشان چنین دستور داد تا این را در اطراف آن خیمه با خط زیبا و درشت بنویسند و رنگ آمیزى کنند:
((اى خردمند! با بدکاران به نیکى رفتار کن ، تا به پیروزى از تو راه نیکان را برگزینند.))
فریدون گفت : نقاشان چین را
که پیرامون خرگاهش بدوزند
بدان را نیک دار، اى مرد هشیار!
که نیکان خود بزرگ و نیک روزند

179. محرومیت اهل کمال از زینتهاى دنیا
از یکى از بزرگان پرسیدند: ((با اینکه دست راست داراى چندین فضیلت و کمال است ، چرا بعضى انگشتر را در دست چپ مى کنند؟))
او در پاسخ گفت : ((مگر نمى دانى که همیشه اهل کمال و صاحبان فضل ، از نعمتهاى دنیا محروم هستند؟!))
آنکه حظ آفرید و روزى داد
یا فضیلت همى دهد یا بخت (446)

180. یا بخشنده باش یا آزادمرد
از حکیم فرزانه اى پرسیدند: با اینکه خداوند چندین درخت مشهور و بارور آفریده است ، مردم هیچ کدام از آنها را به عنوان ((آزاد)) یاد نکنند، مگر درخت ((سرو)) را با اینکه این درخت میوه ندارد، حکمت چیست که تنها این درخت را آزاده خوانند و از او به نیکى یاد نمایند؟!(447)
به آنچه مى گذرد دل منه که دجله بسى
پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد
گرت ز دست برآید، چو نخل باش کریم
ورت ز دست نیاید، چو سرو باش آزاد
پایان این کتاب را با قسمت پایانى گلستان سعدى ، تغییر در عبارت پردازى ، زینب مى دهیم که گوید:
((غالب گفتار سعدى ، طرب انگیز است و طیبت آمیز...بر راءى روشن صاحبدلان که روى سخن در ایشان است ، پوشیده نماند که در موعظه هاى شافى را در سلک عبارت کشیده است و داروى تلخ نصیحت ، به شهد ظرافت برآمیخته تا طبع ملول ایشان ، از دولت قبول ، محروم نماند.))
الحمد لله رب العالمین 
ما نصیحت به جاى خود کردیم
روزگارى در این به سر بردیم
گر نیاید به گوش رغبت کس
بر رسولان پیام باشد و بس
به امید بهروزى و پیروزى و سرانجام نیک 
fehrest pageback page

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo